جغرافیای لعنتی ِ دستانت
در مسافت ِ عمق ِ نگاهم
خاک می خورد
و
می میراند
من
را
,
,
حس می کنم همه چیز باید نباشد
تنهایی ِ مفرط می خواهم
حس ِ دور دارم
دور ِ دور
از این جا تا آسمان را هم حتتا بِدَوَم٬ می دوم تا دور شوم
تا بروم
.
.
.
به طرز ابلهانه ای دلم یک موجود ِ دوست داشتنی می خواهد
,,,
احمقانه ترین فکر ِ ممکن بود که به زبان آوردم
,,,
خُردکن می خواهم تا خرد کند خُرده ها را
بگیرید بیاورید تا خُرد کنم
,,,
اینقدر این واژه ^چرا^ حالم را به هم می ریزد
,,,
هیچ مسئله ای نیست نه ماندن نه رفتن,,, تو مسئله ساز ِ این قصه ای
,,,
هیجان ِ این نوشتن ^بی هوا^ پیاده شدن است
غار غار ^
^
^
,,,
هوایت را نفس می کشم و تو دود می کنی /نفس هایم را به باد می دهی
,,,
× می شویُ نمی دانی که گاه باید ÷ شد
,,,
منهای وجودت، خودت را می خواهم
,,,
پس بده
هوایم را
پس مانده ی هوایم
تو را به چه درد آید ؛
جز این که مرا هوایی می کند .
هوایم را
پس بده
نفس کم دارم
,,,
دیگر شروع نمی شوم
ادامه می یابم
در
هوایت
و
پیچ در پیچ ِ
آسمان
فرو می روم
به
قلبت
و
من
تو
می شوم
ساده
ی
ساده
نقطه
,,,
تمام
آدم ها!
بایستید!
این جا هرج و مرج ِ ذهن است!
پایان ِ بازی-خواب ِ ابدیت!
یک نفر لالایی بخواند!
سکوت ِ مطلق!
زمین از ابتدا رویش خواهد کرد!
و این چرخش ِ زمین در زمان است!
گوش واره هایم را آویزان می کنم و دستانم را در جیب پالتویم فرو می برم و تک تک ِ پیاده روهای شهر را می روم تا انتها! مصدر ِ _نَ بو دن_ را حذف که کنم آرام می نشینمُ با خودم خلوت ِ گرمی می کنمُ قهوه یا میلک شیک یا هات چاکلتی بالاخره کوفتی پیدا می شود که می نوشم,,,القصه گوش واره هایم از تلو خوران بودنشان بسی خشنودند من هم گاهی از اینکه تلو خوران هستم بس می بالم !!! تلو تلو دارم تک تک ِ فعل ها را بر می دارم تا راه هموار شود ,,, همواری ِ کلمات چیزی را بر من هموار خواهد ساخت که گویی تمام ِ من در تو بوده است
نقطه
تمام
رهایم کن تا بخزم در آغوشت وَ برگ های زندگیم را در تو گریه کنم.
رهایم کن تا بدانم آغوشی هست ، هنوز برای دل گرفته گی هایم.
تطور ِ آغوشت چه دلچسب َست .
ترسی مبهم از نبود ِ آغوشت ، لحظه ای رهایم نمی گذارد !
