اینا درِ گوشیه... !!

قـراره دور قلب من ... یه دیـوار گِلی باشه 

قراره پشتِ این دیوار ... یه ذره زندگی جا شه ! 

قراره روی هر اخمم ! ... فقط خنده بچسبونم ! 

به جـای جملـه های تلخ ! ... بگم هر لحظه : " ممنونم ... 

از اینکه تا تهِ دنیا ... ربابِ خونه ای هستم ! 

همیشه مست و رویائی ... به این تقدیر دل بستم ! " 

*** 

جـنـابِ آدم مغـرور ! دیگـه جاده سراشیبه 

ببین ! حوّای دیروزی ... توُ دستاش حکم تخریبه ! 

شاید هر قصه ای اینجوری باشه ....

اگه مجنون بیابونگرد می شه 
دلیلش عشق می تونه نباشه 
دلش از دست لیلی خونه شاید 
می ره تا از پریشونی رها شه 

اگه پروانه با شمعه همیشه 
نه اینکه سوختن رو دوست داره 
اونم با شعله ها می جنگه اما 
می سوزه پیش عشقش کم نیاره 

شاید هر قصه ای اینجوری باشه 
یه جوری غیر هرچی که شنیدیم 
حقیقت های تلخ و ساده ای که 
تو هیچ افسانه ی عشقی ندیدیم 

نمی خوام مثل لیلی بی خبر شم 
نمی خوام مثل مجنون در به در شی 
نمی خوام جادّه ها جامو بگیرن 
به جای عشق من، عشق ِ سفر شی 

نمی خوام شمع باشی و بسوزی 
تا من پروانه ی آتیش به پر شم 
یه عمره هر دو خاکسترنشینیم 
نخواه از این واست دیوونه تر شم 

بذار یه جور دیگه عاشقت شم 
بیا یه جور دیگه عاشقم باش 
تصور کن چقد دلگیره این عشق 
اگه مثل همه دیروز و فرداش 

ما تصویر همیم تو آینه انگار 
نمی خوام اینهمه یکجور باشیم 
نذار عادت شه با هم بودن ما 
بذار از هم کمی هم دور باشیم 

منو از خاطرت گاهی ببر تا 
منم از یاد تو گاهی جدا شم 
بذار تنها بشی با خاطراتت 
بذار دلواپست حتی نباشم 

یا می رسیم به هم یه روز یه جایی 
به همدیگه دوباره دل می بازیم 
یا گم می شیم تو غوغای زمونه 
به یاد هم می سوزیم و می سازیم 

شعر....

آن اشکها که روی دل تو اثر نداشت 
رفتی دلت از این همه هق هق خبر نداشت 

رفتی دلم خوش است که در آخرین نگاه 
چشم تر سیاه تو قصد سفر نداشت 

گفتم مرا ببر ولی انگار قلب تو 
فهمیده بود و حوصله دردسر نداشت 

هر روز بعد رفتن تو نامه داده ام 
بی رحم ! یک جواب دو خطی ضرر نداشت 

رفتی و ماند روی دلم داغ این سوال 
آنها چه داشتند که این دربدر نداشت؟ 

*** 

حس کرد عاشق است ولی اعتنا نکرد 
این بار هم که حق دلش را ادا نکرد 

این بار هم پیش خودش گفت :” نه” . ولی 
چشمان دخترک دل او را رها نکرد 

هی ریخت . خورد . ریخت ولی درد مرد را 
سیگار و چند بطری خالی دوا نکرد 

می خواست نامه ای بنویسد ولی دریغ 
یک واژه هم به کاغذ او اقتدا نکرد 

مرا بمیر....

به تو که فکر می‌کنم، 

قند توی دلم آب می‌شود! 

ولی نمی‌فهمم 

چرا اشک‌هایم شورند این‌قدر!؟ 

عجب شوره‌زاری‌ست خاکِ تنم! 



هوایت که به سرم می‌زند 

دیگر در هیچ هوایی، 

نمی‌توانم نفس بکشم! 

عجب نفس‌گیر است 

هوایِ بی توئی! 



پایِ تو که به میان می‌آید 

دیگر پایِ رفتن ندارم! 



حرفِ تو که می‌شود، 

هیچ حرفی برای گفتن! 



مرا قدم بزن 

در پیاده‌روهایی که تمام نمی‌شوند! 

مرا بگو 

با لب‌هایی که تکلم نمی‌دانند! 

مرا بمیر 

در گورهایی که هرگز 

کنده نمی‌شوند! 

خیالت راحت 

هیچ گورکنی مرا به خاطر نمی‌آورد! 

کلنگ را به دستِ تو داده بودند 

به هر دری که می‌زنم، تو بازش می‌کنی

بی‌آب نطلبیده هم 

قربانی‌ات بودم 

من‌که جز تو مرادی نداشتم! 

سال‌ها بی شبان 

در مراتع بی‌خیالی 

چریدم و باز 

بی خیالت نشدم! 

به هر جهنم دره‌ای که می‌روم، 

خیالت پیدایم می‌کند! 

از زیر سنگ هم که شده، 

از نمی‌دانم کدام گوری که شده! 

به هر دری که می‌زنم، تو بازش می‌کنی. 





چقذر باید پس می‌رفتم 

تا به تو می‌رسیدم؟ 

چقدر از خودت عقب مانده بودی؟ 

یازده بار سیصد و شصت و شش قدم 

عقب رفتم 

و باز پس‌تر بودی! 

زمین سیصد و شصت و شش بار 

دور سرم چرخید 

در سالی که کبیسه هم نبود! 

من چند بار دورِ زمین بچرخم 

در مداری 

که هیچ وقت 

به تو نمی‌رسد؟ 

تجسم...

با تو خوشبخت میشوم یک روز :این تجسم برای من کافیست 

اینکه شاید تو هم دچار منی...این توهم برای من کافیست 



پشت این اشک ها صبورم من؛ مثل دیوانه های زنجیری 

امتحان کن چگونه میمیرم ؛یک تبسم برای من کافیست 



مثل یک وسوسه به دور تنم؛ با تو و عطر تو می آمیزم 

گرچه دوری؛ تو دوری از دستم؛بوی گندم برای من کافیست 



پوستم از تو باز میترکد!و تو مرگ مرا نمی بینی 

در تو زنده بگور خواهم شد؛این تلاطم برای من کافیست 



ابرهای سیاه دور وبرم ؛من از این ابرها نمی ترسم 

پرم از احتمال تهمت ها؛حرف مردم برای من کافیست 



مردم این عشق را نمی فهمند؛وتومجبورِ کنار کسی؛ 

منکه مجبور کنار کسی :این تفاهم!برای من کافیست 



اینکه قلبت برای من باشد و در آغوش دیگری باشی 

پشت این درد مشترک؛ تنها؛ نیمه ایی گم برای من کافیست 



توی این رو ز های تکراری ؛ پشت دیوار ها نباید ماند 

فکر یک انقلاب پر آشوب؛ پر تحٌکم برای من کافیست ؛ 



تا شبی در کنار تو باشم ؛با تو آن لحظه را نفس بکشم 

و جهان را بهم بریزم باز ؛یک تبسم برای من ...کافیست! 

قصه ی ما همیشه تکراریست.....

دست در دست دیگری داری؛ 

چشــم هایم دوبــاره بی طاقت 

قصه ی ما همیشه تکراریست 

با دلـــــــی که نمیکند عــادت 



آه معیار چشم هایم را؛ 

با کدامین گناه می سنجید !؟ 

اینکه من دوستش دارم را 

با کدام اشتباه می سنجید!؟.. 



آی خانم شما که با اویید!! 

من کمی اتفاق می خواهم 

تا کــمی هم کنــــار او باشم؛ 

یک بغل حس داغ می خواهم 



پشت این ازدحام تنهایی 

باز باید فقط مدارا کرد... 

غده هایم چقدر چرکینند 

و نباید گلایه را وا کرد 



وحشت ازآبروی بی انصاف! 

وتوازاضطراب می ترسی.. 

بغــــــلت می کنم به آرامی 

از ته این سراب می ترسی؟ 

□□ 



آه دلتنگ می شوم هر روز ؛ 

و به روی خودم نمی آرم 

با نگاهی که پشت در مانده؛ 

زیر سقفم همیشه می بارم 



با همین خوی وحشی و یاغی ؛ 

بازمی خواهَمَت نمی فهمی! 

پشت سلول های من داغی ؛ 

باز می خواهَمَت نمی فهمی؟! 





ذره ذره احاطه خواهم شد 

تو به رگ های من اثر داری 

باز رامت شده طبیعتِ من 

و تو از ماجرا خبر داری... 



یک کمی از جسارتم بردار 

به من از عشق خود تعارف کن 

مقصدم را خودم نمی دانم 

لحظه ای هم بمان توقف کن 



گر چه باید حسود باشم من: 

و بترسم چرا تو مال خودم ... 

گرچه دلتنگ میشوم هر روز 

نگذاری مرا به حال خودم.. 

□□ 

تو از این حرف ها چه می فهمی! 

تو پر از احتمال بارانی 

دست هایت درون دست ِ او... 

تو پر از بارش فراوانی 



تو ولم می کنی به حال خودم 

ذره ذره شکست خواهم خورد 

پشت بن بست های تو خالی 

چشم هایم همیشه خواهد مرد 





آخر شاهنامه نیز بد است 

حسرتم را کسی نمی فهمد ... 

باید این غصه را فرو ببرم! 

چوب خطم دوباره پر بشود! 







روی سنگی نشسته ام تنها 

روزهایم بدون تو پوچ است 

روی گورم همیشه حک شده است 

آخر ماجرای من کوچ است... 

.... 

جرات فاصله هایی که نمیشد تکرار....

کوچه را آب گرفت ونرسیدم به قرار!... 

بارش لعنتی اش تند شده لاکردار 



توی این بارش یکریز کلاغی پر زد 

چه بگویم که خدا لج شده با من انگار 



چه قدرنقشه کشیدم که خرابش نکنم 

حرف هایی که قرار است بگویم اینبار 



وچه بی حوصله از فرصتمان کم کردم!!!... 

جرات فاصله هایی که نمی شدتکرار 



همه تقصیر خودم بود؛نمی فهمیدم 

لعنتم برخودم وهرچه که دارم به تبار 



همه ی شهر خبر دار شد از گریه ی من 

که تو رفتی به سفر دیر شدو....سوت قطار...... 



روی این ریل حضور تو چه گرم است هنوز 

گرچه من یخ زدم از نقطه ی کور دیدار.... 



وقت برگشتن من بند شدو بند آمد!! 

نوبت چشمم شد تا که ببارد رگبار.... 



کاش یک بار تو را.... کاش تو را میدیدم! 

فرصت دیدن چشمان تو تنها یک بار........ 



******* 



کاش یک بار تو را ..... 

وای تو را میبینم!!!! 

تو که لبخند به لب تکیه زدی 

بر دیوار..... 



باورم نیست خدا باز به من رو کرده است 

باید اینبار تو را سیر ببوسم ؛ بگذار.... 

دلگیر....

اگه دلگیر دلگیرم اگه از زندگی سیرم 

تقاص بی کسی هاتو دارم از آینه می گیرم 

دارم پس می دم این عشق و به روزایی که حسرت شد 

تو تعبیر همون خوابی که کم کم واقعیت شد 

صدام درگیره با ذهنم که فریاد دلم باشه 

کجا میتونه بی یادت شبیه منزلم باشه 

به من فرصت بده شاید خدا چشمامو بخشیده 

که گاهی بی هوای تو، فقط دنیا رو می دیده 

به من فرصت بده حتی یه لحظه گرچه کوتاهه 

شب از من فاصله داره تا وقتی چشم تو ماهه 

پناه آخرینم باش نگاهی که ببینم باش 

ببین دلگیرم از غربت بیا و سرزمینم باش 

من از غربت نمی ترسم فقط می ترسم از دوری 

ولی سخته که تو چشمات ببینم باز مجبوری! 

نمی خوام منتظر باشی نمی خوام غصه برگرده 

فقط باور کن اشکامو که تنهاییه این مرده... 

شکل تازه.....

طرح بهم خورده ی زندگیمو 

خط بزن و یه شکل تازه رو کن 

خاطره ها رو پس بگیر از این عشق 

خودت رو توی لحظه جستجو کن! 

چه بی تفاوتم به چشم خیست 

چه بی بهونه باز داری می ری 

من وسط فاصله ها نشستم 

تو اونور جاده ی ناگزیری 

چجوری تا ابد به پات بمونم 

وقتی همیشه موندنت عجیبه 

وقتی تو حوای دلم نباشی 

تلخ ترین میوه ی قصه سیبه 

اونروزا وقت رفتنت می مردم 

اما دیگه عادته بی تو بودن 

می گفتی عشق ما رو چشم می زنن 

بس که تموم آدما حسودن 

گذشته ها گذشته، اما حالا 

کجای قصه مون حسودی داره؟! 

لحظه به لحظه اضطرابه دنیام 

عشق عجب اوج و فرودی داره!! 

شکسته ظرف طاقتم تو دستات 

من و ببخش به اونهمه صبوری 

ببخش که راه ِ رفتن و نبستم 

راضی شدم به ارتکاب دوری! 

نه اینکه رفتنت برام قشنگه! 

خستگیمو بزار به پای عادت 

یک کلمه ( حس به هم رسیدن ) 

رو لب زندگی گرفته لکنت... 



توی این روزایی که آدم نمی دونه «نفسش گرفته یا دلش؟!» به چیزی هم میشه اعتماد کرد! 

«تو»! 

بی حوصله....

ترس ِ یک پرسه ی بی حوصله در برف شدن! 

آدم ِ منطقی ِ مبهم ِ کم حرف شدن! 



