گل من....


طلوع صبح...كشيده شد به خاك...گذشتم از همه چيز... گل من تنها تو ماندگار شدي!

همه انگشت...همه چشم...همه هوا;گل من تو ماندي تو گريه كردي تو حرف زدي تو تحمل كردي و باز تو تحمل كردي! گل من هميشه بمان در كنارم...هميشه!

اکنون میان من وخاطراتم

به وسعت یک قرن

به عمق فاجعه ی لحظه لحظه های نبودنت

فاصله است...

چشم ها


نمیدانم آن همه معنا در درخشندگی گوی سیاهرنگی که چشم است از پس اندیشه تو می آید و یا آنکه تنها نقش نگارینی است از معجزه حیات که خالق یکتا آفریده است و تو بی جهت بدان می بالی و مرا تا ابد خیره نگاه میداری....

براستی که چشم ها رازهایی غریبند.

چشم ها معشوق ترین های تاریخند.بیش از همه مورد ستایش شاعران قرار گرفته اندو به حقیقت جادو میکنند.زیرا با آنکه نمایانندو ابرازگر. پر اند از پوشیدگی. با آنکه تورا با زیبایی شان به خود می خوانند اما تورا در پرده ای از ابهام نگه میدارندو تو نمیدانی آنچه که میبینی حقیقت است یا رنگ و لعابی که آنرا هم پای حقیقت دوست میداری و تو دوست داری و بر این عقیده استوار ایستاده ای که آنچه میبینی نهایت معنای معشوق است و اگر رنگ و لعابی ست از ذات اوست و با تار و پود حقیقت ویگانگی اندیشه اش بافته شده..

و من نیز بر این عقیده پای می فشارم زیرا اینگونه زیبا تر است و من نمی خواهم چز زیبایی بنگارم

...................................................

معصومانه نگاه میکنی چشمانت گواهند

گواه اینکه در گذشته ات هیچ نکته ای مهمتر از این زمان و این لحظه اکنون که تو در آن معصومانه مینگری نیست و نه حتی در آینده ات نکته ای نا ملموس

تو همینی.

همین محبوب

همین بی نقص در کمال زیبایی و بی نقص در نکویی

دوست میدارم که در ذات نیز یگانه باشی همانطور که در لحظه اکنونی


و چشم ها در حیات چیزی شبیه قلبند پر از معجزه خلقت

و قلب های نمایان اند نه از آنرو که هر آنچه هست می نمایانند.

چشم ها استعداد زیادی در تظاهر دارند

و چشم ها پر از حسند و نبض حیات را می نمایانند.

بیستون استوار!

با تو هستم

تو که یادگار خسروان بر پیشانی داری

تو که سر دیار ایران زمین در دل داری

آنگاه که نظاره گر عبور دلیران این دیار بودی

می رفتند تا فتح کنند دژهای دشمنان ایران را

و آنگاه به شکرانه پیروزیشان سر تعظیم فرو آوردی

اما همچنان استوار!

چین وشکن نشسته بر رخسارت حاصل دل کدامین فرهاد است؟!

شیرین چند فرهاد در پای قامت استوارت مرثیه ثرایی کرده اند؟!

داغ چند دل سوخته را در دل نهان داری؟!

اینک تیشه ی کدام نابخرد بر قامت استوارت زخم زده است؟!

که چنین خاموشی و زاری؟!

اکنون سکوت مبهم تو برای چیست؟

سایه ی غروب غمگینت بر سر کیست؟

دیگر نمی بینی زخم از تیشه ی فرهادها!

دیگر هراسان نمیشوی از شیون شیرین ها!

بیستون بگو چه دیده ای در این زمان؟!

اینک بجای سکوت مبهمت برای این خلایق که:

عاجزند از درک شیون شیرین

عاجزند از درک ناله ی فرهاد

تو فریاد کن

اما استوار بمان!

هرگز قبول ندارم،

این دروغ بزرگ است

دروغی بزرگ!

چه کسی می گوید ؟

کلاغ عزادار باغ خزان زده نیست

که چنین بر بلندای چنار

بانگ نوحه سر می دهد

این لباس برازنده تن بلبل است

که آنچنان دست به دامن خورشید شد

خونش را در طشت شب ریختند

صدای شیون شقایق را در مقابل باد خزان شنیدم

گریبان شقایق را دریده دیدم

بغض در گلوی خفته سار بر بلندای سپیدار

و همه مبهوت این تاراج!


آدما تو طول و موج زندگی هستی خودشونو گم میکنن

وقتی کودکی تماما خودتی

با تمام وجودت به دنبال جمع شدن با دیگرانی

بدون نقاب. بدون عینک

فقط با چشمای خودت به دنیا نگاه میکنی

وقتی بزرگ میشی از تمام این سادگی ها می گذری

از تمام بودنها

و تبدیل به ((من)) میشی


عاشق شدن آخرین جرقه از وجود توست


وقتی خودتو به چشم معشوقت ندیدی...

وقتی با هرنگاهش تازه نشدی....

و حتی اگه دیگه نگاهی بهت نداشت..

بدون که گم شدی

بدون که پشت نقابها و عینک ها مدفونی

و داری رو به مرگ پیش میری

پس قلب خودتو جستجو کن

شاید نبضی براش مونده باشه

شاید به حرمت پاکی های کودکی هنوز زنده باشه

شاید..

یاد کودکی هامون بخیر

پدرم و دوستانش را می گویم. معتاد بودند. مادر که مرده بود ، کاغذ می خواستند تا (( لول )) درست کنند و دود را بریزند توی حلقشان ! پدر می گفت (( یه برگ اژ اون دفتر خاطراتت بکن پشرم )) سی و نه برگ رفت. دود شد. این چهلمی است. آخرین برگ. اولین خاطره و شاید ... آخرین خاطره... 

گرگه پشت درخت قايم شده بود. شنل قرمزي که از راه رسيد، پريد جلوش و گفت : « سک.سک! حالا تو گرگي !» . شنل قرمزي هم رفت خونه و مادر بزرگ رو خورد!...

خانم تورو خدا بياين بيسكوييت بخرين ارزونه فقط پنجاه تومان
زن به اون نگاه میکنه و ميگه: يك دونه بده ولي فردا ميام ازت صد تا ميخرم چون نذر دارم فردا هم اينجا هستي؟ -آره خانم من هميشه اينجام فردا هم مي يام و واسه شما صد تا بيسكوييت نگه ميدارم.
سلام آقا پسر لطفا بيسكوييتاي منو بده كه زود بايد برم .پسرك از اينكه صد تا بيسكوييت رو يك جا فروخته و ميتونه مادر بيمارش رو پیشه پزشك ببره خوشحاله.
-سلام پسرم آماده شم بريم دكتر
در يك لحظه دست پسرك در جيبش گير ميكند و جز يك سوراخ بزرگ چيزي در آنجا پيدا نميكند
در آن طرف شهر پسري در پيتزا فروشي مشغول خوردن پيتزاست

آسپرين لطف کنيد

 اينجا يک خيابان يکطرفه هست و من ميان تجمع جمعيت ، ناله اي شبيه سوت ميشنوم. عابري مثل گوسفند از جلویم میگذرد . گوشم را که تيز ميکنم ميبينم کنار خيابون دختري نشسته که در يک دست ساعت پدرش و در دست ديگر جانماز مادرش که از ابریشم است ، بغل گرفته. دوباره چشمهایم را ميبندم و فرض ميکنم که هر قدم من 105 متر هست من يک مرد با چشمای قهوه اي و لباس خاکستري هستم و پر نورترین ستاره در آسمان نیز برای من است... حالا بهتر شد. اگر بخواهم به طرز فجیعی سوخته بشوم باید یک ملیارد و چهارصد و پنجاه و هفت ملیون و صد و چهل و دو هزار و هشتصد و پنجاه و هفت قدم به سمت خورشید بردارم که مسلما ً قبل از آن خواهم مرد.
بعد از شمردن درست 984 گوسفند...
اينها همه توهمات لحظه اي من هستند. خوابم نمی آید!