شبا هر شب یه دل سیر خالی از بغض تو می شم عکستو بغل می گیرم آخ که جات خالی پیشم
دست من نیست اگه دستم همش از تو می نویسه اگه دلتنگم و چشمم هر شب از یاد تو خیسه
دست من نیست اگه دستم همش از تو می نویسه اگه دلتنگم و چشمم هر شب از یاد تو خیسه
دست من نیست اگه دستم همش از تو می نویسه اگه دلتنگم و چشمم هر شب از یاد تو خیسه
چشمان تو كه از هيجان گريه مي كنند
در من دو چشم نهان گريه مي كنند
نفرين به شعرهایم اگر چشم هاي تو
اينگونه از شنيد نشان گريه مي كنند
بانوي من ! چگونه تسلايتان دهم
چون چشمهاي باورتان گريه مي كنند
پركرده كيسه هاي خود از بغض رودها
چون ابرهاي خيس خزان گريه مي كنند
وقتي تو گريه مي كني اي دوست ! در دلم
انگار ابرهاي جهان گريه مي كنند
انگار با تو بار دگر خواهران من
در ماتم برادرانشان گريه مي كنند
در ماتم هزار گل ارغوان مگر
باهم هزار سرو جوان گريه مي كنند
انگار عاشقانه ترين خاطرات من
همراه با تو مويه كنان گريه مي كنند
حس مي كنم كه گريه فقط گريه تو نيست
همراه تو زمين و زمان گريه مي كنند
مردی کنار پنجره ای تار می زند
انگار تار هم برای دلش زار
می زند
چشمان خسته و خیس را پاک می کند
گاهی پکی به لاشه سیگار می زند
می
پرسد از تمامی آمال منتفی
آیا خدا دست به این کار می زند ؟
در گیر و دار
ثانیه ها ی تلف شده
حرفی به دختر بیمار می زند
((دردم دوا نمی شود الا به
کوی دوست))
کاغذ نوشته ای که به دیوار می زند
ای چشم مهربان تو مفعول و
فاعلات
این قطعه را برای آخرین بار می زند
مثل پرنده ای که در او شور مردن
است
گاهی سری به عکس یادگار می زند
اینجا تمام زاویه ها خط راست شد
این
جیغ تلخ را پرستار می زند...
صبح یک روزمن از پیش خودم خواهم رفت
بی خبربا دل درویش خودم خواهم رفت
میروم تا در میخانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم
ساقیا در بدنم نیست توان جام بده
گور بابای غم هردوجهان جام بده
بی خیال همه کس باشم و دریا باشم
دائم الخمرترین آدم دنیا باشم
آنقدرمست که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشدو جانم برود
برود هرکه دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به من الکلی عادت بکند
دنیا پر از سگ است جهان سر به سر
سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست
لبخند و
نان به سفره ی امشب نمی رسد
پایان ماه آمد و خلق پدر سگی ست
از بوی
دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من،عرق کارگر سگی ست
جنگ و
جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی
اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی
ست
آهنگ سگ
ترانه ی سگ گوشهای سگ
این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست
بار کج
نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی ست
آدم بیا
و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست
براي تو مي نويسم
براي تو كه مرهمي واسه دل شكسته ام
براي تو كه تازه اي وقتي از همه خسته ام
براي تو
براي تو
براي تو كه مي رسي
يه روز سرد و باروني
به داد من،
كه بي كسم
تو فردا هاي آبي مون، تويي تموم زندگيم
وقتي مياي پيش دلم
به هر چي ميخوام مي رسم
داد مي زنم... بهترينم !
بيا... بيا... كه مي ميرم، اگه يه روزي نباشي
به پاكي دلت قسم
تو باز با خنده مياي و چشات بهم سلام ميدن
دلم ميگه غصه و غم،
ديگه به ما نمي رسن
اون روزا رو يادت نره كه قول دادي يارم باشي
توي تموم غصه ها هميشه غمخوارم باشي
صدات مياد... مي خوني باز
عزيز من دوست دارم
اگه بگي داري مياي از شادي پر در ميارم
فردا ها رو يادت نره...
من و... تو و... يه كم تلاش...
خوشبختيهاي زندگي ميان پيشم يواش يواش...
خدای خوبم مرا ببین
مرا که مدتهاست چشم دوخته ام به آسمان بزرگت...
و منتظرم
وامید وار...
تا فقط یکبار دیگر
فقط یکبار دیگر
ببینم او را...
منتظرم
.
.
.
و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم
من این پایین نشسته ام سرد و بی روح
تو داری میرسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور میشی
ازم دل میکنی مجبور میشی
تا مه راهو نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ کهنه از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم
منم اونکه تورو داده به مهتاب
کسی که روتو میپوشونه تو خواب
کسی که واسه آغوش تو کم نیست
میخوام یادم نره دست خودم نیست
برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، روبه روي من...