بین هر فعل ِ پر از وسوسه چرخیدن...و 

بی تفاوت وسط خاطره ها، صرف شدن 



تا خدا حافظی ات را به خدا بسپارم 

بروم، دست از این «بود» و «نشد» بردارم 



زندگی خسته ی تکرار ِ فراموشی هاست 

چشم ِ بیدار، که در حسرت خاموشی هاست 



زندگی خسته تر از من... هیجان می خواهم 

تا فراموش شوی، باز زمان می خواهم 



به تو پس می دهم «احساس خوشی دارم» را 

باز آیینه نشان می دهد انکارم را 



پرم از هر چه به «ما» ربط ندارد ، خالی! 

پرم از حسرت یک عشق فقط جنجالی 



خوب تعبیر شده بی کسی ام ، در خوابت 

شب ِ سردیست در این کوچه ی بی مهتابت 

... 

تب این فاصله را دور کن از من ، سردم 

فکر این باش که : 

« یک روز اگر برگردم...؟ !» 



به خودت وعده ی بی جا بده، آرام بگیر! 

تلخ ، از هرزه ی «تکرار شدن» کام بگیر 



به هیاهوی کسی در وسط ِ شهر بخند 

اخم کن، طعنه بزن، بعد پر از قهر، بخند 

... 

دیر شد! اینکه تو برگردی و لبخند ِ مرا... 

آه رو کرده زمان ، دلخوری ِ گند ِ مرا 

فراموش کن....

بلند شو دست معشوق خود را بگیر و 

با خودت به خیابان ببر 

و فراموش کن 

زمانی نصف این شهر عاشقت بود 

فراموش کن 

چشم هایی را که خیره میکردی 

لبهایی را که میسوزاندی 

و خیابان هایی را که بند می آوردی 

به معشوق خود لبخندی بزن 

و در سطر بعد 

از کنار راوی این شعر 

به آرامی عبور کن 

طوری که هیچکس نفهمد 

زمانی عاشقش بودی 

تراژدی زندگی.....

این گلو به درد فشردن نمی خورد 

بغضها کار تو را می کنند 

دستهای بختکی ات را به من بسپار 

انقدر خسته ام 

که روی اولین سینه اتراق میکنم 

امشب انقدر نفس بکش 

که ریه هایت از مرگ پر شود 

وگوشهایت از صدای ناقوسهایی 

که اخرین ایستگاه را نوید می دهند 

چشمانت را خوب بشور 

که دیگر هیچکس را نبینی 

حتی مرا 

که اخرین تراژدی زندگیت شدم 

قمار.......

ورق ها را نخوانده گفتم اما حکم خود - دل را - 

که شاید اینچنین رونق دهم یکباره محفل را 

ورق ها را که خواندم پنج برگ روسیاه آمد 

بدون ساز و برگ آغاز کردم جنگ کامل را 

یقینا شاه عاقل جنگ را آسان نمی گیرد 

ولی من سهل می پنداشتم این کار مشکل را 

همیشه دست من رو بود و من رودست می خوردم 

که دانا نیستم تا سر درآرم این مسائل را 

به دور انداختم سربازها را یک به یک شاید - 

به دست آرم یکایک آس و شاه و بی بی دل را 

ولی این هر سه جزء پنج برگ اولت بودند 

که می خندید چشمانت من و این سعی باطل را 

همیشه پادشاهی ساده دل بودم که می پنداشت 

نمی گیرد سپاه دشمنش حتی دو منزل را 

به یغما رفت در هر جنگ من یک گوشه از خاکم 

که کم دارد سپاه من مبارزهای قابل را 

به فکر حفظ تاج و تخت و ملک و ملک خود بودم 

اگر بگذاشتم حرمت نظام الملک عاقل را 

قرار ما از اول صلح بود اما چه شد در این - 

اواخر برده ای از خاطرت عهد اوایل را 

نمی فهمد کسی حال مرا جز کاروانی که 

به گاه ورطه بیند کاروانسالار در گل را 

نشستم روبرویت تا ببازم دستهایم را 

که شاید پر کنی با دستهایت این فواصل را 

کمی پایین تر از پیشانی ات صف بسته می دیدم 

کمانداران ابرو نیزه داران در مقابل را 

قساوت ، دادیاری ، مهربانی ، مردم آزاری 

نداردهیچ کس غیر از تو جمع این خصایل را 

کنیزی می بری زن های کلهر را ؛ به آسانی - 

به کرنش می کنی وادار مردان قبایل را 

تو بر تخت روانت ؛ بردگانت تحت فرمانت 

ولی من عفو می کردم خیانتکار و قاتل را 

همان ها را که بخشیدم تو کردی دشمنم آری 

کنون در لشکرت داری سپاهی از اراذل را 

زوال تاج وتختم را به چشم خویش می دیدم 

که مردم دوست می دارند شهبانوی عادل را 

نمی گویم چه کردی با دل من چون نمی خوانند 

تمام نوحه خوانان گاه بعضی از مقاتل را 

همیشه خورده دریا خاک ساحل را ولی مردم 

گمان کردند دریا می نوازد زخم ساحل را 

دلت را پس ندادم گر چه دانستم که می بازم 

جدا از حکم با این کار خود بازی بی دل را 





سر حاکم براندازی ست امشب حکم خشتم را 

بیا با دست خود بنویس حکم سرنوشتم را 

که من یک عمر لیلاج بدون برگ سر بودم 

خدا با باختن آمیخت خاک و خون و خشتم را 

مجسم کن تو تصویر مرا هرگونه می خواهی 

ولی از من نخواه آیینه تغییر سرشتم را 

تفاوت دارد آری اقتدارم با ستمکاری 

بیا و پاک کن از ذهن خود تصویر زشتم را 

تو آذردختی از شنبادهای شوم شهریور 

که با تیری به بهمن دوختی اردیبهشتم را 

ولی من پادشاه دائما در اندرون بودم 

خدا با بوسه ای بنوشت پیشانی نوشتم را 

عروس معبد انجیر را در خواب می دیدم 

که ویران کرد با دستی مسیحایی کنشتم را 

کلاغان بذر پاشیدند آن شب بر زمین من ! 

مترسک شخم می زد کرتهای زیر کشتم را 

شبی که آمدی از خاک قبرم سرو می رویید 

به آتش می کشی با رفتنت امشب بهشتم را 

و در تشییع امواتم به رسم هندوان بودم 

اگر آتش زدم بعد از تو هر شعری نوشتم را 

همیشه خال سر دست تو بود و دست کم با من 

که گردن می زدی با بی بی ات سرباز خشتم را 



سر و سری ست بین شاه دل با بی بی پیکم 

به رنج هملت و بی شرمی سودابه نزدیکم 

قمار بی تقلب مثل دنیایی ست بی شاعر 

فریب از حضرت زرتشت خورد اندیشه ی نیکم 

که بر روی زمین افلاکیان کردند تکفیرم 

و در زیر زمین خرخاکیان کردند تفکیکم 

شبیه جاده ای در سینه ی یک جنگل بکرم 

که رفته رفته در خط افق باریک و باریکم 

من آن قصرم که روی قله های دور می سازند 

به ظاهر باشکوه و از درون همواره تاریکم 

خبرچینان خبر بردند گویا شاه خشتم را 

که دل را می زند امشب به دریا بی بی پیکم 

اگر با من نمی مانی در این دریای طوفانی 

کماکان کشتی ام هر چند دارم ناخدایی کم 



گرفته شاه خشت از دست من بی بی خاجم را 

به آتش می کشد عفریتی امشب برج عاجم را 

که شاهی ساده لوحم بر رعایایم چه خواهد رفت 

بگیرد آه اگر محمود افغان تخت و تاجم را 

بگو سربازها دست از من مخلوع بردارند 

که قرنی قبل از این آماده کردم سهم باجم را 

شب تسخیر باروها اگر در خاطرت باشد 

که با خون خودم پرداختم خرج خراجم را 

و آس پیک وارونه شبیه یک دل آویزان - 

به آتش می کشید آن گونه باغ سرو و کاجم را 

همه کارم ز خودکامی به ناکامی کشید آخر 

خدا از خاک گورم ساخت اشک ابتهاجم را 

شراب ناب می خواهم که شاه افکن بود زورش 

بگیر از دست عزراییل داروی علاجم را 

چرا طعم شراب این قدر شیرین است دور از تو 

به هم می ریزد امشب درد فقدانت مزاجم را 

سپاهم را اگر از ابتدا تسلیم می کردم 

چه پاسخ داشتم جنگاوران هاج و واجم را 

شب لشکرکشی در نعره های زخمیان اما 

کسی نشنید در آن بین غوغای حراجم را 

فقط یک دل برایم مانده و دیگر نمی خواهد 

کسی این سکه ی افتاده از دور و رواجم را 

تمام فتنه ها زیر سر تو - بی بی دل - بود 

برون از پرده ی عصمت نمودی شاه خاجم را 



اگر حکم تو دل باشد فقط یک برگ سر دارم 

ولی از من نخواهی از قمارم دست بردارم 

ناز .....

نگاهت مي كنم 

با چشم هاي نيمه كاره 

چه زيبايي وقتي توي پرچين گلهاي چادرت 

ناز مي كني 

براي بوسه انار مي تركاني 

دامنت مست سرخ مي شود 

و تو دريا دريا پهن مي كني ميان من و خدا 

تف مي كني تمام نگاه هايي را كه بلعيده اي 

صدايت را مي تكاني 

((ابرو به من كج نكن 

كج كلاه خان يارمه )) 

ابروهايت را گره مي زني 

كلاهم را پاك ميكني 

سفيد 

سفيد 

سفيد 

قلمو را برمي داري و سالهاي نيامدن 

را دوباره نقاشي مي كني 

كنار چشم هاي نيمه كاره 

لوطي.....

چشم هاي تيله ايت رو تف مي كني 

مي ري ميون آ دم هايي كه سياه سياه راه مي رن 

چشمهات رو ذربين مي كني 

روي پاشنه ي كفش هايي كه تلق تلق صدا مي دن 







خودت رو پرت مي كني توي دخترهايي كه باكره گي شون رو توي دستمال سفيدي جا گذاشتن 

موهاشونو رو زرد مي كننن 

تا عروسكي شن براي سگ ولگرد خيا بونا 

خودت رو بالا مي آري 

روي آسفالت خيا بون 

احساس مي كني چكه مي شي توي دستان مردي كه 

بوي ادكلنش رو خالي مي كند تو ي دهنت 

((چند مي گيري بريم خونه حالت خوب شه ...)) 

خنده ات مي گيره عجب لوطي باكلاسي 







حالا عروسكي مو زرد شدي ميون كساني كه كفش هاشون تلق تلق صدا مي كنه 

يادت نمي آد اولين سيب لبهات رو ... 



خانم خشكله ميشه از شراب چشمات دو تا گيلاس هم به ما بدي 

جمع ميكني تمام هيجانت رو روي انگشت پاهات 

دستت رو حلقه ميكني دور مردي كه 

شب ها دندون ها شو مي زاره توي ليوان آب 

چرخ مي خوري ، مي خندي ، مي خوني 



(( قربون بند كيفت ام تا پول داري رفيقتم )) 



بدنت يخ مي كنه 

چندشت مي شه 

بايد رقصت رو تمام كني 

چرخ ديگري مي زني برات كف ميزنن 

با تمام نيرو پرت ميكني خودت رو 

توي تنها سياره ي زني كه حصار باكره گي شو به گردنش انداخته 

از بالا پرت ميشي پايين 

توي دستان لوطي ديگه ای كه 

سيبيل هاشو با تيغ مي زنه.... 

حسرت....

ديروزچشمهايم را در بازار عتيقه فروش ها 

زير قيمت فروختم 

امروز هم نوبت لبهام 

فردا آخرين بوسه را برايت مي فرستم 







روبروي آينه مي ايستم 

تمام خودم را مي مكم 

سياه مي شوم 

آينه كور مي شود 

چنگ مي زنم 

چنگ مي زنم 

تمام موهاي نداشته ام را 

مي پاشد خون روي روزنامه هاي 

كه فردا گل مي دهد 

از من 

مي بلعم .... 

مي بلعند ... 

مي .... 

زمزمه مي كنم 

ميميرم .... 

ميميري .... 

نه 

من تنها 









مي روم 

مي روي 

من به جهنم 

تو به 

دختركي كه زرورقش را تازه باز مي كني .... 



شاید مرداب بتونه عاشق سنجاقک بشه .......

سادگی 
سنجاقک کوچکی بود 
هدیه ای بی سبب 
شبنمکی بر لبان عاشقت 
وقتی که زیر باران غریبه ای را می خواندی 
و من آن سوتر ترا دعا می کردم 
چشمانم چنان مجمر خون 
به یادت مانده است . 
حالا سالها گذشته است 
دیگر باران آبی نیست 
و گربه ها همگی شرورند . 
چرا 
خیال می کنی 
هنوز به ستاره چینی در کویر دلخوشم . 
من ! 
آن هم من ! 
من بروی چینه ی نازکی راه می روم 
که یکسوش دریایی از خون موج می زند 
و سوی دیگرش دوزخی از آتش است 
آن چنان عمیق که سرچشمه ی آن پیدا نیست . 
برای من که اینچنین فقیرم 
همین سنجاقک کوچک ثروتی ست 
و لمس تو چمنگاهی 
که از نمین ترانه ای شاداب است . 
خواب ! 
آن هم بر چشم های من 
نمی شنوی ؟ ! 
صدای انفجار بزرگی را 
که هر لحظه درون سینه ام 
شیطنت می کند 
گیاهی که در کوهستان رُست 
چگونه به نرمی دستان تو عادت کند 
بر می گردد به سایه 
تنها خنده اش شبیه آفتابگردان خواهد ماند . 
ترانه بخوان 
غریبه را بخوان 
تا ببینم چگونه در آغوشش رها می شوی 
گذر می کنم بی تو 
با یادت 
که زیبا ترین رقص ها را 
کنار شعله ای در نم نمک باران نشانم دادی . 
هدیه ای بی سبب از تو 
در دستم است 
ببین ! سنجاقکت جان می گیرد 
پرواز می کند 
کوچک است و زیبا 

افسوس که در این حوالی ستاره چینان مرده اند 

اگر....

