گفتم : هراس نبودنت حرام کرده است خواب را بر چشم هایم
گفتی:چشم هایت را فتوا بده که من اینجادر گوشهایش لالایی می خوانم بودنم راو بخواب
چشم هایم را بستم و دیدم دنیایمان آنقدر کوچک شده استکه دیگر برای گرفتن دست هایتاز غرب تا شرق را نباید بدومتو خواب های ندیده ام را تعبیرمیکنیمن روزهای نیامده را رنگ میزنمو عروسکم اشک هایی را که بر شانه هایش نشانده بودمبه ابرها می بخشد
گفتم : تعبیر خواب های ندیده ام چیست؟گفتی : به چشم بر هم زدنی همه را خواهی دید
و چون چشم هایم را به هم زدمابرها اشک های عروسکم را پس می دادنداثری از مداد رنگی هایم نبودفاصله از دست های من تا گرفتن دست های تواز غرب به شرق امتداد داشت صدای لالایی تو در گوش چشم هایم سکوت شده بوددنیایمان آنقدر بزرگ بود که پیدایت نمی کردم
و دلم سادگی اش را می گریست.
پ.ن ۱ : دست منو بگیر که داره اینجا ، فرو میره تنم میون مرداب پ.ن ۲ : من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم.
+ خط خطی شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 توسط لیلا | خط های یادگاری
19
نمیدانم نفرین چه کسی گریبانم را گرفت
که چنین بی پروا آتش کشیده ام
خشت خشت ِ خانه ام را
نمی دانم چشم های چه کسی
تاب نیاورد دور شدنم را
و قوی تر از چشم زخم های نداشته ام بود
نمی دانم افسون کدام قصه خوابم کرد
که این دل لامُرُوَت چشم هایش را بست
به روی هرآنچه که پایبندش ساخته بودم
نمی دانم ...
حالا از من آشفتگی خواب های شبانه مانده است
حالا از من انبوه زخم های مرهم نگذاشته مانده است
حالا از من هزاران علامت سوال بی جواب مانده است
حالا از من دلی دیوانه مانده است که به زنجیر هم کشیده نمی شود
حالا از من نگاهی مات ، جسمی خسته و روحی پریشان مانده است
حالا از من هراس روزهای نیامده مانده است
حالا...
باور کنید
دل من آنقدر با حیا بود
که بی پروایی این روزهایش را توان نگریستنم نیست
خمیدگی کمرم از همیشه کشیدن بارغم دیگران نبوده است
از داغی است که دلم نهاده بر دست های خودش