در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛ دشت هاي بي در و پيكر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛
كار كردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛
گاه گاهي،
زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛
يا، شب برفي،
پيشِ آتش ها نشستن،
دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...
آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»
پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست وجو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد:
« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!
جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش...
سربلند و سبز باش، اي جنگلِ انسان!
« زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.
روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان برجان ما چيره.
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بي جان.
فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي.
ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پرجوش.
مرزهاي مُلك،
همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.
باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان در كار...
انجمن ها كرد دشمن؛
رايزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكستِ ما برانديشند.
نازك انديشان شان، بي شرم،-
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست وجو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد.
« آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پروازِ تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرّد دور،
تا كجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟»
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها،بي گفت و گويي،
هر طرف را جست و جو مي كرد.»
پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه مي ماليد.
« صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيشِ روي لشكر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...
آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.
كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.
« منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.
مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ...
كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.
درين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است درمشتم،
اميد مردمي خاموش هم پشتم.
كمان كهكشان در دست،
كمان داري كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مأوايم؛
به چشم آفتاب تازه رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.
وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»
پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:
« درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.
زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.
« ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،
و بازش باز مي گيرد.
دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.
پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»
نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!
برآ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كام مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.
شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»
زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي، با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟
دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند،
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤيا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.
« شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
بازگرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.
آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.
ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.
با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»
در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
كودكان ديري است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا ميرود پرسوز...
در ذهنِ مزرعه کلاغ دشمن است
آن هنگام که حقیقتِ سر به زیریِ مترسک را
کسی درک نکرد...
مغزهای چوبی هم گاهی خوب کار می کنند!
شماره ات را می گیرم
منتظر می مانم
دست هایم یخ کرده
بوق می زند
از پنجره می بینم
نور مهتاب بر درخت همسایه
بوق می زند
به روزهای رفته نگاه می کنم و اصلا دلم نمی خواهد...
اصلا دلم نمی خواهد دیگر به روزهای نیامده بیاندیشم
بوق می زند
آنقدر بزرگ شده ام که بفهمم دیگر به دوستی ها و عشق نباید تکیه کرد
من به اندازه ی تمام روزهایی که گذشت کش می آیم در پیچ سیم تلفن
پیچکی که به دور هیچ می پیچد
بوق می زند
-الو
صدایت از راهی دور ...
می شنوم و غرق می شوم
می شنوم و فرو می ریزم
من که بارها مرده ام از شنیدنت...
حرف می زنم
حرف می زنی
حرف نمی زنم
تو بگو
فقط تو بگو
بگذار برای روزهای در پیش صدایت را ذخیره کنم
بگذار برای یک عمر دلتنگی تو را ذخیره کنم
بگذار صدایت آنقدر در زندگی ام لبریز شود که دیگر هیچوقت هیچ چیز نتواند جایش را بگیرد
حواسم هست تو بگو
من فقط گوش می کنم....
سرما زده در سوز زمستان آمد
با دست پر از بهانه ی نان آمد
یادم نرود کنار نان بنویسم
آن مرد همیشه خیس باران آمد
* * * * * *
گفتند پراز طراوت یاسی هاست
آن لحظه که در صحنه ی احساسی هاست
همسایه ی اشک است تبسم هامان
"لبخند" ... فقط برای عکاسی هاست
* * * * * *
پر میزند از کوچه خیالم با تو
با جان و دل عاشقت شدم اما تو ؟
یک روز در این کوچه تو را میشکنند
امروز من آواره شدم.... فردا تو
* * * * * *
با گفتن " آری " کمی آسوده شدیم
اما همه از رابطه فرسوده شدیم
هروقت زمان "مشترک" بودن شد
ما مشترک خارج محدوده شدیم
* * * * * *
چون باد شبیه بیقراری شده ام
محکوم به سرمشق "نداری" شده ام
در شهر سکوت قحطی آواز است
عمریست که در خودم قناری شده ام
* * * * * *
گفتی نکند راه نشانم ندهند
یا از سر لج دگر زمانم ندهند
من داغ دلم را به نگاهی گفتم
هرچند به من حق بیانم ندهند
تقدیم به فرشته ای که...