اگر که عشق نباشد 
وجودم در این سرای کفتاران 
فقط لاشه ای است به دست گرگ صفتان مردارخوار 
که گلو پاره می کنند از سر حرص و تمع بر سر این مردار 

اگر که عشق نباشد 
به ذره ذره وجودم 
در این شبهای بی پروا 
بر دستان هرزه ای بوسه می زنم 
تا که این فلک افلاک بشریت به زیر آید از کفر 

اگر که عشق نباشد 
به روسیاهی این روزهای بی ناموس 
شبی چراغ مرکبی بزمِ ننگ خواهم شد 
و تا شکستنِ تک 
شرابِ کهنه روحم را 
از هفت خطِ مستی این خاکیانِ بی فردا 
گذار خواهم داد. 

اگر که عشق نباشد 
به کور چشمی این عاقلانِ بی قاموس 
شبی به قبرِ جنون مثلِ سنگ خواهم شد 
و تا غمی غمناک 
تمامِ پیکرِ فرسوده جنونم را 
از هفت پرسشِ فرزانگانِ بی سودا 
گذار خواهم داد. 

اگر که عشق نباشد 
در اوجِ وحشتِ افسانه های دقیانوس 
شبی صلیبِ مقبره غارِ تنگ خواهم شد 
و تا طلوعِ وحشی آن تک غروبِ وحشتناک 
تفاله های همه خوابهای خوبم را 
از هفت خوابِ کهنه این خفتگانِ بی غوغا 
گذار خواهم داد. 

اگر که عشق نباشد 
درون ِکوچهِ اندوهِ پیرِ خسته توس 
شبی شرابِ محفلِ پورِ پشنگ خواهم شد 
و تا سکوتِ شهوتِ سودابه های بی ادراک 
صدای سرخِ گلویم را 
از هفتِ کوسِ وحشی تورانیانِ بی نجوا 
گذار خواهم داد. 

اگر که عشق نباشد....؟؟؟ 

کاغذ....

میسپارد 
نام بیرنگ تو را، 
بر کاغذ. 
دست من حس تو را مینوشد 
آنچنان محو فروریختنی، 
که تن واژه به من می خندد. 
که سپید کاغذ، 
پر از خط خطی حس من است. 
اندکی تاب بیار، 
تا تو را رسم کنم. 
تا تو را نه 
بودن پیش تو را وصف کنم. 
وحشی کوچک من تاب بیار، 
تا من عاشق بشوم.

فقط دشتهای شقایق تا ابد مهربان می مانند فقط پرستو ها هستند که پس از بازگشت از کوچ آشیانه ویران شده خ

مهرباني 

لبخند فاتحانهء مردي مغرور نيست 

كه با دسته كليدش 

در كوچه پس كوچه هاي يك پايتخت متروكه قدم مي زند 

مهرباني تسليم جنگجوي پشيمان است 

تمرد سقف است از فرو ريختن 

استيصال قفل هاست 

مهرباني تيك تاك اميدوار ساعت نيست 

كه عجوزهء پير زمان را 

با وعدهء فرداي روشن زنده نگه دارد 

مهرباني تبعيد ماهي هاي سياه كوچولو 

از رودخانهء قصه های صمد به دريا نيست 

مهرباني تبخير اقيانوس هاي كودكي 

در قل قل سماور مادربزرگ است 

مهرباني 

اين قالي كهنهء نخ نماست 

كه پشت نسل ها را گرم كرده 

و سال به سال لگدخورده 

مثل حافظهء من نه 

مهرباني 

املاي رستگار يك واژه 

در فرهنگ لغت نيست 

يا لبخند زرد عكس هاي فراموش شده 

در آلبوم خاطرات عتيقه 

مهرباني اكنون آينه است 

كه رفتار چشم هاي ما را تعقيب مي كند 

مهربان منم 

كه بزرگ ترين جنايتم 

چيدن ناخن هاست 

آتشی مقدس ...

من لبان خویش را با آتشی مقدس تطهیر کردم تا از عشق سخن بگویم ، اما وقتی دهان گشودم ، زبانم بند آمده بود. پیش از آن که عشق را بشناسم ، عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم ، اما شناختن را که آموختم ، کلمات در دهانم ماسید ، و نوای سینه ام در سکوتی ژرف فرو رفت 
در آفتاب کم رنگ زندگیم و پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود و در طلاطم شاخه های بی برگ، زیر چتری که مرا از باران مهربانت جدا می کند به دنبال نیمکتی می گردم که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دل های بی قرار باشد آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذره وجودم احساس کنم. 

دلم نمی خواهد چشمانم را باز کنم...

یک لیوان آب 
چند قرص 
همه را چشم بسته سر می کشم 
دمر می خوابم 
هنوز هم چشمانم بسته است 
توی دلم می شمرم 
یک ..دو ..سه ...چهار .... 
آخ 
لبم را آرام گاز می گیرم 
بوی الکل تمام فضای ذهنم را پر می کند 
همه جا تاریک است 
صدایی مدام در درونم می گوید : 
چشمهایت را ببند. 
باز نکن 
به هیچ چیز فکر نکن 
آرام باش. 
حس می کنم کسی تمام وجودم را در بر میگیرد 
پر می شوم از یک حس ِ غریب 
پلک هایم می جنبد 
باز نکن 
با خودم می گویم اینبار خواب نیست 
آه .. 
پس هستی 
... 
می خواهم حرف بزنم 
آرام لبانم را می گشایم 
دلم می خواهد راه برویم 
در دل ِ یک طبیعت بکر 
جایی پر از برف شاید 
من بدوم 
و رد پاهایم 
از تو دور شوند 
تو دستهایت را باز کنی 
و من باز هم بدوم 
و آغوش گرمت 
پناهم دهد ... 
سکوت ... 
دلم نمی خواهد چشمانم را باز کنم 
تلاش می کنم بخوابم 
مرا ببوس 
نوازش گرم دست خیالی ِ تو 
و 
لالایی سرد برف 
برای آسوده خوابیدن کافیست 
شب بخیر آسمان من 

غزل ....

گناه ریخت به هم تا نگاه شکل بگیرد 

دوبار پلک زدی تا دو ماه شکل بگیرد 

دو جفت چشم به هم خیره کافی است که بین – 

دو کوه خسته پلی از نگاه شکل بگیرد 

دو راه دور به یک نقطه کافی است رسیدن 

که از تقاطعشان چارراه شکل بگیرد 

به عشق دل بسپار از شروع کار و بگذار 

اگر درست نبود اشتباه شکل بگیرد !!! 

چقدر تاول خونین نشسته است به پایم - 

که سمت خانه ات این کوره راه شکل بگیرد 

عجیب نیست که هر جا قدم گذاشته باشی - 

کنار چشمه ی خشکیده چاه شکل بگیرد 

و هر کجا گره از روسری اگر بگشایی 

درخت شکل بگیرد ! گیاه شکل بگیرد 

میان روز اگر چشم را به ناز ببندی 

زمین بخوابد و رنگ سیاه شکل بگیرد 

بترس از اینکه زمانی به واژگونی تختت 

از این همه زخمی یک سپاه شکل بگیرد 

چه بوده چشم جز آیینه ی سیاه شیاطین 

نگاه ریخت به هم تا گناه شکل بگیرد 

زندگی - سکوت - عشق

میخواستم زندگی ام در فاصله دریا و کشتزار بگذرد . میخواستم قبل از آخرین دیدار آنقدر 

سکوت کنم که آواز تو بر تمام تمبرهای جهان نقش ببندد. میخواستم روح گمشده ام را 

کنار تاکستانهای زیبا پیدا کنم . میخواستم........... 

دهانم از کلمات ریز و درشت پر است . کلماتی که میخواهند مشتاقانه به سوی تو بیاییند 

اگر هیچ گلی ندارم که تقدیمت کنم از دانه های شیرین باران گردنبندی درخشان میسازم 

و به گردنت می اندازم. از رویاهایم دستکشی میبافم تا بادهای سرد انگشتانت را نیازارند. 

نمیخواستم مثل بوسه ها فراموش شوم . نمیخواستم مثل ابری تیره با شتاب از بالای سرت 

بگذرم. نمیخواستم برف پاک کن ها نفس های گرمم را از روی شیشه ها محو کنند . 

نمیخواستم از پشت بام خورشید پایین بیفتم. 

دستهایم از گله های ریز و درشت پر است چرا گیسوان آشفته ات را در آینه چشمانم شانه 

نکردی؟ چرا سیب سرخی را که روی تاقچه اتاقت گذاشته بودم به یاد من نبوییدی؟ چرا با 

من از کودکی های غریب حرف نزدی؟. 

میخواستم در اشکهای فرشتگان زندگی کنم و روی دشتهای برهنه ماه راه بروم و حوله ام 

را بر شاخه درخت طوبی بیاویزم . میخواستم نامت را بر دیوارهای بهشت بنویسم و به 

پیشواز دستهای سپید پیامبران بروم . میخواستم روزنامه ها را از عطر لیمویی عشق جاودانه 

کنم . 

آه ای سرگشتگی همیشه ای تنهایی ناگزیر من چهره تو را در بالهای پرندگان دیده ام . آیا 

چهره مرا بر سنگهای غبار آلود خاکستری میبینی؟ من کنار انبوه ساعتهای شماطه دار 

افتاده ام. من بی سرود و بی درود مرده ام.

می دونی ...!!??

می دونی عشقو برای چی آفریدن؟ 
تا من عاشق تو بشم و تو عاشق من. 

به همین سادگی. 

...حالا می دونی چرا دل تنگیو آفریدن؟ 
تا من دل تنگ تو باشم و تو دل تنگ من. 

به همین قشنگی. 

حالا می دونی چرا مرگ و جاودانگی رو آفریدن؟ 
تا من برای تو بمیرم و تو جاودانه بمونی ، عاشق من و دلتنگ من

سگدونیه چشمات

وارد کافه می شوی 

کفشت صورتی 

کیفت صورتی 

لبهای صورتی 

و آدمسی که می جوی 







واسه سگدونیه چشمات یه گیلاس عرق کشیدم 

واسه باور گذشته گیلاس و تا ته کشیدم 

واسه آزادی لبهام از لبهای آتشینت 

سیگارو به لب گذاشتم همه رو تا ته کشیدم 

بوی توتون نگاهت داره گیجم میکنه آخ 

بوی توتون نگاهت ................ 

چرا ابلیسک وحشی منو تف کردی و رفتی 







مارک لبهات روی شیشه ودکای نصفه 

بیرون میایی و 

آدمس صورتی ات را توی صورت دنیا تف میکنی ... 

دراین دنیا که حتی نمیگریند ابرها به حال ماهمه از ما گریزانندتوهم بگذر ازاین تنها

برای تمام دلتنگی ها دلتنگم 

برای تو...من...ما و هرچه بین مان گذشته است 

برای عشقمان که در قابی کوچک و غبار آلود 

هنوز هم زیباتر از همیشه لحظه هایمان را در خود جای داده است 

همان عشقی که با یک نگاه متولد شد و با یک سلام جان گرفت 

همان عشقی که لبختندت اب حیاتش بود 

اما نیم دانم چرا یکباره دیگر سراغی از ان نگرفتی 

ان هم درست زمانی که می خواست به ثمر نشیند 

تو می توانستی... 

اما نخواستی... 

در حالی که من میخواستم 

اما نتوانستم...... 

من و تو ..

لبريز مي شوم از من 

ار من بي كسي كه پر شده 

تو خالي مي شوي از خودت 

خالي و خالي تر 

و من تو را سرريز مي كنم در خودم 

خود خودم 

تا ديگر تويي وجود نداشته باشد 

تو ي تو 

و زبانم را مي برم تا تو زجر بكشي 

و تو را دفن مي كنم در سلولهاي مغزم كه روزي تو را ترشح كرده بودند 

دفن نمي شوي 

نمي ميري 

تزريق شده اي در من 

توي اتاق 2متر در 1مترم مي خوابم 

و به مردن تو فكر مي 

بی چتر......

من مثل همیشه بی چتر .... 
بی سرپناه .... 
مثل تمام پرنده های این شهر بی پرنده ، آواره ..... 
تنها می رفتم . می رفتم تا به دنبال روهای فراموش شده ام بگردم 

می رفتم تا آنسوی دیوار ، آنسوی همین کوچه پیچک پوش ، 

آنسوی خاطرات کودکی ، می رفتم تا آنسوی حضور تو .... 
می رفتم تا سراغ از نشانی تازه تو بگیرم .... 
نه ! می رفتم تا خودم را دوباره بیابم ... . 
آخر نمی دانی . 
نه ! تو نمی دانی که من سالهاست خودم را گم کرده ام . 

تو نمی دانی که دیگر سالهاست فقط به خاطر این به این کوچه خالی نمی آیم که می ترسم خودم را پیدا کنم ! 
بگذار از اول دوره کنیم ! 
می ترسم ... 
میترسم خودم را در گوشه ای از همین کوچه " تنها " پیدا کنم . 
میترسم خودم را در حال سنگ زدن به تمام پرنده هایی که نیستند ، 

در حال سنگ زدن به این زندگی مرداب وار ، 

بگذار راستش را بگویم ... 
می ترسم خودم را " بدون تو" پیدا کنم . 
نگو مرا نشناختی که تو را بهتر از خود می شناسم . 
می دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههای نا آشناترینان را نداری . 
می دانم که در تمام این مدت با تمام رؤیاهایم همراه بوده ای اما .... 
خودت ببین ! 

تورا به خدا سوگند می‌دهند 
اما برای من 
تو آن همیشه‌ای که خدا را به‌ تو سوگند می‌دهم 

تو مهربونی....