مجنون تو ام.

اشک هایم را به نخ کشیدم و از گردنت آویختم ...
چقدر این مروارید های سیاه به چشمان خسته ات می آید....

نه تو هم نیستی

این اشکها هم برای این نیست که عاشقت شده ام

هیچکس نیست می فهمی؟

سختم است هی خودم را بغل کنم و بخوابم

و صبح خوابهایم را برای خودم تعریف کنم

هرچند من هیچوقت خواب نمی بینم

اما اگر یک بار دیدم چی؟

مدتیه که دیگه هیچی واقعن خوشحالم نمی کنه.من از اون ذسته آدمهایی هستم ـ بهتره بگیم بودم ـ که از کوچکترین و بی اهمیت ترین اتفاق ها حسابی به وجد می اومدم و تا مدتی باهاش سر خوش بودم.امروز صبح یهو به این فکر افتادم:شاید این علامت شروع یری باشه.این روزها وقتی می خوام خاطره یا اتفاقی رو به یاد بیارم و نقل کنم به راحتی بر می گرده به ده دوازده سال قبل.وحشتناکه فکر نمی کردم یه روزی برسه که دوازده سال قبل رو یادم بیاد.یعنی اینقدر تو اون سال ها بزرگ بودم که به یادشون دارم.نمی خوام باورش کنم ولی از اونجایی که آدم واقع بینی هستم می کنم!

می خواهم به زبانی بیگانه دوستت بدارم

به یکی از زبانهای نیمه جان دنیا

در لهجه ی مادری ام

دوست داشتن

کارکردهای دیگری پیدا کرده است

دوست داشتن را با زبان مادری ام دیگر

دوست ندارم

می خواهم بی کلام برایت بمیرم

....!


به چشمهاش نگاه کن

وقتش نرسیده تا در آغوشی آرام بگیرد؟

بمیرد

شرح


چیزی حدود یک ساعت از نیمه شب گذشته باشد ودلت مثل پاره آجری توی سینه ات سنگینی کند و سمفونی شکست ـ تو بگو شکستن ـ در گوشت بنوازد و یاد" وانهاده ی" دوبوار بیفتی ...چه حالی پیدا می کنی؟...درست همان حال را دارم.یعنی این روزها می گذرد؟

توهم



"منتظرت هستم

در چنان هوایی بیا

که دست برداشتن از تو غیر ممکن باشد

دلتنگی

تو همانی

فقط دوری!

می ترسم از آدم هایی که حرف هایشان پر از قیدهای"بی زمان"است.آنها که می گویند:"هرگز فراموش نمی کنم" یا "همیشه به خاطر خواهم داشت".برای این آدم ها کلمات تنها مجموعه ای از حروفند که رسالتی جز بر زبان آمدن ندارند.مسوولیتی ایجاد نمی کنند.حسی خلق نمی کنند.توقعی نمی آفرینند.عمومن به این آدم ها نمی شود اعتماد کرد...اما من...من کجا ایستاده ام که هر بار اعتماد می کنم؟

می شد دو زندانی باشیم که وقت گریز زنجیری ناگزیر به هم وصلمان کرده باشد .از هم بخواهیم که بگریزیم و...نتوانیم.من اما فکر می کنم گاهی حلقه ها محکمتر از حلقه های زنجیرند.دو حلقه جدا از هم می شود چنان به هم وصل کند آدم ها را که نخواهند و این نخواستن نتوانستن شود.ناتوانی از گریز.دیگر از چه بگریزی که تمام آنچه ترس می نامیدی اش در سایه ی دستهایی این چنین بزرگ این چنین سایه بان از تو گم می شوند.می خواهم در سایه ی این دستها بمیرم

پرنده ای با عجله و با تمام توانش به آتش نزدیک میشد و برمی گشت !


پرسیدند: چه میکنی؟


پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب میکنم و روی آتش میریزم....


گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است واین تلاش تو فایده ای ندارد.


گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند از من می پرسد ؛ وقتی دوست تو در آتش می سوخت تو چه کاری برای او کردی!؟

پاسخ خواهم داد: با تمام توانم برایش سعی کردم !!!

شروع زندگی با تو چه خوش رنگ و عسل واره

یه ریز از چشم شب رنگت محبت داره می باره

شنیدی از نگاه من صدای آرزوهامو

چه با احساس می بوسی تن تاریک موهامو

تو معصومی مث بارون مث احساس پروانه

دل گمراه من با تو پر از تکرار ایمانه

منم تا آخرین لحظه به چشمای تو پابندم

کنار تو به فردایی که نامعلومه می خندم

ما را نکشان به سوی لبهای خودت

برگرد برو بخواب در جای خودت

می خواهی اگر ببوسمت حرفی نیست

اما همه ی عواقبش پای خودت 

ما را نکشان به سوی لبهای خودت

برگرد برو بخواب در جای خودت

می خواهی اگر ببوسمت حرفی نیست

اما همه ی عواقبش پای خودت 

وقتی میگم عاشقتم هر دو تا گوش تو کره فاصله ی من و تو از صبر خدا زیادتره بغض تموم عاشقا جم شده تو گلوی من قصه ی پنهون تو شد قاتل آبروی من وسعت هفتا آسمون کم میاره پیش غمم پیش تو ادعام میشه پیش خودم خیلی کمم دوباره بازیچه شده قلب صاحاب مرده ی من تو هم نمک بزن به این زخم نمک خورده ی من همش میگم چرا خدا فکری به حال ما نکرد وقتی به بیراهه زدی چرا تو رو صدا نکرد از این همه اثاثیه یه قاب عکس رو به روم نشد فراموشت کنم خاری که موندی تو گلوم ای که تو دل مرده گیا داشتی برام حکم حیات روشن و ساده بت بگم من متاسفم برات من متاسفم برات


بگیر دست مرا دستهای خالی من

مگر دل تو بسوزد به خشکسالی من

بگیر دست مرا و ببر به عمق خودم

بهانه باش براین سیر تا زلالی من

به این که عشق معماست سخت معتقدم

جواب باش بر این حالت سوالی من

تو این سکوت به دل مردگی مکن تعبیر

هنوز می پلکد عشق در حوالی من

مگرنه کوزه همان میدهد برون که دراوست

ببین تراوش عشق از دل سفالی من

نه این که هیچ ندارم چراتورا دارم

و شور عشق همین بس زنیک فالی من

و عشق ومن وشنایی خلاف یک جریان

وعزم کرده جهانی به گوشمالی من

تمام عمر بسوزان مرا که پر گیرم

فرشته تا ببرد رشک بر تعالی من

هنوز از غم عشق تو عالمی دارم

هبوط کن و ببین عالم خیالی من   

 

 

بــوســه ات را

 




کــوکــــ کــردم روی صــبــح . . .