ـ خط ْ فاصــــله ـ بر عشق مقدم نشود
ابروت دمی از پی غم خم نشود
از تردی ساقه ی تنت میــــترسم
ای کاش ... فرشته سهم آدم نشود
* * * *
با یاد توعشق گرچه غمگین آمد
با خاطره های تلخ و شیرین آمد
در هر طرفش هنوز عاشق هستیم
چون سکه ی تقدیر به پایین آمد
* * * *
شیرینی عشق ٬ دلبری میطلبد
" خیر" ازقدمت همسفری میطلبد
یکبار بیا قدم بزن بر سر برگ
این کوچه صدای دیگری میطلبد
* * * *
و حالا چن تا جوابیه ...
..............
امشب که زمستان به تو لبخند زده
پاییز به وضعیت من گند زده
یعنی که نبودن تو در این شب سرد
یلدای مرا به مرگ پیوند زده ...
.................
از راه رسیده ٬ عشق را دم زده اید؟
انگار که آتش به دلم کم زده اید
از این شب سرد و خاطراتت مانده است
زخمی به دلم ... که هردو باهم زده اید
* * * *
در مهلکه ی بزن /بخور افتادیم
مانند همیشه دست پر افتادیم
آنقدر به آزادگی عادت کردیم
تا از خفقان پل حر افتادیم
.........
آینده ی تلخ را کنون میبینم
در کاسه ی صبرمان جنون میبینم
باید که سکوت را تمنا نکنیم...
درمهلکه ردّ پای خون میبینم
* * * *
............
هرروز آبی تر بپوش ای آسمان عاشقی/
تا بشکفد گلواژه های خون چکان عاشقی
...................
بایست که بی نام و نشانی بشوم
درمحضرعشق ٬ شمعدانی بشوم
ای عشق بیا وباز برلوح دلم
" آبی " بچکان که آسمانی بشوم
.
.
.
.....................
باران بهانه بود تا زیر چترمن تا انتهای کوچه بیایی ٬ کاش
نه کوچه انتها داشت نه باران بند می آمد....
.................
ای کاش خدا حریف باران نشود
" باید بروم ..." جمله ی پایان نشود
من عاشق بوســــه زیر چترم !ای کاش
هرگز ته این کوچه نمایان نشود
آشفته ز تکرار حکایت، هر چند
بغضیست تمام ماجرا بند به بند
شیرین به خیال دیگری ...آنسوتر
فرهاد به جای بیستون جان میکند
* * * *
عمری زطواف پیکرت لنگ زدم
با شعله ی دل،ساز هماهنگ زدم
صد پاره نشد جامه ی یوسف آنروز
چون سینه ی من،که در غمت چنگ زدم
* * * *
قلبی که در آغوش خطر میخیزد
هردفعه ولی شکسته تر میخیزد
با سرخی خود به زردی ام طعنه مزن
دود ازدل وجان کنده بر میخیزد
* * * *
تنهایی من ادامه دارد بی تو
صد بغض پر از چکامه دارد بی تو
ای کاش که باخبر نباشد قاصد
ازسوختنی که نامه دارد بی تو...
امروزهم مانند روز قبل
پروانه ها جان میکنند آسان
عمری تمنا کرده از من ابر
امشب توقع دارم از باران
این روزها همرنگ دنیامان
همرنگ تو...آبی پررنگم
حتی اگر هم مال من باشی
در کنج آغوش تو دلتنگم
دل سوختن دیگر نمی ارزد!
پروانه را بدبین کنم یا نه ؟!
خوشبختی ات را چون نمیخواهند
یک شهر را نفرین کنم یا نه ؟؟
میخواهم از امروز بد باشم !
با هرکه با عاشق نمیسازد
با اوکه فـــرداهای بدتر را،
میــــبیند و قـــایق نمیسازد !