نمیگم عوض شدی نه تو هنوزم مهربونی 

حدسش و من زده بودم نمی خوای پیشم بمونی 



روزی اول این عشق اشتیاقت تازه تر بود 

حالا با صد تا التماسم واسه من شعر نمی خونی 



بعضی وقتا اگه حرف و خبری جایی نباشه 

نمی ری دیگه سراغ قصه های خودمونی 



گفتی تنها نامه ی من تو دست همه ست عزیزم 

نامتو من بفرستم حالا به کدوم نشونی 



بنویسم روی پاکت با یه تیکه یاد غربت 

برسه به یه ستاره به یه عشق اسمونی 



پشت پنجره نشستم واسه ی تو می نویسم 

که شاید رد شه از اینجا سایه ی محو جنونی 



یه روزی خوندم یه جایی از عزیز بی وفایی 

واسه ی دوام یک عشق عاشقو باید برونی 



صبر و حوصله نداشتن عادت همه ست عزیزم 

تو که نیستی مثل اونها تو خود رنگین کمونی 



نه جواب نامت این نیست اونو بعدا مینویسم 

که سلام گلدونا رو به گلدوناشون برسونی 



گفتم اینو بنویسم که دوست دارم عزیزم 

بیشتر از تو می دونم من که تو اینو نمیدونی 



رد شدی....

اولا خوب بودی با من ولی حالا بد شدی 

ببینم رفتی کجا ، بد شدنو بلد شدی؟ 







اولا چشمه بودی زلال و مهربون و پاک 

جلوی عاشقیمون اما حالا یه سد شدی 







بیا کارنامتو از دست نگاه من بگیر 

نه بذار قبلش خودم بهت بگم ، که رد شدی 

من تنهای تنهام...

یه خیابون خالی ... یه خونه ی خالی 

و یه حفره درون قلب من 

من تنهای تنهام 

و فضا تنگ تر و تنگ تر می شه 

من با خودم فکر می کنم چگونه؟ 

با خودم فکر می کنم چرا؟ 

و با خودم فکر می کنم که کجا اند 

روزهایی که با هم داشتیم 

ترانه هایی که با هم خوندیم 

و آه ای عشق من من تا ابد ادامه خواهم داد 

جست و جو برای عشقی که خیلی دور به نظر می رسه 

دوستت ندارم ولی..

دوستت ندارم، ولی همیشه در فکر و خیال تو هستم. 


دوستت ندارم، ولی به خاطر تو بیشتر اوقات اشک می ریزم. 

دوستت ندارم، در حالی که تمام ذرات وجودم تو را می خواهند و از پس تو می آیند. 

به زبان حال می گویم: 

دوستت ندارم، در حالی که تمام ذرات وجودم به حرفهای من می خندند. 

اعتراف می کنم: 

دوستت ندارم، ولی لذت می برم از خشمت، از غرورت، از نگاهت، از قدرت و گریزت. 



اکنون اعتراف می کنم که: 

دوستت دارم چون... تو دوستم نداری... 

لطفا پس از شنیدن پیام های زیر! و صدای بوق، پیغام خود رابگذارید..!!

پیغام گیر حافظ 

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود، غم مخور 
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود، غم مخور! 
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام 
زان زمان کو بازگردم خانه ی خود، غم مخور 

پیغام گیر سعدی: 

از آوای دل انگیز تو مستم 
نباشم خانه و شرمنده هستم 
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ 
فلک را گر فرصتی دادی به دستم 

پیغام گیر فردوسی : 

نمی باشم امروز اندر سرای 
که رسم ادب را بیارم به جای 
به پیغامت ای دوست گویم جواب 
چو فردا بر آید بلند آفتاب 

پیغام گیر خیام: 

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد 
ممنون توام که کرده ای از من یاد 
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش 
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد! 

پیغام گیر منوچهری : 

از شرم به رنگ باده باشد رویم 
در خانه نباشم که سلامی گویم 
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت 
زان پیش که همچو برف گردد رویم! 

پیغام گیر مولانا : 

بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم! 
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم! 
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود 
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم! 

پیغام گیر بابا طاهر: 

تلیفون کرده ای جانم فدایت! 
الهی مو به قوربون صدایت! 
چو از صحرا بیایم نازنینم 
فرستم پاسخی از دل برایت! 

پیغام گیر نیما : 

چون صداهایی که می آید 
شباهنگام از جنگل 
از شغالی دور 
گر شنیدی بوق 
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم 
در فضایی عاری از تزویر 
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه 
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش 

پیغام گیر شاملو : 

بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت 
سنگواره ای از دستان آدمی 
تا آتشی و چرخی که آفرید 
تا کلید واژه ای از دور شنوا 
در آن با من سخن بگو 
که با همان جوابی گویمت 
آنگاه که توانستن سرودی است 

پیغام گیر سایه : 

ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان 
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان 
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد 
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان 


پیغام گیر فروغ : 
نیستم.. نیستم.. 
اما می آیم.. می آیم ..می آیم 
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار 
می آیم.. می آیم ..می آیم 
و آستانه پر از عشق می شود 
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند 
سلامی دوباره خواهم داد 

نگرانی....

اسمون من وتو یه مدته سیا شده 

گفتن دوست دارم کم شده ، کیمیا شده 



اون غروری که گذاشته بودیمش یه جای دنج 

اومده باز توی قلب من و تو خدا شده 



رنگ و رو رفته شده خدافظی حتی سلام 

تا عزیزم ، پر کشیده اون به جاش شما شده 



اون حسادتا که اول طعم عاشقی رو داشت 

حالا انگار ارزشش قد یه ادعا شده 



اون دسا که داده بودیم توی رویامون به هم 

تقصیر کیه نمیدونم ، ولی رها شده 



ما قرار نبود مث بقیه زندگی کنیم 

چرا حرفامون مثه تموم ادما شده 



گنبد عشق من و تو ضریحاش طلایی بود 

طلاها ریخته و جنس گنبدا بلا شده 



نکنه خدا نکرده دل تو چه جور بگم 

کسی رو یه جایی دیده یعنی مبتلا شده 



ما رو چشممون زدن ، ما که با هم بد نبودیم 

ما چه تقصیری داریم که قحطی وفا شده 



کسی که مراقب عاشقیمون بود همه وقت 

حالا به شکستن عهدا بی اعتنا شده 



من یه مدته تحمل میکنم غصه ها رو 

به خودم میگم شاید راس راسی اشتبا شده 



اما نه ، دیدم که عشق روزای اولمون 

رنگ عادت بد روزا و هفته ها شده 



دل من دستاشو برده اسمون اون ور ماه 

چشمامم خونه ی امن ابرای دعا شده 



اما کاش اون کسی که دیروز می گفت مال منه 

خیلی راحت بگه که دیگه ازم جدا شده 

سلام بهانه من برای زندگی ..

دلت تنگ است ..... می دانم !! 
قلبت شکسته است ..... می دانم !! 
دوری برایت سخت است ...... می دانم ! 
اما برای چند لحظه ای آرام بگیر ، تا برایت بگویم... 
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند.... 
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..! 
بگویم از آنچه که در این مدت بر من گذشت..... 
اما گریه نکن .... 

که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند... 
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد... 
بیا و درد دلت را به من بگو... 
و مطمئن باش که قول می دهم آرامت کنم...! 
با گریه خودت را آرام نکن.... 
گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرامتر می کند.. 
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند.... 
گریه نکن چون منهم مانند تو آشفته می شوم.. 
می دانی که دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس اشک ببینم .. 
ای عزیزم ... 
ای زندگی ام .... 
ای عشقم ..... 

و ای نفسم..... 
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا آرام خود آرام آرام گریستم،گریستم و باز گفتم... 
گفتم برای دلی که هنوز در نبود تو ،آرام ... آرام می میرد... 
باور کن بغض راه گلویم را بسته است.... 
اما گریه نمی کنم... 
می خواهم برایت فقط بنویسم... 
اما تو بگو بهانه ام ... 
می خواهم به یاد گذشته .... 

اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته ) 
بهانه ام : 
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روحم بگذار،و به یاد روزهای اول آشنایی مان،دوباره ببار ... 
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..! 
سرت را بر روی شانه هایم بگذار و آرام در گوشم زمزمه کن ... 
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد... 
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد 
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی .... 
اشک از چشمان سرازیر می شود.... 
پس برای آخرین بار هم گریه کن.... 
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی،من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم..... 

نگاه خاک...

هر کسی آمد , مرا در خویش پیدا کرد و رفت 





با کلید خستگی , درهای حسرت را گشود , تکه های قلب خود را نذر فردا 





کرد و رفت 





فکرهای پخته اش را پشت افکارم نوشت , نسخه های بی کسی را باز امضاء 





کرد و رفت 





در نگاهی که مرورش یاد آبی پاک بود 





کینه های کهنه اش را غرق دریا کرد و رفت 





دستهایش را پر از باران احساسم نمود 





آسمان را در نگاه خاک معنا کرد و رفت 

ای عابر....

در کوچه های شعر من صدای پای عشق می آید. 

در کوچه های شعر من صدای جون تویی می آید. 

صدای پای عابری که بی حراص از هر نگرانی به ریختن برگ های پائیز مینگرد. 

وای که برای رهگذر چه خوش صداست وقتی برگی زیر پایش له میشود. 

ولی قلب من؟؟؟؟ 

چیزی که زیر پا له میشود قلب من است . 

اما چه بگویم؟؟ 

ای عابر!! 

میدانی آن برگی که زیر پا له میکنی دریچه از قلب من است . 

عشق منو روحه منو عمر من است 

پس بیا با هم راه بریم تا به جای خرد کردن 

ویرانه ای چون قلبم را آباد کنی. 



فاصله هامون حتی اشک تو چشمامون فایده نداره 

بی کسیامو غربت توی صدامو هیچ کسی خبر نداره 

تنهایی من دیگه پایانی نداره ویرونه ی دل سرو سامونی نداره 

باید بمونم تا همیشه تک و تنها همیشه این دل میشه بازیچه ی غم ها. 

بی تو من....

بی تو من اگر یه رودخونه بودم 

با تو از غروره سنگ دم میزدم 

بی تو من دمی ندارم واست از سنگ بگم 

واست از غروره این دلشده تنگ بگم 

دله من جاریه در روده چشات 

تا بیادو برسه به غربته گرمه نگات 

تا رسیدم به نگاهت دلمو قربونی کردم 

پایه هرچی هستو نیست پای گرمای صدات 

دله من ذره ای شد تویه نگات 

و نوشت عزیزه من منم که میمیرم برات 

دست گذاشتم رو یکی.

 دست گذاشتم رو یکی که یک قشون خاطر خواشن 

 همشون هنر دارن ، یا شاعرن یا نقاشن  یا که پشت پنجرش با گریه گیتار می زنن  یا که مجنون می شنو تو کوچه ها جار می زنن  دست گذاشتم رو کسی که عاشقم نمی دونست  سر بودم از خیلیا و لایقم نمی دونست 

 دست گذاشتم رو کسی که مجنونا دیوونشن 

 همه شاهزاده ها ، دربون دور خونشن دست گذاشتم رو کسی که رنگ چشماش روشنه شمشاد همسایمون پیش قدش یه سوزنه دست گذاشتم رو کسی که طعم چشماش عسله کمترین شعری که تو می شنوی از اون غزله دست گذلشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره خورشید از شعله ی چشمای اونه که تب داره دست گذاشتم رو یکی که همه دور و برشن مردشن ، دیوونشن ، مجنونشن ، پرپرشن دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادین همه جورشو داره ، هم عجیبن ، هم عادین دست گذاشتم رو یکی که نه سفیده نه سیاه ظاهرش گندمیه ، به چشمم اما کیمیا دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز کمترین شاگرد چشماش خود مهتابه هنوزدست گذاشتم رو یکی که عادتش نساختنه سرنوشت هر کسی که می خواد اونو ، باختنه دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره من تو پاییزم و اون اهل یه جا ، تو بهاره دست گذاشتم رو یکی که شعرمو گوش می کنه آخرین بیت و می خونه و فراموش می کنه دست گذاشتم رو یکی که کهکشون ، قایقشه انقدر دوسش دارن ، هر کی خوبه ، عاشقشه دست گذاشتن رو یکی که خندشم نفس داره  تو تمام نقشه های خوب دنیا دس داره دست گذاشتم رو یکی که دست گذاشته رو همه ولی هر کسی رو که تو نشون بدی ، می گه کمه دست گذاشتم رو یکی ، ما رو چه به فرشته ها برو شاعر ، تو بمونو ، عشقو ، دست نوشته ها دست گذاشتی رو کسی که از تو خندش می گیره اینا رو دلم می گه ، می گه و بعدش می میره دست گذاشتن رو کسی آسونه اما ساده نیست  توی اینجور بازیا ، خوب همیشه اراده نیست می نویسم که دیگه رو هیچکی دست نمی ذارم ولی نه دروغه من هنوز اونو دوستش دارمدست گذاشتم حالا رو قلبمو ، چشامو ، سرم تا مث تو قصه ها ، از یادم اونو ببرم ولی دست ، عاقلتر مونده روی همین یکی چرا من بذارمش رو سر و چشام ، الکی


یه بالش یه متکا.....

یه بالش یه متکا

همه داشته های وقت دلتنگیم

یه دیوار و یه هشتی

پای ایوون صداقت

بغض های گیرکرده در

ته گلو

همه سرمایه یک دلخسته

اشک های آویخته

از گونه های سرد من

و تقلایی برای نیفتادن

خش خش بالارفتن

یه مارمولک از دیوار گلی

همسایه

و خاطره ای که پنجره اش

به سمت ایوان خداست

همه

اش تقدیم تو باد 


درخت پیر....

یک درخت پیرم و سهم تبر ها می شوم

مرده ام دارم خوراک جانورها می شوم

بی خیال از رنج فریادم تردد می کنند

باعث لبخند تلخ رهگذرها می شوم

با زبان بی زبان لال خود حس میکنم این روزها

همنشین و هم کلام کور و کرها می شوم

هیچ کس دیگر کنارم نیست می ترسم از این

اینکه دارم مثل مفغودالاثر ها می شوم

عاقبت یک روز با طرز عجیب و تازه ای

می کشم خود را و سز فصل خبر ها می شوم 


دستهای آلوده.....

