بايد تو را هم قانع كنم
اين خودكشي ها تنهايي
هيچ فايده اي ندارند
هرشب قبل از خواب
مغزم را مي پاشم روي ديوار
و صبح ها بعد از صبحانه
تمامشان را از روي ديوار پاك مي كنم
تو بايد قانع شوي
مگر بي من چقدر مي تواني دوام بياوري
مگر زندگي با تمام خنده هايت
جز دورغيست كه به خوردت مي رود
چشمهايت را باز كن
سهمي از دردهايم را براي خودت بردار
براي يكبار هم كه شده
بگذار قانعت كرده باشم
بگذار داغي اين دردها سينه ات را بسوزاند
بگذار همين دردها برايت تصميم بگيرند
تا شبي قبل از خواب
هردو مغزهايمان را بر ديوار بپاشيم
و صبحش آنقدر بخوابيم
تا كسي نباشد
كه آنها را از روي ديوار پاك كند
تو بايد قانع شوي
بي شك
اين بهترين خودكشي ٍ عمرمان خواهد بود...
قلبش را درون کیسه ی زباله انداخت