اصلا بیا دور ازجهان باشیم
دوراز وجود نحس سرخر ها
دنیای روز از نو، صفا ازنو
یک کلبه در شهر برابر ها
شاید من و تو مال هم باشیم
مانند نقاشـــــــی روی بوم
شاید خدا همسایه ی ما شد
دنیای من باش ...از کجا معلوم ؟
باکی نیست
بگذار به سخره ات گیرند
بگذار تو را نفهمند
تو بمان
تمام
کوچه
ابر آسمان
کفشدوزک پنهان میان دو برگ
همه شاهدند
عشق
تنها
پیراهنی بود که به تو می آمد...
*
√كاش ميشد خودكار شم خيلي راحت رو بعضي رفاقت ها خط بكشم
اینجا فکر ها پریشونه....
اینجا دروغ شده حرف حساب....
اینجا مردم از لبخند فقط برای تمسخر استفاده میکنند....
اینجا کسی هشیار نیست....
اینجا فراموش کردن همدیگه مثل اب خوردنه...
اینجا پاش بیوفته مردم تویه پیچیندون هم سبقت میگیرن...
اینجا مهم نیست کی چه مشکلی داره...درمون نمیکنن....دردش میشن!
اینجا کسی نیست که تیکه بارت نکنه....
همدردی....هم صحبتی....هم راهی....گشتم نبود....نگرد نیست!
اینجا........وای!!!!!!!!
اونجا هم ادما پیشرفت کردن؟؟؟؟!!!!!هه
دیگه به هیاهوی اطرافم بی توجه شده بودم....
گوشم پر شده بود از باور هایی تلقین شده بود بهم....
هوای هر جا که فکرشو میکردم گرفته بود.....
از تو....از خودم....از این حس بی معنی دست کشیدم....
به چیزایی که تو بهم زور کرده بودی راحت پشت پا زدم....
نفس کشیدم.......انگار زنده ام.....نفس میکشم...
قانون های دست سازت ارزانی خودت.....
به هرچه عشقت میکشد محکومم کن....تنها کاری که مهارت داری در ان
باور کن سبک شده ام.....ازادم.....رهای رها.....نفس میکشم!!!!
چشم های خیس من را
نغمه ی عاشق شدن را
تو نه دیدی نه شنیدی
صد هزار حرف تو سینه
یک بغل حسرت کمینه
نزار این شب های اخر
بمونیم بی هم با کینه
من همه عشق تو سینم
تو همه فکر فریبی
چشم من خیس میشه بی تو
تو بی من غرق رفیقی
عشقمون مثال هم نیس
من چو مجنون..تو یزیدی!
چشم های خیس من را
نغمه ی عاشق شدن را
تو نه دیدی نه شنیدی
صد هزار حرف تو سینه
یک بغل حسرت کمینه
نزار این شب های اخر
بمونیم بی هم با کینه
من همه عشق تو سینم
تو همه فکر فریبی
چشم من خیس میشه بی تو
تو بی من غرق رفیقی
عشقمون مثال هم نیس
من چو مجنون..تو یزیدی!
«اگر کسی فکرهای پلیدی در سر داشته باشد، آن فکر پلید کم کم در صورتش معلوم میشود،حالا اگر آن شخص هر روز ، هر هفته و هر سال فکرهای پلید در سر داشته باشد، صورتش زشت تر و زشت تر میشود.
شاید شما دماغ بی ریخت، دهانی کج یا چانه ای دو تکه داشته باشید یا دندانتان از دهان بیرون زده باشد، ولی اگر فکرهای خوبی در سر داشته باشید آنها مثل پرتوهایی از نور خورشید در چهره تان خواهد درخشید و شما همیشه دوست داشتنی به نظر خواهید رسید.»