باور نمی کنم دستی که یک روز...

_:"به من دست نزن بی شرف"

دست ...می زنم

بلند بلند برای این همه شرافت زورکی

_:"دست خر کوتاه"

کوتاه میکنم جرئت دستهایم را با داغی سرنگ

آبروی دستهایم را برده ای با این بنفش ...روی رگهای سیاه

سیاه شکل دستهای جنینی در عکس سونوگرافی

که می شد برایش بخوانیم:

"دس دسی...باباش میا د،باباش...." نیامد...نیامدی اش

هرچه دست دست کردیم ، پا پا شد روی رحمت

تا دلمه های خون"صدای کفش پا......"یم را تا حد لگد بشنوند

دستهای معتاد...پاهای قاتل......دارم خودم را اعتراف می کنم

 

 

من که همه چیز را... باختم/باختی/باخت/باختیم/باختید/باختند

دست آخررا بزنیم ....روی شرافتم

انقدر پشت دست نشسته ام

که تمام ترفند ها را هجی می کنم

چند ورق معمولی....می خوابی.....و بعد 21.

کاش روی14سالگی   دست نمی گرفتم

که توی 25 ... این همه از  دستم که شبیه پاست گریه ام بگیرد

آس بی موقعی که تو بودی

قمار باز بی شرفی که من....

 

این شعر که دست زدن ندارد

این دست سیاه ...بنفش .... 25...  که شعر شدن......   

بی شرافتی که /دست آخر به تو...... باختم/باختم/باختم.... 

  

خداحافظ بابا........

بابام امروز مرد!

نه از این مردن های الکی،راس راسکی مرد.

گور بابام اگه دروغ بگم.

بابام خیلی وقت بود که داشت می مرد.

از وقتی فهمیدم داره میمیره که دیگه با ننم نخوابید.

دروغه که مردن آدم از پا شروع می شه؛

بابام از کمر مرد.

یه مدتی بود هر چی می زدن تو سرش جم نمی خورد؛

وقتی سگم مرد ،میزدن تو سرش و جم نمی خورد.

بابام مثه یه سگ مرد.

بابای من یه قهرمان بود که مجبورش کردن واسه چندرغاز هی خم بشه؛

واسه همینم از کمر مرد.

واسه همینم دیگه با کسی نخوابید.

بابام یه سیاسی بود که سازای مخالف می زد؛

ننم هیچ وقت ندیده بود که کسی به ساز بابام برقصه؛

واسه همین باهاش رقصید و خوابید.

ولی بانکداری اسلامی سازشو ازش گرفت.

بابام واسه من یه دستگاه پول شمار بود.

بابام امروز واسه اخراج نشدنه من از دانشگاه سه بار خم شد؛

چون من زیاد حرف می زدم.

من سازمو به کسی نمی دم.

من  خجالت می کشم جلو کسی خم بشم.

من نمیذارم کسی بزنه تو سرم.

بابام مرد تا من خم نشم.

بابام مرد تا من خجالت نکشم.

بابام از کمر درد نمرد؛

بابام از تو سری نمرد؛

بابام از خجالت مرد.

بابام از خجالت مرد.

بابام از خجالت مرد.

عروسک کوکی...

 خسته ام

این عشقهای(( از تولید به مصرف))

این همه دوست داشتن ک تاریخ انقضاء دارد

از این همه حوا

که به جای اشتباه می کنم،می گویند اشتباه کرده ام.

و این همه خودم..

....حالم بهم می خورد.

از این همه که افتادم،بلند شدم تا دوباره بیافتم.

بیهوده روی دگمه هایم فشار می دهی؛

این عروسک کوکی این روزها فقط گریه می کند..

...و پاهائی محدود

که فقط تا سیمهای تلفن...

تا گوشی را بردارم،شماره ام را بگیرم

و از اینکه این همه بوق اشغال شدن می زنم گریه ام بگیرد.

افتادنی عجیب توی من زنگ می زند.

می خواهم بیافتم،برای همیشه

زیر پاهای تو...نه!خودم.

و به یاد تمام روزهائی که ایستاده بودم و می خندیدم...

این عروسک کوکی

 می خواهد برای همیشه گریه کند.


ابیاری قطره ای.....

خوب شد اسیر چشات نشدم

لنز بود

خوب شد اسیر شعرام نشدی

دزدی بود

باور کن  وقتی تو توی پستونات بادکنک میذاری

منم قرص 

enlargment  میخورم

حرف اخر این رابطه رو تختخواب میزنه

{وقتی دوتا لزبین همسایمن می خواستی 2 نصفه شب ز عشق برات بگم

می خوام بگم بیان کاسه ی من و کوزه ی تو رو جمع کنن

به جاش تو اتاق خواب لامپ نئون بذارن

رنگ قرمز به پوست برنزه ت میاد انجلینای من}

نگران لکه ها نباش

رفتم از بازارکرم  winnerخریدم

باور نمی کنی

گریس رو از پوست اهو پاک میکنه

ناراحت نشو

تو توی غذاهت کمتر پیاز بریزتا دهنت بو نده

منم قول میدم به جای کتاب وایتکس بخونم تا فکرام تمیز شه

البته تقصیر من نیست که لیلی قرص ضد بارداری نمیخوره

وگر نه بشریت با اینهمه کانال سکس نیازی به نظامی گنجوی نداره

تو هم مطمئن باش بالاخره

ابیاری قطره ای جای بارون رو می گیره

بیا بریم که میخوام  حرف اخرمو

خیس

همون اولش بهت بگم 


تقدیم به تو...

 از مجنون بیزارم

و از تمام بیابان های مشرق زمین

که پاهای تو را لمس نکرده اند

من

خالق عاشقانه هایی

که از فاصله ها بیزار است

تو

خودخواه ترین معشوق جهان

که صدایم و دریا را حبس می کنی

تا برای پری های دریایی که عروس نخواهند شد

فاصله بسازی!!!

كودك....

كودك و جهان (1)    كودك 

سنگي در حوض انداخت؛

چهلستون ويران شد !*

كودك و جهان (2)

براي هر آرزويي

شمعي روشن كردند،

كودك

فوت كرد

تمام آرزوها بر باد رفت !

كودك و جهان (3)

كودك

كتابخانه را بهم ريخت

از هر كتاب چند ورق كَند و به هم چسباند و گفت: « كتاب نوشتم!»

خواندم:

« دنكيشوت به جنگ ديو سپيد مي رفت!»

كودك و جهان (4)

آدم برفي ايستاده بود

بي چشم و بيني

كودك

هويج و دو گردو را در صورت او كاشت.

...

برف ها آب شدند

مجسمه ناپلئون پديدار شد! 

من 00971503749 هستم....

نه طعم گَس خرمالو بود

نه به تندی ادویه های هندی

و نه شیرینی عسل کوهپایه ها!

به یاد نمی آورم

دهانم،      بوسه هاست..... طعم لبهات را از یاد برده است!

لبهایی که دیگر

          به طعم سرد سیم های مسی است!

حالا تو 00491762 شده ای

که گاهی دلت برای 00971503749 تنگ می شود.

موهات بلندتر شده است     یا کوتاهتر!

دامنی پر از گل سرخ پوشیده ای     یا پیرهنی خالی از گل های صورتی!

چه تفاوتی دارد

                تنها گاهی اعدادت تغییر می کند

                گاهی کمتر            گاهی بیشتر

چه تفاوتی دارد

برای شماره ای که؛

0097150374 همیشه نگران اوست

00491762 دلیل غیبتش را می پرسد

 

من 374955 هستم

شماره ای گمشده میان بی شمار شماره ی دیگر

پیدایم کن

و طعم لبهام را به یاد بیاور!

 

۲۳۲۳۲۳۲۶۴۴۹۴۹۷۴۲۱۸۷۸۹۷۴۶۵۱۶۵۴۹۸۷۴۵۱۶۴۸۹۷۹۸۴۸۵۴۸۹۷۸۹۷۴۸۴۸۷۴

۳۲۵۴۸۷۹۶۵۸۴۲۳۱۵۷۸۴۵۹۸۹۲۱۳۴۷۸۵۹۶۳۲۵۱۴۷۸۵۴۶۹۸۷۵۲۱۴۵۷۸۰۲۳۲۰۴۵۷

۴۵۲۱۱۳۵۸۷۴۵۸۹۸۵۶۳۲۱۴۷۵۳۶۹۵۱۷۸۹۵۴۱۲۵۵۴۷۰۲۱۰۳۵۹۸۰۴۷۸۰۳۶۵۸۹۰۷۴۵۸۶۰

۴۵۸۷۹۵۲۳۸۷۹۸۵۱۲۳۴۰۴۵۶۹۰۸۷۵۴۹۵۲۱۲۳۶۵۰۲۰۰۹۱۲۰۹۳۲۰۹۳۵۱۴۴۴۸۷۴۵

۵۴۶۹۸۷۳۲۱۵۸۹۶۳۲۰۲۴۷۸۵۱۲۳۰۳۳۲۶۵۸۹۷۴۵۱۸۹۶۵۴۷۸۹۵۱۲۳۵۷۸۴۹۵۸۷۴۱۲۳ 


سرنوشت آدمی تاریک...

 سیبی که از درخت افتاد

تنها

درخت را تنها نگذاشته بود

روز

مرا تنها گذاشته است

شب

مرا تنها گذاشته است

و تازه از کنار

درختی می آیم

که سیبی از آن افتاده است

در راه

بارها

به سایه ام فکر کردم

به آدمی تاریک

که تنهایم گذاشته

به اینکه

تنهایی

می تواند

از درهای بسته رد شود

بیاید

با من دور یک میز بنشیند

و تنهایم بگذارد

سیبی که از درخت افتاد

تنها درخت را

تنها نگذاشته بود

درخت هم

به همان قدر

او را تنها گذاشته بود


صدای من می‌آد؟

تازگی‌ها خيلی منطقی‌ شده‌ام ولی... 

  • چرا نبايد از چراغ زرد رد بشم؟! نمی‌شه تايم چراغ زرد رو بيشتر کنند؟!!

  • چرا وقتی به دکتر می‌گم برام آزمايش روح بنويسه، جدی نمی‌گیره؟! بابا روحم تير می‌کشه!

  • چرا به جای اسپيکر، صدای کامپيوترم از ماوس در نمی‌آد؟!! می‌خوام صداها رو لمس کنم!!

  • چرا موقع پرو کردن کاپشن، نبايد شلوارم رو در بيارم؟! شايد اينطوری خوش‌تیپ‌تر بشم!

  • چرا نبايد توی فر اجاق گاز بخوابم؟! به جون مادرم، از سرما متنفرم!!

  • چرا اجازه نمی‌دن از بالای برج ميلاد بپرم پائين؟! قول می‌دم نميرم!!

  • چرا نبايد تو وبلاگم حرف‌های رکيک بزنم؟! نمی‌شه نديده بگيريد؟!

  • چرا نبايد عابر بانک رو بخاطر اينکه بهم اسکناس نو داده، ببوسم؟! می‌خوام خوشحالش کنم!!

  • چرا حتماْ بايد پسووردم رو به ياهو مسنجر بدم؟! اينقدر خنگه که هنوز من رو نمی‌شناسه؟!

  • چرا نبايد عاشق اون زنيکهء روی صابون لوکس می‌شدم؟! مگه بچه‌ها دل ندارند؟! 

ديگه اصلاْ دلم نمی‌خواد منطقی باشم...

بچگی !

مَعطَلم پشتِ نگاهت ، منو راه بده توُ خوابت !

اگه بیـداریِ عشقم ، شده مایـه ی عذابت 

 

مثِ بچـه هایِ کوچیک ، بی سیاستم عزیزم

قلکِ دار و ندارمـو می خوام به پات بریزم

 

پشتِ ویتـرینه هنوزم ، آرزوی دلِ تنها

یه اشـاره از تو بسه ، تا بشم مالکِ دنیا

             

 

تو فقط بگو که می شه ! 

بچـه باشم ! تا همیشه !

تو فقط بگو که می شه ! 

              

 

حتی ! حاضـرم بمونم ! اما توُ بـازی نباشـم !

جِر زنی هاتو ببینم ، تو بگی ! من بی صدا شم

 

حاضـرم دلم بپوسـه توُ دلت ! امـا بدونم

به قولِ آدم بزرگا :  وصله ای می شی به جونم

          

 

تو فقط بگو که می شه ! 

بچـه باشم ! تا همیشه !

یه فرشته ای که هرشب

روبرومی ، پشتِ شیشه !

 

پرسه..

قدیما رو یادت می یاد؟ کَف بینای اون پیرزن

می گفت که خطِ دستامون به همدیگه نمی رسن

دستامُ هِی می کشیدم به دیوارای آجُری

خیال می کردم که می رن خطای دستم اون طوری

خیابونای یخ زده، نگاهِ بارونیِ من

شیطنتِ چشمای تو که جونمُ آتیش زدن

نگاهِ بی تفاوتت تو دودِ سیگارُ مَنَم

هنوز تو اون حلقه ی دود تنهایی پرسه می زنم

اون روز گذشت و عمریه حتی شبیهش نیومد

فقط خودِ خدا دونست چی سرِ این دلم اومد

چه هق هقا که گم می شد تو ریتم بارونِ چشام

چه قد شبا خواب می دیدم پیغوم فرستادی می یام

اون روزا رفت و همدمم تنهایی های خودمه

انگاری هم پرسه ی من سایه ی زخمی شدمه

دیگه به یادم نمی یاد سال و روزِ تولدم

اصلاً نمی دونم چرا بیخودی دنیا اومدم؟

تو اون قد آتیشم زدی که از خودم بدم می یاد

دلم دیگه عاشقی و سوختنِ از عشق نمی خواد

دیگه واسم  تموم شدی دُرُست مث پرسه زدن

مث همون ثانیه ها، شبیه حرفِ پیرزن

 

آخر جاده ...