 




زنــگـــــ نــمــی زنــی؟!

 

 


این روز ها به جز شمارش قطره های باران کاری ندارم

بارانی که نمی بارد .

نمی بارد که نبارد به درک !!

نمی دانم با بیکاری ام چه کنم

....!

به سکوت دلبسته شده ام ... به چراغ روی میز ... به کتاب های نخوانده و خوانده...! به زندگی که نیست...! به روزنامه هایی که یاد گرفته ام ... نخوانم...! به فیلم هایی که حتی تابلوی تبلیغاتی شان مشمئز کننده است ...! به خانه های عبوس! که روز به روز قد بلند می کنند ... به تلویزیونی که روشنش نمی کنم ...! به پچ پچ های پنهانی که می دانم درباره کیست ...! به سفرهایی که در خیال کردم ! ...به زنانی که گویی در مراسمی آئینی خریدهای تزیینی می کنند ...! به تو که هر روز با داستانی از خود به سراغم می آیی ... به سیگاری که روشنش می کنم ... به کامپیوتری که طاقت حرفهای ام را ندارد و به ناچار خاموشش می کنم ... به شب هایی که با قرص به خواب می روم ... به نیمه شب هایی که با درد از خواب می پرم ... به ترافیکی که باید هر روز از آن گذشت تا به هیچ جا نرسی...!

باور کن ... دیگر هیچ پنجره ای مرا اسیر خود نمی کند

دست روی دست


۱

دست روی دست گذاشته ای

تا دست از سرت بر دارم

دست روی دست بگذارم

دست از دلم بر می داری

۲

دست روی دست گذاشته ای

تا دستی دستی از دست بروم

مگر نمی دانی بدون دست هایت

قلبم ضربان ندارد

۳

دست روی دست گذاشته ای

برای چه

اینجا کسی تب ندارد

تا محتاج دست های سرد تو باشد

۴

دست روی دست گذاشته ای

تا برای گرمای تابستان سرد بماند دست هایت

دست به دستم بده

می گویند زمستان سختی در راه است

۵

دست روی دست گذاشته ای

تا از تو ننویسم

از دست هایت ننویسم

چه بهانه ای جور کنم

برای نوشتن از تو

به تو نمي‌رسم...



1

نگاه خانه خرابت را

از چشمهایم دریغ نکن

ویران می‌شود تمام زندگیم



2

سهم من از تو

دلتنگیِ بی پایانیست

که روزها دیوانه ام می‌کند

شب ها شاعر



3

مرا کجا رها کرده ای

که پیدا نمی‌شوم

بی تو؟!



4

جهنم

جهاني ست

که از خیال تو خالی باشد



5

به تو نمی‌رسم هم

راهم را

از تو کج نمی‌کند 

ویران می شوم بی تو



1

بی تو

باد در کدام گیسو

بوزد بانو ؟!

نگفته ای

بدون گیسوان تو

طوفان می شود در دلم ؟!

ندیده ای

ویران می شوم بی تو ؟!



2

بی تو

تن ِ بی جانِ رویاهایم را

در آغوش می فشارم و زار زار گریه می کنم

هر شب



3

بی تو

هیچ چیز دیگری

مرا مرد نمی کند

حتی سیگار



4

بی تو

در خوابهای شعله ورم

جگر کباب می کنند جاده ها



5

بی تو

کجای شعر را

به بوسیدنت مجاب کنم؟ 

سگ دارند چشمهای لامصبت




1
خر نشی یوقت
شاعر رفته ها بشی
شعر بگی شاید بیاد؛
مرد شو
داد بزن برو کنار
...
..
.
کاش بوی تو با باد بیاد



2
حسرت به دل مانده ام
یک دل سیر نگاهت کنم
بی ترس و دلهره؛

سگ دارند چشمهای لامصبت
پاچه می گیرند بی حساب



3
زیباییت
رسالت شاعران را
به چالش کشانده است

قلم بدست گرفته اند و دنبال واژه های ناب
نفس نفس می زنند؛

شاعران به شعر عاشقانه ای می اندیشند،
شعری که زودتر از دیگران
پایت را
به تختخوابشان وا کند .



4
کمر به قتل نسل مرد بسته زیباییت؛
برای آتشی که سیگار را
میان لبهای دلبرت جان دهد،
تمام مردان
خود سوزی می کنند .


5
حالم بهم می خورد
از این شعر عاشقانه ی حال بهم زنی
که در سطر به سطر آن
بی تو
می میرم را سروده ام
و تو ابلهانه باورش کرده ای؛

واقعا نمی دانی که
بی تو هم
نمی میرم ؟!

چشمهایت پر از شکوفه اند


1

بی تو
با خدا شده ام
روزه می گیرم
نماز می خوانم
دخیل می بندم به هر امامزاده ی پرت و دور
شاید که بیایی ...



2

بی تو
پاییز
طاعونِ سرخِ بی مهریست
که در ریشه ی درختان دویده است؛
فصل زردی که آبانش آسمان ندارد
و آذرش همیشه یلداست




3

بی تو
پاییز را به آتش کشیده است
سیگاری که
یادت را
پشت دستم داغ می گذارد
هر روز


4
بی تو
در ردیف شعرهای من
سه نقطه ای منتظر
جای خالی تو را
به قافیه نشسته اند



5

بی تو
در شعرهای پاییزیِ من
چشمهایت
پر از شکوفه اند

آتش می زنم دودمان تنهایی را


1

حالا که می روی

مست کن دل مرا

کمی فقط بخند

بعد برو



2

هربار

که تصمیم به پرهیز گرفته ام

دستی

مرا به لبهایِ شیرینِ تو

زنجیر کرده است؛

من می ترسم

از سرطانی که در بوسیدن توست .



3

من به هیچ سیگاری

نه نگفته ام

بعد از تو ؛

آتش می زنم

دودمان تنهایی را

و آه می کشم !



4

باید پاره کرد

سوزاند

به آتش کشید

برگه هایِ لجن گرفته یِ تقویمی

که یادش رفته است

تاریخِ برگشتِ تو را ثبت کند!


5

نیستی

و من بی بوسه ی تو

عزرائیل را به خواب می بینم هرشب !

من

گاو پیشانی سفید عاشقی هستم

که قومِ غم

داشته و نداشته ام را

چپاول کرده است

خانه ام را به آتش کشیده

و تجاوز کرده است

به زنی که در درون سینه ام می زیست؛

غم

این حرامزاده ی بی پدر

این زالوی پیر

این درخت بی ثمر

بی تو

وحشیانه در انحطاط رگ های خسته ام

ریشه دوانده است !