آنها كه خطي را از اين ديوار خواندند
يك عمر را در حسرت پرواز ماندند
گاهي خدا را توي خواب انكار كردند
گاهي به چشم خويش استغفار كردند
چون آرزوهايي كه شب مصلوب بودند
محصولي از درگاه سنگ و چوب بودند
چون برده ها مارا به سنگي داغ كردند
قلاده بودن را به ما ابلاغ كردند
گفتند ايمان شما رنگش پريده
ما را لقب دادند پيراهن دريده
چون خوكها دادند و ما را چاق كردند
ما را به اين ديوارها سنجاق كردند
ما سينماهايي عريض و تنگ بوديم
با جزئيات داستان يكرنگ بوديم
گاهي دليجان بوده ايم و تير خورديم
گاهي شبيه قهرمان فيلم مُرديم
گاهي مرور خاطرات فيلم تكراري
تفريح ما شد نوعي از همزاد پنداري
با قتل عام آبها در پاي فواره
آغاز مي شد روزِ يك بانوي بدكاره
صدتا موزاييك آنطرف تر زير نور خويش
پروانه مي شد با تقلا كرم يك شب پيش
هنگام مردن نور ِ خود را وقف مردم كرد
رفت و خودش را در ميان آسمان گم كرد
حالا تمام سمفوني هاي زمستاني
تعبيري از فرياد انسانهاست، مي داني؟
ديشب كه يك زن واكس مي زد آسمانم را
اينگونه پيدا كرد تيتر داستانم را
ما را به جان هرچه خنده روي لبهايت
مصلوب كن شب بر صليب خيس اندامت
بايد تو را هم قانع كنم
اين خودكشي ها تنهايي
هيچ فايده اي ندارند
هرشب قبل از خواب
مغزم را مي پاشم روي ديوار
و صبح ها بعد از صبحانه
تمامشان را از روي ديوار پاك مي كنم
تو بايد قانع شوي
مگر بي من چقدر مي تواني دوام بياوري
مگر زندگي با تمام خنده هايت
جز دورغيست كه به خوردت مي رود
چشمهايت را باز كن
سهمي از دردهايم را براي خودت بردار
براي يكبار هم كه شده
بگذار قانعت كرده باشم
بگذار داغي اين دردها سينه ات را بسوزاند
بگذار همين دردها برايت تصميم بگيرند
تا شبي قبل از خواب
هردو مغزهايمان را بر ديوار بپاشيم
و صبحش آنقدر بخوابيم
تا كسي نباشد
كه آنها را از روي ديوار پاك كند
تو بايد قانع شوي
بي شك
اين بهترين خودكشي ٍ عمرمان خواهد بود...
دود در چشم و سوز در دل،،سهم من آلوده محکوم است به فرد بودن در شعر زوج و فرد شده ای، که زوج زوج چشم آلوده،با زبان سرخ و فردشان،درد به دلت میآورند و اشک بر چشمت مینشانند.
اشکهایت تو رو میسوزانند!آنها نیز اسیدی شده اند در روزهای حاکمیت ذرات معلق !
این جا گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند،،،
دگر گوسفند نمیدزدند
به نئٔ چوپان دلم میسپارند و گریه میکنند....
زخمی بر پهلیم هست،،،
روزگار نمک میپاشد،،،،
و من پیچو تابع میخورم،،،
و همه گمان میکنند که من میرقصم،،،!!
باز هم شب آمده
شب لباس سیاه خود را بر تن کرده
سیاه تر از همیشه
همه خوابند
ولی چشمان من خواب را نمیخواهند
من از شب هراسانم
ستارهای دیگر نیست
مهتاب هم به خواب رفته
من بیدار به انتظار مهتاب
شبی مهتاب خواهد آمد
باز هم انتظار.....
چند سال از این انتظار میگذرد؟!
ده .....بیست ....سی......
چشات روبروی منه ولی
دیگه دیدن نداره
لبات روبروی منه ولی دیگه بوسیدن نداره.