   چشاتو وا نکن  اينجا ،  هيچ چي ديدن نداره

   صدای سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره

    توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

   ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره

   دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه

   از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره

   بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه

    قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره

   خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده

   وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره

   نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم

   چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

 

سرطان ....

این روزها عجیب سرطان می خواهم

( آن هم از نوع خون و حاد )

می خواهم بیاید و ریشه بدواند در بند بندِ وجودم

و خون بالا بیاورم درد هایم را

و بعد

موهایم شاخه شاخه شود

تو بیایی و طاسی ام را بخندی

و من

خنده ات را عاشقانه لبخند بزنم

 

دست هایم را بالا بیاورم و بگویمت :

میبینی

حالا دیگر می توانم با همین انگشت ها

روزهای داشتنت را بی هراس نداشتنت بشمارم

 

و زل بزنم چشم هایت را

و رنگ نگاهت را

برای روزهای مبادای ندیدنت ذخیره کنم

و آرام

جوری که تمام آنها که چشم دوخته و گوش تیز کرده اند

دیدن و شنیدمان را

نبینند و نشنوند

درگوشت زمزمه کنم

که من زنده بودن بی تو را تاب نمی آوردم

و

بمیرم.

 

 

 

عجیب سرطان می خواهم ...

 

 

 

 

 میشه از عشق تو مُرد و دیگه از دست همه راحت شد.پدر تمامی آن دقایق که گفتم ابری نگاهت را توان نگریستنم نیست، بغض نکن اگر از این خطوط رد شدی حتی

 من که مدت هاست هیچ نخواسته ام ، این آرزوی خواسته شده را نه نیاور خدا.

 

مرا ببخش اگر مثل کودکی هایم ، برای خویش تو را قهرمان نمی دانم.

شنیده بودم که :

خواب رفته را می شود بیدار کرد

اما

آنکه خودش را به خواب زده است ، هرگز

حالا به چشم خود دیدم

دل آنقدر خودش را به خواب زده است این روزها

که تقلای به دست آوردن دوباره اش را

وقتی که درمانده صدایش می کنی

از پشت همین چشم های به خواب زده اش

می بیند و پلک هم نمی زند.

 

قسم به تمامی دقایق آن روزهای عمیق دوست داشتنت

 

همان روزهایی که چشم هایش را

رو به نگاه تو بر همه بست

 

همان روزهایی که ثانیه های نبودنت را

تاب نمی آورد حتی

 

همان روزهایی که تکه تکه شدنش را بند می زدم

تا ترک بر ندارد دقایق تو

 

همان روزهایی که آنقدر دور شدی

که حساب ثانیه ها که هیچ ،

روزهای ندیدنت هم از دستش در رفت

 

همان روزهایی که ...

 

 

بگذار ادامه ندهم آن روزهای رفته و نرفته را

 

 

اما

قسم به تمامی آن روزهایی که گفتم و نگفتم

 

هنوز نمی دانم

تو دیر آمدی اینجا

یا دل آنقدر زود رفته بود جایی دیگر

که خودش را به خواب زد وقت آمدنت

 

 

نمی دانم!!!

نفهمیدی..

 

امروز پس از ساعت های نبودنم

آمده بودنم که شادمانه هایم را با تو بگویم

و تو

آماده بودی که از او برایم بگویی

 

و نفهمیدی

که وقتی از او می گویی

کلمه هایت خراش می دهند لحظه لحظه بودنم را

نفهمیدی

که بغض چنگ انداخته است بر گلو

و خفه ام دارد میکند تقلای شکستنش

نفهمیدی

که لرزش دست هایم از انجماد انگشت هایم نیست

که ستون دلم دارد می لرزد

نفهمیدی

که دلم می خواهد هوار بزند ، هوار

نفهمیدی

که پشت لبخندی که بر چهره ام داشت نقاب

دلم دارد زار می زند

 

نفهمیدی که ...

 

هیچ کدام را نباید می فهمیدی و نفهمیدی

 

و من

آنقدر حالم بد است

که کلمه کم می آورم برای نوشتن

 

 

 

 

کاش که می شد بهت بگم تو این غریبی یکدست،

          اونی که عاشق تو بود یک گوشه بی صدا شکست.

آشفتگی نوشته ام را پای آشفتگی حالم بگذارید و بگذرید.پ حال دلم خوب نیست .

 

مگر نه اینکه از قدیم ترها گفته اند : دل را به دل راه است?!

پس چرا هروقت تو سرت درد می کندمندلم سرگیجه می گیرد ؟!

میدانم که خوب میدانی دلم هر روز هوای تو را نفس می کشد برای حیات

میدانم که خوب میدانی  دلم چه با شتاب قدم می زند مسیرش را تا تو

میدانم که خوب میدانی ...

امامی ترسم 

از دقایقی که باید در گوشش بخوانمقدیمی ترها حتمی حرفشان چپ بوده است

که ترافیک دلت آنقدر رو به بالا رودکه مسیر دلم تا تو یک سرازیری یکطرفه شود

که پاهای دلم نفس کم بیاورند برای برگشت

که ...

 

جوری انگار از دلم به تمام وجودت راه استجوری انگار از تو تا تمام وجودم بن بست

 

گفتم : هراس نبودنت حرام کرده است خواب را بر چشم هایم

گفتی:چشم هایت را فتوا بده که من اینجادر گوشهایش لالایی می خوانم بودنم راو بخواب

چشم هایم را بستم و دیدم دنیایمان آنقدر کوچک شده استکه دیگر برای گرفتن دست هایتاز غرب تا شرق را نباید بدومتو خواب های ندیده ام را تعبیرمیکنیمن روزهای نیامده را رنگ میزنمو عروسکم اشک هایی را که بر شانه هایش نشانده بودمبه ابرها می بخشد

گفتم : تعبیر خواب های ندیده ام چیست؟گفتی : به چشم بر هم زدنی همه را خواهی دید

و چون چشم هایم را به هم زدمابرها اشک های عروسکم را پس می دادنداثری از مداد رنگی هایم نبودفاصله از دست های من تا گرفتن دست های تواز غرب به شرق امتداد داشت                                                                                             صدای لالایی تو در گوش چشم هایم سکوت شده بوددنیایمان آنقدر بزرگ بود که پیدایت نمی کردم

و دلم سادگی اش را می گریست.

 

 

گرفته گریه ام اما بلند می خندم ، که بر نیامده از دست هیچکس کاری .

گفتم : هراس نبودنت حرام کرده است خواب را بر چشم هایم

گفتی:چشم هایت را فتوا بده که من اینجادر گوشهایش لالایی می خوانم بودنم راو بخواب

چشم هایم را بستم و دیدم دنیایمان آنقدر کوچک شده استکه دیگر برای گرفتن دست هایتاز غرب تا شرق را نباید بدومتو خواب های ندیده ام را تعبیرمیکنیمن روزهای نیامده را رنگ میزنمو عروسکم اشک هایی را که بر شانه هایش نشانده بودمبه ابرها می بخشد

گفتم : تعبیر خواب های ندیده ام چیست؟گفتی : به چشم بر هم زدنی همه را خواهی دید

و چون چشم هایم را به هم زدمابرها اشک های عروسکم را پس می دادنداثری از مداد رنگی هایم نبودفاصله از دست های من تا گرفتن دست های تواز غرب به شرق امتداد داشت                                                                                             صدای لالایی تو در گوش چشم هایم سکوت شده بوددنیایمان آنقدر بزرگ بود که پیدایت نمی کردم

و دلم سادگی اش را می گریست.

 

پ.ن ۱ : دست منو بگیر که داره اینجا ، فرو میره تنم میون مرداب پ.ن ۲ : من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم. 

+ خط خطی شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 توسط لیلا | خط های یادگاری

19

 

نمیدانم نفرین چه کسی گریبانم را گرفت

که چنین بی پروا آتش کشیده ام

خشت خشت ِ خانه ام را

 

نمی دانم چشم های چه کسی

تاب نیاورد دور شدنم را

و قوی تر از چشم زخم های نداشته ام بود

 

نمی دانم افسون کدام قصه خوابم کرد

که این دل لامُرُوَت چشم هایش را بست

به روی هرآنچه که پایبندش ساخته بودم

 

نمی دانم ...

 

 

حالا از من آشفتگی خواب های شبانه مانده است

حالا از من انبوه زخم های مرهم نگذاشته مانده است

حالا از من هزاران علامت سوال بی جواب مانده است

حالا از من دلی دیوانه مانده است  که به زنجیر هم کشیده نمی شود

حالا از من نگاهی مات ، جسمی خسته و روحی پریشان مانده است

حالا از من هراس روزهای نیامده مانده است

 

 

حالا...

 

 

 

باور کنید

دل من آنقدر با حیا بود

که بی پروایی این روزهایش را توان نگریستنم نیست

 

 

خمیدگی کمرم از همیشه کشیدن بارغم دیگران نبوده است

از داغی است که دلم نهاده بر دست های خودش

 

 

"فلسفه، آدم ها، هیچ وقت...!

آدم ها هيچ وقت آدم نمي شوند

وقتي با فكرهاي مشوش

                              مستطيل و مربع را منحني مي كشند

و مي خواهند از دلِ يك دايره

                    مثلث بيرون بياورند

آدم ها هيچ وقت آدم نمي شوند

وقتي كه پهناي تفكر خنده

از اين گوشه لب تا به آن ورش بيشتر نمي رسد

و با تمام وجود

                   مي شود، اخم كرد و آدم نشد!

 

 

بله...! اصل همين است

يك خانم و يك آقا

بايد تكميل شوند

تا جامعه شروع به تكثير كند

و فلسفه زندگي شكل بگيرد

بله...! فلسفه!؟

چيزي كه آدم هايي كه هيچ وقت....

                                             و اتفاقاً من هم هيچ وقت!

 فلسفه از همين جا شروع مي شود

من، تو، او و خيلي هاي ديگر كه هيچ وقت...

 

حالا من مربع، تو مثلث

و خدا دايره ها را كشيده است!

 

همم که برن من هستم ما هستیم

  

سیب یا گندم؟!

 

فرقی نمی کند

آدم که باشی با هر بهانه ای پرتت می کند

و پرت می شوی

تا زمین لعنتی

آدم که باشی

حوا و سیب و بهشت بهانه است

و گندم خیال سبز روزهای تاریک زمین است

عاشق که باشی

موهاش گندم می شوند و

لب هاش سیب

و دست تو وسوسه ی خداست

که به سویش دراز می شود

آدم مگر نیستی که نمی فهمی

چشم هاش هیچ وقت نبودند

و لب هاش هیچ وقت نیستند

و دست هاش...

بگذار  دستهات  را ببوسم

من که پرت شدم

تو هم که از اول پرت بودی

بیا آدم شو

تا حوات شوم

دستهات را روی لبم بگذار

تا گناه آلوده ی سیب را تکرار کنم

 

چه بی تابانه می خواهمت

در تمام این روزهایی که زنده گانی کرده ام

در تمام این لحظه هایی که به زنده مانی گذشت

مگر جز دلی ، روحی و جسمی 

که سنگینی می کرد بر شانه هایم کشیدنشان

چه داشتم ؟؟؟

 

دلم را که تمام بخشیدمت

نمی بینی که عاجزانه میخواهد داشتنت را؟

 

روحم که تازگی ها در پی دل روانه شده است

نمی بینی که بی قراری می کند لحظه های نبودنت را ؟

 

و جسم

 

این جسم ناتوان نیز چند روزیست که بهانه می گیرد مدام

درد در استخوان می پیچد و آه می شود این روزها ،

 

و من

دور خودم می پیچم و می پیچم و می پیچم و ...

 

دار و ندار این روزهای رفته که هیچ

داشته ها و نداشته های این روزهای نیامده هم مال تو

 

 

من تنها نشسته ام که ببینم چه میکند رویایت

 

با

      دلم

            روحم

                     جسمم.

 

 

 

تنها نشسته ام.

 

یک کتاب..........

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت،خدا دنیای بی زنجیر افرید،ادم بود که زنجیر را ساخت،شیطان کمکش کرد.دل،زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد و ادم ها همه دیوانه زنجیری!خدا دنیا را بی زنجیر میخواست.نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است امتحان ادم همینجا بود.دستهای شیطان از زنجیر پر بودخدا گفت:زنجیرهایتان را پاره کنید.شاید نام زنجیر شما عشق است یک نفر زنجیرش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.این نام را شیطان بر او گذاشت شیطان ادم را در زنجیر می خواست لیلی،مجنون را بی زنجیر میخواست لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غم انگیز است،مرگ من،مرگ مجنون،پایان قصه ام را عوض میکنی؟ خدا گفت پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست، دریا تشنگی است و من تشنگی ام،تشنگی و اب.پایانی از این قشنگتر بلدی؟ لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شدخدا خندید لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بودکافی است انار دلت ترک بخوردعرفان نظر اهاری   

رویا

وقتی‌ دلت میگیره سرتو رو شونه‌های من میذاری و گریه میکنی‌ گریه میکنی‌ تا خالی‌ بشی‌ من هستم من هستم که دست می‌کشم توی مو‌هات و نوازشت می‌کنم به من اطمینان میکنی‌ به من با من حرف میزنی از عشق با اطمینان به من تکیه میکنی‌ میدونی‌ که من پشتت رو خالی‌ نمیکنم میدونی‌ که من تنها مردی هستم که تو رو برای خودت می‌خوام برای رفتار برای کردار برای احساساتت برای شخصیتت من هستم من هستم اون مردی که تو رو برای خودت می‌خواد ،نه فقط برای زن بودنت دلتو می‌خواد روح سر شعر از احساسات لطیفتو می‌خواد نه جسمت رو کسی‌ که تو رو برای زیبایی باطنت می‌خواد نه زیبایی ظاهرت میدونی‌ من هستم اون کسی‌ که خود خود خودتو می‌خواد نه نه چیز دیگی عزیزم هیچ کس اندازه من ارزش تو رو نمیدنه هیچ کس ،هیچ کس اندازه من احساسات تو رو ستایش نمیکنه هیچ کس ،هیچ کس اندازه من خاطر تو رو نمیخواد هیچ کس هیچ کس اندازه من تو رو دوست نداره هیچ کس.تمام دنیا رو بگرد تا ببینی‌ .