در تو پیامبریست

که لب هایش

شفابخشِ روزگارند

و چشمهایش

شقُ القمرِ آفرینش ؛

دینِ تو عشق است

و من

مؤمن به عشقِ تو

و شعر های من

کتابِ هدایتِ توست

برای آنها که

در کلامشان گاهی

تازیانه می روید !

برای دوست داشتنت


به قبله ام

که سرگردان ِ یک نگاه توست قسم

ایمان می آورم

به شیطانی

که در چشم های تو می خندد

حرام می کنم خواب بی تو را

پناه می برم به آغوش بخشنده ات

و از آیه ای که بر لبهای تو نشسته است

هزار سوره تفسیر می کنم برای دوست داشتنت !

می توانم بمب کوچکی باشم
پنهان در پیراهن مبارزی انتحاری
که معشوقه اش را
در بمباران هواپیماهای دشمن
از دست داده است ؛

می توانم تیر خلاصی باشم
بر جمجمه ی سربازی مجروح
که با گریه عکس نامزدش را نشانم می دهد

می توانم گوانتانامو باشم
ابوغریب باشم
حتی کهریزک ؛

می توانم همه ی لیبی باشم
تشنه به خون سرهنگ ؛

می توانم یک جانی بالفطره باشم
با چاقویی که سر می بُرَد فقط
گلوله ای باشم
که می کُشد ؛

می توانم جنگ جهانی دیگری باشم بی تو !

برای سردار فاتحی که فتح ‏الفتوحاتش

فتنه‏ ی چشم‏های توست ،

زنانگی‏ ات

شهوت بی‏ پایانیست

در ابتدای هر بستر

و آغوش‏ ات

اسب وحشی عصیانگری

که هیچ شلاقی اهلی‏ اش نمی‏کند ؛

بکارت خونین یک شورشی

قسم به بوسه‏ های کاشته‏ ام بر پیشانی‏ ات؛

در آغوشِ تو

با لشکری از صد و بیست و چهار هزار پیامبر

هرشب

از بهشت ، جهنمی می‏سازم برای آفریدگار

و در سیاه‏ چاله‏ ای بی‏ انتها زندانی‏ اش می‏کنم

تا تو

تنها تو

خداوندگار نطفه‏ های سرگردانم باشی !

جاده کوتاه شده ...
شاید چشم هایم دوربین شده
نزدیک میبینمت
دراین آستیکمات دلتنگی


2

دلم هوس کرده
عصر پاییز را ...
زیر باران بایستم
چشم هایم خیس باشد
او پشت مه
برود
و من
زمزمه کنم
خداحافظ را ...

پ.ن : میبینی ...
از بس از من دوری کردی
آرزوهایم هم ...

3

نمیدانم
هنوز سیگار می کشی یا نه
اما
دلم می خواهد
تن بسپارم
به سیگاری که میسوزد
لا به لای انگشتانت
و هیچ نمیداند ؛
نمیداند از آن منند
لب های تو ....

 میبینی
هنوز هم
مست میشود کلماتم گاهی ؛
بر حروفم که میباری ...

اینروها نه حسی ست ٬نه حالیست ٬نه غربتیست و نه کلمه ایست برای نوشتن

میدانی نازنین!

انگار هوایِ همینْ حالایِ فردایِ من هم ابریست

همین حس نبودنت ٬گمشدنت ٬غرق شدنت ٬

یادگاری تمام لحظه های بودنت.

برای به جنون کشیدنم کافیست.

تو با سیگارهایت ٬خنده هایت ٬ دست هایت٬ نازل شدی برای

پیامبری ٬ تو تنها پیامبری که نشانه ظهورت معجزه نبود

بلکه عدم معجزه بود که بدون کتاب نازل شدی !

درست همین جا

در عمیق ترین نقطه من!

کاش دستهایم بلند تر بود

 دوست داشتنت معجزه میکند که در این هوا ازچشمها باران می اید !!!!

پلک هایت به شماره می اندازد نفس هایم را!

هر پلک شروع ماجراست!

به هوای تازه در ریه های تو حسودی می کنم.ابی به رنگ اسمان و من همیشه سر به هوای تو ام.

وقتی می خندی 

انعکاس لبهات می افتد در آسمان
عید میشود
ستاره ها را عروس میکنی.

عطر نبودنت هم درلابه لای پیرهنت به رخ می کشد نبودنت را.

گاهی دوست دارم از خودم فرار کنم . زندانی که برای خود ساخته ام از وحشت خودم تاریک است . دست می برم از دنیایم قلبی را بیرون می کشم و در دستان تو میگذارم تا وحشت تیره اش نسازد . با قلبم چه می کنی و چه خواهی ساخت با آن نمی دانم فقط می خواهم اندوهش را دستخوش تمام وابستگی هایمان قرار دهی و بمانی .

پنجره را باز می کنم . از حنجره ام سکوتی را فریاد می کنم در هوای نبودنت و سرم را خم می کنم تا صورتم را اشک نپوشاند . پنجره را می بندم و به تمام غربتم می خندم .

هنوز پیراهنم بوی عطر پاییز می دهد

 شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم ...

سرم را بر شونه ات کـــ می گذارم به معجزه دست هایت ایمان می اورمـــ .

چه ساده دستان سرد تو٬ مرا اینچنین اتش می زنند.

شانه ات را کم دارمـ

همه چیز در اغوش تو رنگ می بازد و من رنگ می گیرمـ

پابرهنه تمام نگاهت را طی میکنم که مبادا بیدار شوی

نذر کرده ام اینبار پیاده به اغوش تو بیایم

دوست دارم بشینم زل بزنم تو نگات .بمیرم برای اون چشمات .خفه شم تو صدات و اروم اروم اروم

زمزمه کنم تمام عاشقانه ها!!

تو که خدایم می شوی خدا هم حسادت میکند


گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را * تازودتر از واقعه گويم گله ها را * چون آينه پيش تو نشستم که ببيني * در من اثر سخت ترين زلزله ها را * پرنقش تراز فرش دلم بافته اي نيست * ازبس که گره زد به گره حوصله هارا * ما تلخي نه گفتنمان راکه چشيديم * وقت است بنوشيم ازاين پس بله ها را * بگذار ببينيم براين جغد نشسته * يک بار دگر پرزدن چلچله ها را * يک بار هم اي عشقِ من ازعقل مينديش * بگذارکه دل حل بکند مسئله ها را

پ ن : زلزله های دلم را بگذار به حساب چرخش زمین دور سرم وقتی می .............. ر و ی 

کاش سیگارت بودم ...... چه زود چه عمیق چه ارام

هنوز یادگاری است لب هایت..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از پرتگاه لبت پرت شدم.

بي كسي هاي دل من تنها به سوي تو موج بر مي دارند و تو لبخند مي زني به تمام اشباحي كه آنانند .

نازكم !

تنهايي ثمره نبودنهايت نيست ثمره نديدنت و نديدنهايت است .