یه قصه یه قصهٔ تلخ دیگه
عاشقی برای من بس دیگه
نگو از عشق نگو یار منی
یاد تو از دلم من رفته دیگه
چی کشیدم من از این دلم سادگی
عاقبت منو دلم آواره گی
این دلم شکسته باور نداره
بد عمری دیگه باور نداره
یه روز یه دیونهای بود
یه خونه ساخت با گًل عشق
ستوناش سفید اطلسی
زمینش خاک بهشت
خونهرو کردی تو ویرون
خونه شد خونه غمها
گلهای باغچه همه خشک شدن
زدو رفت خنده رو لبها.
صداقت قلب منو اون دید و باورش نشد.
اشکهای غم رو گونهام چکید و باورش نشد.
گفتم اگه خدا خداست یه روز به حرفم میرسی .
یه روز میاد دلم خودت بشه گرفتار کسی.
از من با احساسی که دلم ساده بودم با همه.
سختی تو با رنگو ریا مردی مثل مجسمه.
کاری کردی که دیگه حرفاتو باور ندارم.
من به عشق میخواندام روی وفا پا میزارم.
هرگز دیگه غرورمو برای عشق نمیشکنم.
اینو بدون که بد از این یه پارچه سنگو آهنم .
آره بدون که عشق تو افتاده از چشمم.
خدا گواه بد از این منم مثل خودت میشم.
کاری کردی که دیگه حرفاتو باور ندارم .
من به عشق میخندم روی وفا پا میزارم.
راستش را بگو
من فرزند کدام درختم.
ببین تمام تنم را یادگاریها فتح کرده اند.
چقدر برای لحظههای بی درختی شان
تکهٔ گاه شدم
اینک
که بی شاخ و برگم
هیچ کس
به یاد خاطرهای نمیافتاد .
تا بر تنم زخمی و تاریخی زند
برای سادگیهای دلم
چیزی نمیخواهم ........
نمیدانم چرا فکر میکنی که هنوز پرندها سیب میخورند
آنهم در روزگاری که همه گوشت خار شده اند.
من که امروز هرچه سیب به دلم تعارف کردم .
بالا آورد
گر چه ،
قبل از آن زمان که سیبهای سرخ
در هرمون دوروغ پرورش داده شوند تا فریبا تر جلوه کنند.
دلم ما هم اهل سیب و شعرو شراب بود.
اما روزگار عوض شد.
حالا دل ما صبح ها
جگر کباب شدهاش روی ذغالهای ساخت دوستان بد میزند.
و شبها اه تاسف دود میکند .
کهای کاش هنوز آن درخت باغچهی سیب سهراب بود
تا ما هم بجای بامجان سوخته که شکلش را عوض کردهاند
قدری سیب میخوردیم.
چـه فـرقـی مـی کنــــد
تــــــو نگــــاهت راچه زخم هایی به دلم خورد...
تا یاد گرفتم که هیچ
نوازشی
بی درد نیست.
........................................
بــه انــــدازه دیـدنــــم وسیـــع کـــن
مـــن همیشـــه تـــو را
قبــل از آنکـــه هویــــدا شـــوی
سجـــــــــده کـــرده ام
چـه فـرقـی مـی کنــــد
تــــــو نگــــاهت را
بــه انــــدازه دیـدنــــم وسیـــع کـــن
مـــن همیشـــه تـــو را
قبــل از آنکـــه هویــــدا شـــوی
سجـــــــــده کـــرده ام
زندگی دوبارهام تویِ غربت با بویِ گندم شروع شد / گـــوشش که دادم دنــــیام زیر و رو شــد
اولین رفیق تنهایی من در خاکِ غریب طلوع کرد/ جشن دلتنگی با صـدای خسته اش خو کرد
توی گوشم بود همه دقایق از درد شقایق / فهمیدم تــــو کلامش تــــمام حــــقایق
بــ
روی هم می گذارم
تا نردبانی شود به سقف اسمان
اگر با هم بسازند
حتما
روزی به اسمان خواهم رسید
آن طرف اسمان چه رنگی ست؟
راه ماه صاف است
و من به سادگی ماه را دزدیدم
و آن را کنار حجم سنگین خیال ها پنهان کردم
و لبه ی صحبت او نشستم
او می گفت :
فقط یک چیز
نور
و من تا صبح فقط نور شنیدم
هنوز هم
سر انگشتانت
مرا جادو می کنند
تلنگری بزن
میخواخم تا لحظه ی حضورت
مغزم کور شود و
فقط چشم باشم ...!