......

شاید آن روز که سهراب نوشت: ((آب را گل نکنیم ))

   خبر از سردی بازار محبت

     خبر از بی کسی کلمه احسان

        خبر از لختی ایثار و وفا

                خبر از قحطی یک بوسه نداشت .

 شاید آن روز کسی گل می کرد

      نه که دانسته بیازارد مردمان ده پایین دستی

           خانه ای در دل صحرا

           که دو در دارد و بس

           بهر یارش که بیاید ز رهی دور و غریب

                   آب را در دل رس ول می کرد.

و در این چالش و جنجال عجیب

    که به قول نفری عصا از کورها می دزدند

    من در این قحطی بازار محبت گم گشتم .

آری آن سهراب بود

   من خودم در ورا سوته دلان پنهان بودم

                   دیدمش لخت و ملول

                         باده در جوی همان دهکده ها ول می کرد.

جبر شعر

چه كسي مي گويد :"زندگي شهد گل است زنبور زمان مي خوردش آنچه به جل مي ماند عسل خاطره هاست"؟

 

چه كسي مي گويد :"من اگر ما نشوم تنهايم .تو اگر ما نشوي خويشتني"؟

چه كسي مي گويد :"الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها   که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها"؟

چه كسي مي گويد :" به درويشي قناعت كن كه سلطاني خطر دارد"؟

                  به كدامين شنوا گوش؟                                 به كدامين ناشنواها ؟                                          به چه لحني چنين تند سخن مي گويد؟  بگذاريد من از اول اين خلقت زشت                       تا بدين مرحله كين گستاخان                       تكيه بر زور شراب و دم و مي,چنين آزاد سخن مي گويند                                                      پرده بردارم و اين راز سيه فاش كنم .من نه آنم كه نمودم بنماد.      تو نه آني كه درونت ابدي باشد و بس.                     او نه آند كه شرف قافله ي زنده دلان باشد.                                                          خالق كل جهان ما را به كراهت آدمي نام نهاد.تا كه باشد فرقي بين من و آن اسب نجيب.    تا كه تو داشته باشي فرقي با همان ماهي سرخ .   او نه آن است كه است    من و تو ما نشويم بدين يك تك بيت .                     تو ومن آن ساحر زشت داد فريب ...  چه كسي داشت شكيب؟           نفري كو ؟تك نفري كو كه بدين شكل غريب؟ که بيايد زه رهي دور و قريب          و به نوري نافظ كه شرر بر سر سرخش دارد  تار و پوذ ملت بي فهم شريف                                                برهاند ز يد گرگ نمايان عجيب ..ساحرك خوب نمايش نامه نويسي بلد است     او همان قصه سهراب و پدر به چنين لحن درشتي بنوشت    تو نه آني كه نمودت بنماد                         و به پاكي و عدالت سوگند                                                  نام تو در دل من كس ننوشت.

 "من به چشمان تو ديدم كه خدا                                           دل به آن چشم كه خود ساخته بود,باخته بود "   شعري بي ورن است.        سهراب يا نيما يا اخوان ها نتواند وزن برايش سازد                       ساحرك بد بنوشت...!!!

و من از جرا’ت دوري از نور    و نه به زور شراب يا دم و مي             با چنين يك لغت بي معنا                          كل اين شعر چنين مي گويم : ((زندگي بي معنيست)).تا كه حافظ ز سر ذوق و هنر         نسرايد غرلي بهر پدر يا مادر                تا آن سعدي و شاعر صفتان                                       ندهند پند يا نكنند شعر بدين صورت زشت                      و بدانند كه رب ازلي از سر ذوق                            نكرد اين دو جهان                                                       ((زندگي اجباريست))!!

 

درد دارم. درد

در تمام این روزهایی که زنده گانی کرده ام

در تمام این لحظه هایی که به زنده مانی گذشت

مگر جز دلی ، روحی و جسمی 

که سنگینی می کرد بر شانه هایم کشیدنشان

چه داشتم ؟؟؟

 

دلم را که تمام بخشیدمت

نمی بینی که عاجزانه میخواهد داشتنت را؟

 

روحم که تازگی ها در پی دل روانه شده است

نمی بینی که بی قراری می کند لحظه های نبودنت را ؟

 

و جسم

 

این جسم ناتوان نیز چند روزیست که بهانه می گیرد مدام

درد در استخوان می پیچد و آه می شود این روزها ،

 

و من

دور خودم می پیچم و می پیچم و می پیچم و ...

 

دار و ندار این روزهای رفته که هیچ

داشته ها و نداشته های این روزهای نیامده هم مال تو

 

 

من تنها نشسته ام که ببینم چه میکند رویایت

 

با

      دلم

            روحم

                     جسمم.

 

 

 

تنها نشسته ام

فراموشی

>عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود یعنی فراموشی قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودندقلب شروع کرد به طرفداری از عشقاهای عشق مگر تو نبودی که هرروز آرزوی دیدن او را داشتی ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوی شنیدن صدایش بودیو شما پاها که همیشه اماده رفتن به سویش بودید؟ حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟همه اعضاروی برگرداندندوبه نشانه اعتراض جلسه راترک کردندتنهاعقل وقلب درجلسه ماندندعقل گفت:دیدی قلب همه از عشق  بیزارندولی من متحیرم که باوجودی که عشق بیشتراز همه توراازرده چراهنوزازاو حمایت می کنی؟قلب نالیدکه من بدون عشق دیگرنخواهم بود و تنهاتکه گوشتی که هرثانیه کارثانیه کارقبل را تکرار کنمو فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشمپس من همیشه ازاو حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم 

بی خیال . . .

خیلی وقت بود رفته بودی اما من نمی دونستم

تو گذشته بودی از من اما من نمی تونستم

 

تو تمام این روزا من با خیالت زنده بودم

تو تمام لحظه های دوری از تو می سرودم

 

دلم و خوش کرده بودم تنها من به خاطراتت

می دونم سادگی کردم که نشستم چشم به راهت

 

من همیشه فکر می کردم تو یه روزی برمی گردی

اره، می تونی بخندی یا بگی بچگی کردی

 

نمی دونم وقتی رفتی چرا من گریه نکردم

شاید فکر کردم دروغه، شایدم باور نکردم

 

اخه من یه روزگاری با تو خاطراتی داشتم

فکر نکن امروز تو بردی مطمئن باش من نباختم

 

هر چی بود دیگه تموم شد عین چیزی که می خواستی

بی خیاله هر چی عشقه بی خیاله هر چی دوستی

 

بی خیال اگه یه عمری پای وعده هات نشستم

بی خیال منم مث تو رفتم و ازت گذشتم

 

بی خیال اگر که رفتی اگه قلبم و شکوندی

زندگی اینه عزیزم بی خیال اگه نموندی

 

بی خیال این رسم دنیاس، رفتنی همیشه می ره

توی عصر اهن و سنگ کی دل و جدی می گیره

 

بی خیال اگه عزیزم توی این راه پا نبودی

عشق کجا و تو کجا، تو مال این حرفا نبودی

(......)

يك روز يكنفر را مي شناختم كه نفسش به نفسم گره خورده بود و هر دردم ، آزارش مي داد ، يكروز يكنفر را مي شناختم كه دل تنگ هر روز صحبت كردن با من بود ، يكروز يكنفر را مي شناختم كه ديدن من ، برايش شادي بخش ترين لحظه هاي زنگي اش بود ، يكروز يكنفر را مي شناختم كه وقتي با مرگ و زندگي دست و پنجه نرم مي كردم ، دستانش به آسمان براي دعا دراز بود و با خالصانه ترين كلمات ، برايم دعا مي كرد ، يكروز يكنفر را مي شناختم كه مي گفت : " چه خوب است آدم يكنفر را عاشقانه دوست داشته باشد و به او فكر كند و او هم آدم را دوست داشته باشد "

 

يكروز يكنفر را مي شناختم كه لمس وجودم برايش آرزو بود و حس نفسهايم برايش رويا . يكروز يكنفر را مي شناختم كه مي گفت تقريبا در همه لحظات به من فكر مي كند . يكروز يكنفر را مي شناختم كه معناي زندگي را در وجودم جستجو مي كرد و فكر به لحظه هاي جدايي ، تنش را مي لرزاند .

روزها چه آسان مي گذرند و شبها چه سريع مي آيند و مي روند ، روياها چه شتابان نابود مي شوند و حرفها چه ساده فراموش مي شوند .  

باز امروز من مانده ام و يك دنيا خاطره ، باز من مانده ام و يك دنيا حسرت ، باز من مانده ام و يك دنيا ... يك دنياي خاكي كه هميشه سرشار بوده است از بي معرفتي ها و فراموشي ها .

بايد رفت و گذشت مثل هميشه .

تلویزیون

چراغ جادو روی تلویزیون

 

مجسمه غولی توی قندون

 

پلنگ صورتی هیشکی ندیده

 

آخه تلویزیون سیاه سفیده !

 

مامان هاچ رفته پیش چهار دست

 

دماغ انگوری هم شده بن بست !

 

تنسی تاکسیدو رفیق چاملی

 

زن گربه نره شد بیگلی بیگلی !!

 

پینوکیو شکار کرده زبل خان

 

صدای خنده یوگی با دوستان

 

بولک لولک رو می شناختیم از پشت

 

لپ شیپورچی در مسیر یک مشت !

 

بنر سنجابی پر از ماجرا بود

 

مسافر کوچولو شنبه ها بود !!

 

دکتر بوبو از آمپولش می ترسید

 

شوید ژاکت جعفری رو دزدید

 

تخته سیاه ووپی چه کوچیک بود

 

پروفسور بالتازار خیلی شیک بود

 

پیلا پیلا رو شونه های سندباد

 

جواد ده بیست تا ویژه نامه می داد !

رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم ، 365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم ...

دیگر نه نوازشی از دست های تو بر می آید ،نه کاری از این دل ِ در به در ِ گیج و خسته ام .پاییز به پاییز رسید و تو اما نیامدی ...

 به پابوس قدم های نیامده ات ،چند پاییز را سجده کنم تا تو برگردی ؟؟؟!!!

 

دیگر نه از بهار و گره های سبزه ی سیزده به درش کاری بر می آید ،نه از تابستان و  مرداد عاشق شدنم .پاییز دست گذاشته روی چشم های دلم ونیامدنت را خنده می کند ...من ،سر گذاشته ام روی زمین وآب می شوم ...

حالا دیگر رضایت بده دلم ، بگذار بنشینم و یک دل ِ سیر گریه کنم.

 به نوشتن رضایت نمی داد دلم امروزانگار خطی بود که نکشیده بودم که یاریم نمی کرد برای زدن خطی دیگر

یادم آمد که سپاس نگفته ام اینجا محبتت راهرچند که می دانم نشانی ام را نداریهرچند که می دانم عبور نمی کنند چشمانت از خط خطی های گاه و بیگاه من

امادل که این حرف ها سرش نمی شود

آمدم که بگویمت :کلی ذوق کردم برای عروسک خری که قلبش در دستش بود و تشابهی با من دارد شاید !!!برای شمع ها و عود های آبی رنگی که همرنگ زلالی نگاه توست.برای شکلات های قلب شکلی ،که تا همیشه ی بودن من قلبشان ترک نخواهد خورد در دهان.

سپاس برای هرآنچه که مرا یاد تو می اندازد عزیز دل.

سپاس ...

امروز ظاهر آدمى را دارم که دارد درد مى‌کشد.يک خرده هم مثل آدمى هستم که دارد جان مى‌کَند. روی هم رفته

مگر می شود تمام عشق را در بسته ای ربان زده جای داد

و بعد گفت : مبارک است روز ِ ...

نه

نمی شود تمام این نخوابیدن های شبانه را

تمام این دلهره های روزانه را

تمام این ضربان های قلب را

تمام این پریشانی ها و واگویه ها را

تمام این ....

 

نه

نمی شود

 

 

قلبم تند تر میزند این روزها

روحم بی قرار تر است

طوفان گرفته است تمام زوایای دل را

پنجه می ساید بر حنجره ام بغض های ناشکسته ام

 

مرا به یاد خواهی آورد ؟؟؟

 

نگرانم

نگران بی قراری های دلم

نگران نفس هایی که به تقلا بالا می آیند این روزها

نگران دلی که با رویا خوابش کرده ام

چه کنم با ریسمان شک ؟

میخواهد قلاب بزند بر دل و فراری میدهم دلم را مدام از چنگش

امروز که بگذرد و پشت دیوار دلت پنهان نشود دلم

بی شک خراش میدهد دیواره دل را ناخن شَک

 

وای چقدر کلافه است امروز دلم

 

.

.

.

 

.

.

 

تا فردا برای باز شدن کلاف حوصله ام دعا کنید.

گنگم


نمیدانستم که،

زمانی هم وجود دارد

که قلبم دوباره سوراخ شود

دیگر بخیه ها × هم

کارساز نخواهند بود

دیگر بدنم

همه چیز را پس میزند

دیگر نخ ها آب نمیشوند

در پوستم محو نمیشوند

من تمام ستاره ها را

دوباره میشمارم

ولی نمیتوانم

فقط به صحنه ها خیره بمانم

من دیگر نمیتوانم

قوای خودم را جمع کنم

و روی شکاف ها چسب زخمی بزنم

چسب ها سوراخ دارند

قلب من جمع شده است

قلب من له شده است×

دیگر ناتوانی ها به نظرم

 

مسخره می ایند

من اینجا نشسته ام

 

و خیره مانده ام

 

به آنچه که شد

و حالا

قلب من باز درد میگیرد

باز تیر میکشد

و من

 

هیچ کس

هیچ کس را پیدا نمیکنم.ـ

من مقصر نیستم

من آرام نشسته ام

من حرف نمیزنم

من خسته ام

من آرامم

خیلی آرام--

/-صداها همیشه هستند

همیشه بوده اند

ولی من دیگر گوش ندارم

من قلبم سوراخ شده است

ضربانی دیگر نیست

مهم نیست خون باشد یا نه...