به تو از من : خيال روي تو در كارگاه ديده كشيدم

به صورت تو نگاري نديدم و نشنيدم

اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم

به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم 

می دانستی

بی ریایی و نجابت آینه از چشمه ای می جوشد که چشمان تواند ؟ پنجره ای را که از خنده های صبحانه ی تو به روی من می گشاید تا شب در وجودم باز می ماند و اینچنین است که من به آینه ی تو معتاد شده ام .

من در آینه تو را می نگرم و تو در آیینه آیین دل مرا به هیجان می بری و به چالشش می کشی .

 صبحانه را با لبان مرباگونت آغاز کن . فقط همین

می دانستی

بی ریایی و نجابت آینه از چشمه ای می جوشد که چشمان تواند ؟ پنجره ای را که از خنده های صبحانه ی تو به روی من می گشاید تا شب در وجودم باز می ماند و اینچنین است که من به آینه ی تو معتاد شده ام .

من در آینه تو را می نگرم و تو در آیینه آیین دل مرا به هیجان می بری و به چالشش می کشی .

 صبحانه را با لبان مرباگونت آغاز کن . فقط همین

اگر میدانستی انعکاس نگاه توست در دیده گانم هیچگاه این چنین به چشمانم زل نمی زدی

سوال بی جوابی می پرسی که چرا لب هایت را گاز می گیری و جواب کودکانه میشنوی که به یادگار گذاشته ای طعم لب هایت را

باز من و تو و مسلخگاه بی قراری !!!

تو سمت باد را گرفته ای و من سمت شکوفه های زخمی را . تو می وزی و من ...

حتی هوای سنگین خانه در عصر جمعه ای تکراری هم میگوید که تو با همه ی دلتنگی ها همدستی و بوی کافور می دهی در غسالخانه ی جمعه های من .

 شمشیر را از رو نبند همه خاطره ها به جایی ختم می شوند که بوی" ما "را می دهند  

 عاشقم عاشق بی دل من !

 عاشقی کار دل است بانو چیز دگر بگو که از دلت دور باشد .

دوست دارم در دستان تو بمیرم .

 اما من دوست دارم دستان تو را قبل از مرگم داشته باشم .

 دست هایمان که جدا میشود بی شک من می میرم . نگاهت در گرو کیست؟

نگاهم در گرو خاکی ست که از رفتنت بر می خیزد و دنیای من را برای همیشه غبارآلود می کند .

 همه هستی من در گرو خاکی ست که تو را در من تکرار کنان می خواند ای همه هستی من غبار نگاهت میشوم من . نگاهت مال دیگری

 همیشه از رفتن گفته ای و مرا به رفتن خوانده ای و مرا لرزانده ای سخت تر از ویرانی های همه ی زمین در حالی که من با خیالش جانم را تا تو پرواز می دادم و به پرتگاههای آشفته زمین می رسیدم .

 تمام پرتگاه را پناهگاه میشوم . در شبانگاه . در سپیده دم .....روزی پرواز میکنی به آغوش من و من پرواز می کنم به سینه تو ...من روح سرگردان تو ام .....در کجا سکنی گزیده ای پرنده من!!؟

چشمانت را ببند دستانت را باز کن . چه لحظه هایی که در آغوشم سپری شد و تو به سخت ترین ارگاسم های زنانگی رسیدی و من فرو می رفتم در فرازهای تن تو و اشکانم را در پرتگاههای تن تو جا می گذاشتم .

از اشکان تو بود که من به مرز دریا رسیدم غرق طوفان تو ام .....تمام برآمد گی های تو در فرو رفتگی های من . اینجا اینگونه جهان آرام میشود . اشکهایت را کویر تنم پاک میکند .

 بانو ! مرزهای تمام دریاهای دنیا تا لبان تو بود تا دستان تو و تمام دریاهای دنیا در اندام تو خشک میشد و من رودی می شدم خروشان که سبکسرانه تو رو مست کند تو را غرق کند تو را سیراب کند . پشت کدام دریا جا مانده ای ساحل من ؟؟

 پشت دریای نگاه تو پنهانم . پلک نزن مبادا ساحلم از دوری نگاهت کبود شود .....میدانی عزیز جان دنبال سیاره دوری می گردم برای با تو بودن . سیاره ای سراغ داری؟

ای بانو جان ! سیاره های تمام دنیا هم اگر یکجا دست به دست هم بدهند تا اینکه دست تو را بگیرند چه سود که ستاره ی تو در آسمان دیگران می تپد . من شاکیم . اما شکایتم را سر می برم تا تو به تمام سیاره های خواستنی ات برسی و تنها شبانه های بی کسی مرا بس است .

 تمام شهر مدافع تو میشود . نگاه کن شهر را تاریکی گرفته یک دریا خون و قاب تردید !!! سیاره من را تو میسازی عزیز جان هرجا تو باشی آغوش مردانه ات برای من زمینی دگر است .

 آغوش من برهنه ترین عشق دنیا را روی تمام صحنه های عاشقی به تصویر کشید . راستی آن شب کابوس پوش که تا مرز یگانگی رفتیم و من بی تو برگشتم کجا مانده بودی ؟

 فصل چشمانت را پیاده گز می کردم . شب تلخی بود . پاهای تاول زده من!! برگشت آرام تو . دوست دارم امشب در اغوشت بمیرم میترسم از فردا که نیست...

 امشب را به آغوش من بسپار اما اینبار نه برای مرگ که عاشقانه ها ناتمام می میرند . بگذار فصل های تنمان را باز مرور کنیم و یگانگی های این دنیا را در شبانه ی امشب باز نیز تجربه کنیم اما اما اما بگذار سمت تو که می آیم تو آیه ای باشی از خدایی که تاکنون نشناخته ام .

آیه ای می شوم برای پیامبری که قرار است بیاید به دامن من ...با هم به معراج تو میرویم . 4فصل اندامنت را انگشتانم گز می کند . شاید بهار، اندام تو را پیامبری کرد نو ظهور. نشانه ! معجزه کن پیامبر من !!

 چه معجزه ای بالاتر از کشف تو و بکارت های آموزنده ی تو ؟ من پیامبری بی سرزمینم که با تو و آغوش تو مبعوث شدم و قرآنم را در تن تو رها می کنم و با زنانگی های بی بدیلت معجزه ای می کنم که خدا نیز حسادت کند به پیامبرش .

من هنوز به دنبال معجزه پیامبری تو ام شاید روزی مسیحی را داشته باشم .

چشمانت را ببند صبح آمده و من مسیحی را در آغوشت جا می گذارم و خواب هایت را به نظاره می نشینم .

 چشمانت که باز می شود صبح با شدت در من آغاز می شود .

 و من باز تنهایی را به آغوش می کشم .

بیا دنیا رو تقسیم کنیم

شب مال من روز مال تو

گل مال تو خار مال من

...

امم

اصلن دنیا مال تو تو مال من ...