ان قدر که احساس می کنم الان است که رگ هایش پاره شود
همه چیز را بزرگتر می بینم
دقیق تر می بینم و کامل تر ... !
هنوز بچه ام هنوز نمی فهمم
و هنوز دوست دارم که دریا به اندازه ی قد من باشد
یک مشت چشم محساره ام کرده اند
کاش آخر این نمی دانم هایم را می دانستم
اما من فعلا فقط یک فنجان سکوت تلخ می خواهم و بس !
ينجا درخت ها خشك نمي شوند
اينجا هيچ وقت سال هيچ چيز تغييري نميكند
اينجا كه هستيم من هم تغييري نميكنم!
اينجا يك عالمه آب دارد براي لذت بردن و گاهي نبردن
اينجا ... اينجا تو را ندارد
تو را كه نداشته باشد يعني نبض هم ندارد ... !
نه ساعتم کوک نیست!!
سازم چرا
ناخنهایم شکسته اند
آخر حرفهای تو لنگه به لنگه اند،
مثل عقربه های ساعت!
گفتی و نیامدی و من،
آن قدر پیچ کوکش را به عقب چرخاندم که ناخنهایم
....
سوهانی به سیمهای ساز میزنم
بهتر میشود،
زخمه میزنم،
سازم کوک است
ساعتم هم
و ناخنهایم دیگر سوهان نمیخواهد
میدانی؟!
کفشهای لنگه به لنگه به من نمی آید!!!
و
تنها معدودی از ما چشم به ستارگان آسمان داریم
و
درد اصلی زیستن این است که اکثریت کرمهای لجنزار نه چشم دیدن ستارگان را دارند نه آن عده ی معدود را...
بادها بیکارند
ابر ها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
آبروی ده ما را بردند...!
+وقتی بچه بودم همیشه فک میکردم وقتی دندونم درد میاد فقط کافی ِ یکی دستشو ببره تو دهنمو و اون کرمی رو که تو دندونم قایم شده و در بیارهُ اونوقت ِ که من دیگه از دندون درد خلاص بشم !!!
آوایی مرا می خواند.
کفش هایم همین جاست.
اما
این صدا دیگر
شوقی در من نمی آفریند.
من
به تنهایی
عادت کرده ام!
.
.
دور باید شد از این خاک غریب.
شعر او زیبا بود...... شعر من تکرار است..... جرم من تقلید است....
لا اقل حرف
دل است.... خوب میدانم که سهراب مرا میبخشد......
آخر او حرف دلش را زد و
رفت....حرف من جا مانده....
پس چنین میگویم:
اهل شعرم....اهل تنهایی و
درد
پیشه ام فریاد است!!
کاسبم.....کاسب دل.... صادراتم شادی.....وارداتم
غم و درد....
دوستانی دارم....سردتر از سردی برف.....گاه گاهی یخشان
میشکند......
گاه گاهی دلشان میسوزد......
ولی از روی ترحم!!!
سرزمینی
دارم .... مردمانش همه دوست.....
ولی از روی ریا.......
خنده ام
میگیرد!!
دلشان مرده ولی ،لبشان خندان است.....
گله از اهل تماشا
دارم......گله از این همه حاشا دارم......
خنده ام میگیرد!!
من خودم
اهل تماشا هستم.....
گاه گاهی دلی میسازم.....
میفروشم به
شما.....
تا به آواز صداقت که در آن زندانیست....
دل بی مهر شما تازه
شود......
چه خیالی.....چه خیالی.....
خوب میدانم دلتان بی مهر
است.....
پس کلام آخر...... دل من میخواهد،حرف آخر سخن او باشد......
مشتم و باز میکنم ...
پوچه!
گل تو دستای تو!
+برای گل یا پوچی که باختم دست بزن...
پا بکوب.. اصن بکوب تو کلم!
+فقط تو بخند...