قلب من مرده است

قلب من دیوانه شده است

و شاید پاره اش کردی

همین چند دقیقه پیش

*یادمان نمیرود

 

هیچ کداممان/

 

تو من را هیشه خفه میکنی

نمیدانم فایده ی این زبان من چیست؟

آنقدر سوزن خورده است

(که دیگر تیغ های جراحی هم

بچه بازی به نظر میرسند-{

حالا که خون راکد میشود

چشمانم دو دو میزنند

و آنها حتی به جنازه من هم

رحم نمیکنند

میگویند : چرا حرف نمیزنی؟

گنگم


نمیدانستم که،

زمانی هم وجود دارد

که قلبم دوباره سوراخ شود

دیگر بخیه ها × هم

کارساز نخواهند بود

دیگر بدنم

همه چیز را پس میزند

دیگر نخ ها آب نمیشوند

در پوستم محو نمیشوند

من تمام ستاره ها را

دوباره میشمارم

ولی نمیتوانم

فقط به صحنه ها خیره بمانم

من دیگر نمیتوانم

قوای خودم را جمع کنم

و روی شکاف ها چسب زخمی بزنم

چسب ها سوراخ دارند

قلب من جمع شده است

قلب من له شده است×

دیگر ناتوانی ها به نظرم

 

مسخره می ایند

من اینجا نشسته ام

 

و خیره مانده ام

 

به آنچه که شد

و حالا

قلب من باز درد میگیرد

باز تیر میکشد

و من

 

هیچ کس

هیچ کس را پیدا نمیکنم.ـ

من مقصر نیستم

من آرام نشسته ام

من حرف نمیزنم

من خسته ام

من آرامم

خیلی آرام--

/-صداها همیشه هستند

همیشه بوده اند

ولی من دیگر گوش ندارم

من قلبم سوراخ شده است

ضربانی دیگر نیست

مهم نیست خون باشد یا نه...

قلب من مرده است

قلب من دیوانه شده است

و شاید پاره اش کردی

همین چند دقیقه پیش

*یادمان نمیرود

 

هیچ کداممان/

 

تو من را هیشه خفه میکنی

نمیدانم فایده ی این زبان من چیست؟

آنقدر سوزن خورده است

(که دیگر تیغ های جراحی هم

بچه بازی به نظر میرسند-{

حالا که خون راکد میشود

چشمانم دو دو میزنند

و آنها حتی به جنازه من هم

رحم نمیکنند

میگویند : چرا حرف نمیزنی؟

بي هيچ گناه

 او مرا براي بار آخر در خود كشت و وجودم را خاك كرد... من خاك شدم... تمام هستي من به گورستاني تعلق دارد كه شب ها حتي ماده سگها ميل به عبور از روي آنرا ندارند و وقتي كه لاشخورها گوشت بدنم را پس مي زنند آنجاست كه بوي تعفن مشامم را پر مي كند... زوزه ي گرگ ها خواب شب را در قبرستان تنگ و خلوت از چشمانم مي گيرد و فقط اجازه ي عبوردم و بازدم را به من مي دهد... و حتي گاه به گاه نيزتنفسم با رفت و آمد شبروان مسدود مي شود كه ناگه متوجه حضور من نشوند... آنكه مرا بر روي خاك ها مي كشاند و روانه زندان زميني ام مي كرد اكنون درحال محكوم كردن ديگري ست... بي هيچ گناه!!

آخر نمی دانی

 دلم چقدر شورت را می زند.قربانت شوم،حواست باشد،سیب ِ نشسته نخوری ها،حتی اگر من داده باشمش،حتی اگر من،در زیر باران داده باشمش.آخر نمی دانی که!شبهایی که از خواب می پرم و دلم مدام بهانه ات را می گیرد،کشوی یخچال را باز می کنم و یکی از آن سیبهای قرمزش را بر می دارم ومی نشینم درست وسط آشپزخانه به یاد تو یواشکی در آن تاریکی شب گاز می زنم.حواسم که می رود به تو، شسته یا نشسته بودن سیب ها از خیالم می پرد!گفتم نکند تو هم مثل ِ من باشی!

!!!

می گویند همیشه این جلد کتاب است که ما را مجذوب خود می کند ! با آنکه از درون آن بی خبریم... ولی در مورد ما درست عکس این بود... نمی دانم چرا کتاب باز شده ات در برابرم قرار گرفت... صفحه ی اول ، جمله ی اول ، حرف اول! گویا جادو شده اماینک در میانه ی راهم ، باز می گردم تا ببینم آیا جلد کتاب تو نیز! می توانست مرا اینچنین مسحورخود کند(مثل همیشه)!بر من ثابت شد هیچ گاه به هیچ جلدی اعتماد نکنم ، حتی جلد کتاب تو(...:بالاخره این وسط یکی ما رو گول میزنه ، حالا یا تو یا اون جلدت)آخر بر رویش نوشته بودی : مزاحم نشوید... باشد ، ولی بدان این اولین کتابی بود که نیمه کاره رهایش کردم

ماه بود و من

 شاید سنگینی نگاهم را هنوز فراموش نکرده است

از آن روز تا کنون دیگر ماه به سراغم نیامده ، نمی دانم

.

.

.

... ولی هنوز واژه ای میان ما رد و بدل نشده بود

... آسمان سیاه شب خسته شد ، کوله بارش را به دوش کشید و رفت

، نمی دانم زمان چگونه گذشت

...

...

...

... ماه بود و من و یک دنیا تاریکی شب

، از پشت پنجره ی اتاق محو تماشایش شدم

... تا به حال قرص ماه مهمان شبانه های بی قراریم نشده بود

...بر واگویه هایم نشانده

دیدم ماه بی خبر به سراغم آمده و نور شبانه اش را

... چشم که به آسمان دوختم

،به خواب هدیه دهم

آن شب پس از نوشته های شبانه ، قبل از آنکه چشمهایم را

.

.

اگر دوست داشتی از آخر به اول بخوان

رسم عاشقی

مرا ببخش، من نمی‏دانستم که در عشق هم می‏شود دروغ گفت. پس اگر همیشه به تو حقیقت را گفته‏ام با اینکه می‏دانستم شاید ناراحتت کند، متاسفم.مرا ببخش، من نمی‏دانستم که باید در بازی عشق بازیگر ماهری بود. کسی به من یاد نداده بود که چگونه عاشقی را برای تو بازی کنم. مرا ببخش، من فکر می‏کردم که تو دوست داری من واقعی را ببینی نه آن کسی که دیگران می‏بینند، پس پرده‏های درونم را کنار زدم تا تو به خصوصی‏ترین لایه‏های وجودم راه پیدا کنی.مرا ببخش، که هرگز ترا نبوسیدم، آخر من به اشتباه فکر می‏کردم که عشق مقدّس‏تر از آن است که به شهوت آلوده شود.

اینجا دیگر کجای دنیاست ؟

اینجا دیگر کجای دنیاست ؟

که ماه را درسته گذاشته اند وسط میز ناهار خوری

و دور تا دورش جلسه ی رسیدگی به حال و هوای مرا گذاشته اند

اینهایی که دور میز نشسته اند و همه شان آرزوی خواب در سر می پرورانند

یکیشان تویی ، یکیشان منم ، یکیشان هم پینوکیو ست

و سه تایی داریم مدام به هم دروغ می گوییم که همه چیز خوب است

اما هیچ چیز خوب نیست

دست کم ماه که دیگر توی آسمان نیست !

هر چند توی دست های من و تو باشد ،

که باز هم نیست !

آدمی دو قلب دارد.

آدمی دو قلب دارد !قلبی كه از بودن آن با خبر است و قلبی كه از حضورش بی خبر.قلبی كه از آن با خبر است همان قلبی ست كه در سینه می تپد همان كه گاهی می شكند گاهی می گیرد و گاهی می سوزدگاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم از دست می رود…اما قلب دیگری هم هست.قلبی كه از بودنش بی خبریم.این قلب اما در سینه جا نمی شود و به جای اینكه بتپد…..می وزد و می بارد و می گردد و می تابد این قلب نه می شكند نه میسوزد و نه می گیردسیاه و سنگ هم نمی شوداز دست هم نمی رود زلال است و جاری مثل رود و نسیم و آنقدر سبك است كه هیچ وقت هیچ جا نمی ماند بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملكوت می رقصداین همان قلب است كه وقتی تو نفرین می كنی او دعا می كند وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد وقتی تو می رنجی او می بخشد… 

سکوت

 وقتی میخوای باشی... وقتی زور میزنی که باشی... اما همه چی جوری نمیشه که باید... میشه قصه من و این چند خط نوشته...

نمیگم که بگم جا میزنم... نمیگم که بگم چیزی که فکر میکنم درسته... میگم بدونی همه دنیا اون چیزی نیست که خودت از خودت ساختی و تنت کردی و حالا داری به آستین و پاچه ی بی قوارش افسوس میخوری...

ساحره سحر میکنه... معجزه نمیکنه... معجزه وجودته... فکرته... شخصیتته... اگه بخوایش... وجودتو میگم... بالا میبردت... به شرط اینکه بخوای بالا بری... اما اگه نخوای... با مخ میری ته دره... سقوط هم که چقدر این روزها مد شده...

 یه قدم که جلو بزاری... دو قدم میام جلو... یه قدم که عقب بکشی... سه قدم عقب میرم... حالا هم نوبت سه قدم منه...

: تو چشمای رقیبم نگاه میکنم که چطوری با هراس به جفت شیش من خیره شده... یه لبخند سرد میزنم و دست رو بهش واگذار میکنم... من باختم... هـــه... یا باید ببازم... یا باید خودم رو ببازونم... کی وقت برد من میرسه... اینو نمیدونم...

 وقتی قراره هیشکی نباشه این روزها... دست خودت نیس... مجبوری هی تو دفتر ذهنت بنویسی و بنویسی و بنویسی...وقتی سه نقطه ها زیاد میشه... سکوت زیاد میشه... پس ســـــــکـــوتـــــــ

(........)

دستت را بده

باید دنبال خیابان های فراری بدویم

بازی نیست

یک روز هم برمی گردیم و می بینیم

مرا بلعیده این آسفالت

و تو بی نفس

  دود سیگارت را توی چشم های آسمان فوت می کنی

 

دستم را ول نکن

باید نرده ها را باهم بپریم

نه ....بازی نیست

یک روز هم قوزک پای ما گیر می کند

به اخمی که شلیک می شود

 

وصیت زنده ماندنم است

اگر مردیم که هیچ

        "به نام ما

دستم را پیش خودت نگه دار"

ساده و سفید

وای که چقدر دلم برای یه ذره سادگی و صداقت تنگ شده ..........

چرا دیگه کسی خود خودش نیست ؟

چرا در لابلای حرف دوست و دشمن و آشنا و غریبه باید انقدر پرسه بزنیم تا کلامی

شده.

دیگه دو باره بافتند تا حرفهایی که از دلشون زده می شه دیگه ساده و سفید نباشه .

قصه ی دل آدمها ساده و سفیدبافته شد به همان سادگیی که عمو زنجیر باف ِ قصه های

من از اهل زمینم

 نیا باران

 

 

 

 زمین جای قشنگی نیست!

 

 

 

 

 

 

من از اهل زمینم، خوب می دانم

 

 

 

 

             که گل در عشق زنبور است

 

 

 

 

         ولی از یک طرف،

 

 

 

 

 

پروانه را هم دوست می دارد...

 

 

 

 

 

 

نیا باران...     

            زمین ناپاک و مردمانش بس

                                                     ناپاک تر !!!

 

گلایه از آسمان دارند...

 

            لیکن درون خود سیه دل پنهان می دارند...

 

 

 

 

                  نیا باران ..

 

 همان دستان نامردی که رو به آسمان 

 

 

                                                          بهر دعا دارند...

   همان بودند که خنجر بر پشت  سرو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

       نقش عشق

               کوبیدند....

 

 

 

                          نیا باران.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

        نبار بر این زمین و مردمانش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                         که تو پاکی و آلوده می گردی....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                                نیا باران!!!!

باور کن !

باخودت رو به دو قسمت تقسیم کُن،

درون و بیرون.

این ها یکی نیستند،

ناخودآگاه و آگاهیِ تو هستند.

این ها یکی نیستند و به اندازه ی هم نمی فهمند  و به اندازه ی هم نمی خواهند.

درونِ تو، همه ی آن چه که از زمان تولد دیده ای را به یاد دارد.

بیرون تو خودش را فقط با آن چیزهایی که الآن لازم دارد و می فهمد تطبیق می دهد.

اما ... با همه ی این ها ... بیرونِ تو ظاهری ست.

تو فقط گمان می کُنی که بیرونِ تو می فهمد و می داند.

فقط جزئیاتِ زندگی تو در دستِ بیرونِ توست.

اما کُلیاتِ زندگی تو را درون تو هدایت می کند.

فرمان، در دستِ بیرونِ توست ، اما مقصد را درونِ تو مشخص می کند.

خُب. حالا که چی ... !؟

جوری خوب باش، که درونِ تو تصورِ خوبی از تو داشته باشد.

آن قدر خوب باش که درونِ تو، تو را لایق بهترین چیزها، بهترین زندگی و بهترین آرزوها بداند.

آن وقت مطمئن باش که مقصدهای تو، جاهایی خوب و زیباست.

آن وقت مطمئن باش که لایق بهترین چیزها، بهترین مقصدها و بهترین آرزوها و آرامش ها خواهی بود.

از آن لحظه، زندگی تو هم چنان باغی ست که به سوی بهار می رود.

باور کن !