در دستان تو که مچاله میشوم ....جهانم ارام میشود

من با تو ملاقاتی می خواهم در پشت دنیا . آنجا که برای تقسیم کردنش فقط به شانه هایی نیاز داریم که شرمنده ی عشقمان نشویم . تقسیمات شرمگین دنیا بماند برای خود دنیا که لیاقتش زمانهایی ست که ما در فراتر از مرزهایش ملاقات می کنیم .

.............................................................................................

 وایسا دنیا من می خوام پیاده شم ...

 چیزی تا انقلاب آغوش تو نمانده . تیر خلاص را بزن .

در چشمان تو به معراج می رسم

خدا را می بویم می بوسم ومی گذارم کنار تا با تو خدایی کنم ..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من تن تو را فتح م یکنم مثل هر شب

بدون انتظار هیچ تشویقی ..!!

کشورهای فراوانی را در جهان نمی شناسم و نیازی هم به شناختنشان ندارم و تنها یک کشور است که نشناختنش مرا می رنجاند و آن هم کشور چشمان توست .

 زان شبی که وعده کردی روز وصل روز و شب را می شمارم روز و شب

 روزها بی تو شب است و شبها بی تو جهنم 

واقعیت های من زمانی ست که در آغوش تو هستم . دوست داشتن هایم را از هیچ جا و هیچ کس سراغ مگیر . گاهی باید دوست داشتن هایم را حتی و حتی از دلخوری هایم سراغ بگیری . وقتی نگاهم به سوی تو روان می شود هر چند سرد و بی روح بدان که فقط به سوی تو روان شده اند و باید آنها را گرمی بدهی حتی و حتی با آغوشی که سرد باشد از نبودنهایم . 

در شهر چشمان تو پر پر می زنم

شاید به دنبال کور سوی امیدی ٬پناهگاهی٬ که میداند اغوشی....اری اغوشی...

میدانم.خوب میدانم خسته ای ..خطوط خسته گیت را از حفظ می خوانم و با دستمال لبخندم پاک می کنم

میدانم که گمان می کنی که من هیج نمی دانم .اما خوب میدانم که تو که در مقابلم باشی به تمام دنیا

پشت خواهم کرد


امروز هم سرد بود و برفی و آسمان امان زمین را بریده بود . هجوم برف سرگردان به من و شلاق هایش بر صورتم برایم شیرین بود . وقتی برگشتم به آسمان گفتم که دست برندار از این سرکشی تا ثابت کنی که غضبی نداری با این دورشدگان الهی بغضم ترکید .

.....................................................................................................

خدا چشمانم را با برف بست و من به یاد شبی افتادم که به تو گفتم دست برندار از این سرکشی تا ثابت کنی غضبی نداری و تو چشمانم را با بارش موهایت بستی .

 همیشه چیزی وجود دارد که تو را بشکند برای خاطره ای که سالهاست بغض شده است . 

آن چیزی که تنگ شده، دل است برای تو، و جهان است، برای من...


 


خوشبختی داشتن تختی ست که همه چیز در آنجا شروع شود و در آنجا به پایان برسد .

فاصله ی کوتاه میان تن هایمان را با دوستت دارم پر می کنم و ...

تو فرود می آیی . می خوابی و من تازه شاعر می شوم .

 تخت تو برای تنهایی مردی جا دارد ؟؟؟

خوشبختی داشتن زنیدر روزهای زمستانی و آغوشیست برای زندگی

پله های اندامت را نفس زنان انگشتانم گز می کند و چه لحظه نابیست کم اوردن نفس

در پهنای نفس های تو ...


از جاده خاكي به آغوشم بيا و باور كن تمام دست انداز ها

نبض منند زير پاي تو!

جز آغوشت،

هرجای دنیا که باشم غریبم!

کویر ... کویر ... کویر

کشف کویر صداقت می خواهد . کشف یکرنگی و یکتایی و یکدلی کویر صداقت می طلبد . شهامت من در کویر از دشمنی صادقانه اوست که دشمن صادق و یکرنگ از دوست دورو سرتر است .

تو وقتی خراب می شوی وقتی ویران می گردی کویر می شوی . صداقت گریه هایت حتی ناسزاهای صادقانه ات از بوسه های تمناآلودت دلنشین تر است . کویر که می شوی دلم می خواهد تو را قاب کنم به دیوار زندگی ام . کویر تو را با هیچ چشمه ای عوض نمی توان کرد . 

دوس دارم یقه آسمون رو بگیرم وقتی اشکات رو می بینم . دلم میخواد تو صورتش داد بزنم که چی از جون عاشقانه های ما می خواد ؟ بکشمش کنار رو بگم حتما باید توی این دنیای کوچک دو نفری ما هم سرک بکشی و چنگ بندازی به عاشقانه هامون ؟ بعد یقه ش رو ول کنم و پشت کنم بهش و برم و نذارم تو اشکام رو ببینی ...

تمام شعرهای عاشقانه جهان

شبیه توأند!

تو اما،
...
پشت استعاره ای ایستاده ای

که به ذهن هیچ شاعری

نخواهد رسید

ﻧﺘـــــــــﺮﺱ. . .
ﺍﮔـــــــﺮ ﻫﻤــــــــ ﺑﺨـــــﻮﺍﻫﻤــــــــ
ﺍﺯ ﺍﯾـــﻦ ﺩﯾــــــــﻮﺍﻧـﻪ ﺗـﺮ
ﻧﻤﯿــﺸﻮﻣـــــــــ!
ﮔﻔـــــﺘﻪ ﺑﻮﺩﻣــــــــ ﺑﯽ ﺗـــﻮ ﺳﺨــــﺖ
ﻣﯿﮕــــــﺬﺭﺩ ﺑـﯽ ﺍﻧـﺼـﺎﻓــــــــ!
ﺣـــــﺮﻓﻤــــــ ﺭﺍ ﭘﺲ ﻣﯿﮕــﯿﺮﻣـــــــــ
ﺑــﯽ ﺗــــــﻮ ﺍﻧﮕـــــــﺎﺭ ﺍﺻـﻼ
ﻧﻤـﯿﮕــــــﺬﺭﺩ

روزی می رسـد

کـه بـا لـبـخـنـد ِ تـو بیـــدار مـی شـوم !

ایـن روز هـر زمـان کـه مـی خـواهـد بـاشـد

فـقـط بـاشـد . . .

تمـام شــهر از بـس عاشـقی کـردنـد قهـارنـد

مـن امــــا

نـاشـیانـه دوســتت دارم !

گاهی فکر میکنم کار تو سخت تر از من است...
من یک دنیا دوستت دارم
و تو زیر بار این همه دوست داشتنم قد خم نمیکنی.....!

از این همه خستگی خسته شده ایم . از این همه آمدنها و رفتن های بوی ناکی که جز تشریح روح سبک سرمان هیچ چیز را برای دادن ندارند .
اینجا برای تقاص های نداده جای خوبی ست . برای دلخوشی های ابراز نشده شاید . و یا حتا برای لنگ زدنهایی که هیچ جا شهامت آن را نداشته ایم و یا شاید بت "شخصیت " مانع می شد .
زنانگی های من و مردانگی های تو چیزی نیست جز ابرازهای خفه شده ای که حکم تیرشان سالهاست در آمده است .
اگر به خانه مان آمدی
برایمان دستمالی سپید پاکتی سیگار گزیده اشعار فروغ و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستنمان بسیار است ...

