......
شاید آن روز که سهراب نوشت: ((آب را گل نکنیم ))
خبر از سردی بازار محبت
خبر از بی کسی کلمه احسان
خبر از لختی ایثار و وفا
خبر از قحطی یک بوسه نداشت .
شاید آن روز کسی گل می کرد
نه که دانسته بیازارد مردمان ده پایین دستی
خانه ای در دل صحرا
که دو در دارد و بس
بهر یارش که بیاید ز رهی دور و غریب
آب را در دل رس ول می کرد.
و در این چالش و جنجال عجیب
که به قول نفری عصا از کورها می دزدند
من در این قحطی بازار محبت گم گشتم .
آری آن سهراب بود
من خودم در ورا سوته دلان پنهان بودم
دیدمش لخت و ملول
باده در جوی همان دهکده ها ول می کرد.
قلبش را درون کیسه ی زباله انداخت