سلام واقعا باورم نمی‌شه ۱ سال گذشت ۱ ساله پراز خاطره ۱ ساله که ۱۰۰۰ سال گذشت با همه خوبی‌‌ها و بدی هاش البته در کنار تو و دختر نازنینم یا بهتر بگم همون قلب بابا روز بعدی نداشتم فقط غم دوری از شما دیوانه‌ام می‌کند آخه من از شما بهتر تو این دنیای به ظاهر بزرگ ندیدم و نخواهم دید فقط میدونید مشکلم اینه که تو این شهر هیچ چراغی چشمامو روشن نمیکنه و هیچ چشمی دلمو گرم نمیکنه وای چه نگاهی‌ دارین شما ۲ تا خدا نکشتون فقط چراغ خونه سهم هست  که چشمامو روشن میکنه و نگاه سهم هست  که دلمو گرم میکنه برای دیدنتون تو این ۱ سال روز شماری کردم و دققیه و ثانیه شماری کردم ولی‌ قسمت نشد می‌دونم برای تو شمهر خوبی‌ و برای دختر نازنینم پدر خوبی‌ نبودم ولی‌ جبران می‌کنم یادش بخیر (سلام دوست عزیز ) بابایئ جون بابا قلب بابا .دوستون دارم اندازه همه آسمونها به امید روز دیدار هرروز به عشق شما نفس میکهسمو شبو روز میکنمو روزو شب سالمو سلامت باشید فرشته‌های کوچولو من دیونتنمو میپرستم اون نگاه زیباتنو و اون دل‌ و قلب پاک و مهربانتان رو به روزی که جفتتون رو در آغوش  خودم حس کنم .(نوشته شده در ۲۴/۲۰۱۲ نوامبر )

قـدری آهسته تـــــــر این فاصله را هجی کــــــــــــن

                                                              آن قَدرها که تـــــــــو گفتی دلمان بی هم نیست

 

می شود پشت همین پنجـــــــــــــــــــــره ها دیدت زد

                                                              نقش چشمان تـــــــــو در خاطر من مبهم نیست

 

خیس شد پلک دلم از غم نادیدن تـــــــــــــــــــــــــــو

                                                               گر چه بــر صورت سرخم اثری از نــــــــم نیست

 

خواستم کام و تــــــــــــــو دادی به دلم وعده ی دور

                                                               غافلی ، عمـــــــــر جوان بیشتر از یک دم نیست

 

آدم از روی هوس گــــــــــــــــــر لب سیبی بوسید

                                                              جـــــــــــــرم حوّاست، حواسش به دل آدم نیست

 

من به خال تــــــــــــــو نگارا تن وجان می بخشم

                                                              آن که بخشید سمرقند به تــــــــــــــو حاتم نیست

 

ترسم از آخــــــــــــر این قصه و رسواییِ خویش

                                                            رایگان حرف در این شهـــــــر،تــــــو دانی کم نیست

 

 

                                  سوختی جان مـــــــــــــــرا حال بیا رحمی کن

                               بیش از این ها به خدا بی تــــو شدن حقم نیست

دلخستــــــــــــــــــه ام شبیهِ هوای نبودنـــــــــــــــــــــت آواره ام شبیـــــــــــــــــــهِ نسیمی کــــــــــــــــه می وزد اشکی چکــــــــــــــیده ام که در این انجماد تلــــــــــــخ بــــــــــــر روی گونه های شب تیــــــــــــــــــره می خزد سَـــــــــــــر خورده از تمامیِ احساس های خویــــــــش در کوچـــــــه های خلوت شب پرســـــــــــــــــه می زنم آوار می شود همه ی خاطـــــــــــــــــرات تـــــــــــــــــــو بر زخـــــــــــــــــــم های گم شده در سرخیِ تنـــــــــــم پیچیده سوز ســـــــــــرد و غم انگیزِ گریـــــــــــــــــه هام در آسمان ابریِ این شهـــــــــــــــــــــرِ سوت و کـــــــــور مثل همیشـــــــــــــــــه بغض امانم نمی دهــــــــــــــــد وقتی که ذهن نامِ تــــــــــــــــــــــــــــــو را می کند مرور سمفونیِ پُر از غمِ تقدیـــــــــــــــــــــــــــر من چه تلـــــــخ هم پایِ نالــــــــــــــــــــــــه های دلـــــم تـــــــار می زند مثل تمامِ از نفـــــــــــــــــس افتاده های شهـــــــــــــــــــر امشب طنابِ دار ، مــــــــــــــــــــــــــــــرا جار می زند در زیر روشناییِ پُـــــــــــــــــر گرد یک چـــــــــــــــراغ چشمم دوباره خیـــــــــــــــــــــــــــــره به دیروزها شده نبضم نمی زند پُــــــــــــــــــــــــــــــرم از واژه یی تهی انگار روح از تن ســـــــــــــــــــــــــــــــــــردم جدا شده باور نمی کنم که رها کرده ایی مـــــــــــــــــــــــــــــــــرا این من که عاشقانه به پای تــــــــــــــــــــــــــــو سوختم دلگیرم از خودم که دلم را بـــــــــــــــــــــــــــــه سادگی با یک نگاهِ هرزه ی چشمت فروختـــــــــــــــــــــــــــــم امشب گلایه میکنم از بخــــــــــــــت شوم خویــــــــــــش زین سان که با تـــــــــــــــــــو قلب مرا کـــــــــرد روبه رو بغضـــــــــــــــــــم میان کوچـــــــــــــه سرازیر می شود با واژه های لختـــــــــــــــــه ی جا مانده در گلـــــــــــــو می خواستم ترانه شـــــــــــــــــــوم در کنار تـــــــــــــــو با عطــــــــــــــــــر خوبِ هر نفست زندگی کنـــــــــــــم عاشق شوم شبیـــــــــــــــــــه غزل های کودکـــــــــــی می خواستم دوبــــــــــاره کمی بچـــــــــــــگی کنــــــــم قلبم پُر از قصیده ی احساس بــــــــــــود و تـــــــــــــــــو از هـــــــــــــــر هجایِ قافیـــــــــــــــه ادراک می شدی وقتی قلم بـــــــــــــــــــــــــه واژه ی معشوق می رسید در تنگنای سینه تـــــــــــــــــــــــــــــــو پژواک می شدی اما دریغ ،آن همـــــــــــــــــــــــــــــه احساسِ خوب وپاک در سایه ی خیانـــــــــــــــــت چشمت تبـــــــــــــــــاه شد قلبــــــــــــــت به روی آتش عشقم دمید و رفـــــــــــــــت بختـــــــــــــــم شبیه کتری چوپان سیـــــــــــــــــــــاه شد حالا به جـــــــــــــــــــــــــــــرم آن همه احساس و سادگی محکـــــــــــــــوم ماجرا ی تـــــــــــــــــــــو و عاشقی منم تنها و دل شکستــــــــــــــــــه و پُردرد و بی قـــــــــــــرار در کوچــــــــــــــــــــــــــه های خلوت شب پرسه می زنم

دلخستــــــــــــــــــه ام شبیهِ هوای نبودنـــــــــــــــــــــت آواره ام شبیـــــــــــــــــــهِ نسیمی کــــــــــــــــه می وزد اشکی چکــــــــــــــیده ام که در این انجماد تلــــــــــــخ بــــــــــــر روی گونه های شب تیــــــــــــــــــره می خزد سَـــــــــــــر خورده از تمامیِ احساس های خویــــــــش در کوچـــــــه های خلوت شب پرســـــــــــــــــه می زنم آوار می شود همه ی خاطـــــــــــــــــرات تـــــــــــــــــــو بر زخـــــــــــــــــــم های گم شده در سرخیِ تنـــــــــــم پیچیده سوز ســـــــــــرد و غم انگیزِ گریـــــــــــــــــه هام در آسمان ابریِ این شهـــــــــــــــــــــرِ سوت و کـــــــــور مثل همیشـــــــــــــــــه بغض امانم نمی دهــــــــــــــــد وقتی که ذهن نامِ تــــــــــــــــــــــــــــــو را می کند مرور سمفونیِ پُر از غمِ تقدیـــــــــــــــــــــــــــر من چه تلـــــــخ هم پایِ نالــــــــــــــــــــــــه های دلـــــم تـــــــار می زند مثل تمامِ از نفـــــــــــــــــس افتاده های شهـــــــــــــــــــر امشب طنابِ دار ، مــــــــــــــــــــــــــــــرا جار می زند در زیر روشناییِ پُـــــــــــــــــر گرد یک چـــــــــــــــراغ چشمم دوباره خیـــــــــــــــــــــــــــــره به دیروزها شده نبضم نمی زند پُــــــــــــــــــــــــــــــرم از واژه یی تهی انگار روح از تن ســـــــــــــــــــــــــــــــــــردم جدا شده باور نمی کنم که رها کرده ایی مـــــــــــــــــــــــــــــــــرا این من که عاشقانه به پای تــــــــــــــــــــــــــــو سوختم دلگیرم از خودم که دلم را بـــــــــــــــــــــــــــــه سادگی با یک نگاهِ هرزه ی چشمت فروختـــــــــــــــــــــــــــــم امشب گلایه میکنم از بخــــــــــــــت شوم خویــــــــــــش زین سان که با تـــــــــــــــــــو قلب مرا کـــــــــرد روبه رو بغضـــــــــــــــــــم میان کوچـــــــــــــه سرازیر می شود با واژه های لختـــــــــــــــــه ی جا مانده در گلـــــــــــــو می خواستم ترانه شـــــــــــــــــــوم در کنار تـــــــــــــــو با عطــــــــــــــــــر خوبِ هر نفست زندگی کنـــــــــــــم عاشق شوم شبیـــــــــــــــــــه غزل های کودکـــــــــــی می خواستم دوبــــــــــاره کمی بچـــــــــــــگی کنــــــــم قلبم پُر از قصیده ی احساس بــــــــــــود و تـــــــــــــــــو از هـــــــــــــــر هجایِ قافیـــــــــــــــه ادراک می شدی وقتی قلم بـــــــــــــــــــــــــه واژه ی معشوق می رسید در تنگنای سینه تـــــــــــــــــــــــــــــــو پژواک می شدی اما دریغ ،آن همـــــــــــــــــــــــــــــه احساسِ خوب وپاک در سایه ی خیانـــــــــــــــــت چشمت تبـــــــــــــــــاه شد قلبــــــــــــــت به روی آتش عشقم دمید و رفـــــــــــــــت بختـــــــــــــــم شبیه کتری چوپان سیـــــــــــــــــــــاه شد حالا به جـــــــــــــــــــــــــــــرم آن همه احساس و سادگی محکـــــــــــــــوم ماجرا ی تـــــــــــــــــــــو و عاشقی منم تنها و دل شکستــــــــــــــــــه و پُردرد و بی قـــــــــــــرار در کوچــــــــــــــــــــــــــه های خلوت شب پرسه می زنم

دلتنگم امشب...!

دستانم رابگیرو مرا بر زانوانت بنشان

نگاهم کن

خیره شو در من

سراب لبهایم را باران باش!

تنگ،تنگ مرا در آغوش بگیر

پناهم ده!

تا نیفتد نگاه خصمانه ی تقدیر بر پیکر من

تا نزند زخم جدایی بر دلم

شاید که برد از خاطرش مرا

مرا به سینه ات سخت بفشار

پنهانم کن...

بگذار در میان بازوانت خانه کنم

شاید

شاید

محو شد از خاطر سرنوشت یک نفر ساده،چون من

و من

تا ابد مهمان آغوش مهربان تو ماندم..


چه سخت است ...


هم پاییز باشد, هم ابر باشد, هم باران باشد..

هم خیابان خیس باشد هم قلبی عاشق باشد...

اما نه تو باشی نه دستی برای فشردن

نه پایی برای قدم زدن نه نگاهی برای زل زدن

سخت است  نباشی و من زیر باران تنها قدم زنم

سخت است نباشی و این دستها از سردی اینهمه دلتنگی یخ زند

سخت است نباشی و طعم لبهایت را  نتوان زیر باران چشید

سخت است نباشی و نگاهم در کوچه های انتظار باقی ماند

و سخت است هر روز صبح از پنجره ی بارن خورده احساست

دلی را تماشا کنی که زیر باران اینهمه دلتنگی

زیر باران اینهمه حسرت و زیر باران اینهمه فاصله

آرزوی دوباره دیدن تو را  زیر چتری از باران بوسه هایت دارد...

آری سخت است اما..

من اینجا همین جا که پاییز هوایش سرد و ابری و بارانیست

همین جا که کوچه هایش خیس از باران  اینهمه دلتنگیست

و از همین پنجره باران خورده احساسم تو را با همین قلب عاشق

کنار همان نیمکت چوبی اولین قرار بارانی از بوسه هایت

در تک تک لحظه های بارانیم احساس میکنم....

می ترسم از روزی که نامت درمیان هق هق گریه هایم شباویز رویا شود

میترسم از روزی که عشق بی پرو بال شودو بمیرد درمیان انبوه دلدادگی هایم

چه معصومانه بخشیدم دلم را بی آنکه لحظه ای در نگاهت تامل کنم

بی آنکه بیاندیشم به شاعری که شعر رفتن راسرود

بی آنکه باور کنم عشق معنی مبهم فاصله هاست

خسته ام

خسته از شعری که زمان برایم سرود

خسته از عشقی که هنوز بی ثمر مانده

من سوختم از خواهش ترانه هایم

از ناله های شبانه ام

از عطش نگاهی که بی پروا در چشمان سیاهت سردو خاکستر شد

من سالهاست که میسوزم از این دلدادگی

نمیدانم برای بودن در کنارت به پای کدامین واژه بیفتم

کاش میدانستم کدام جمله میتواند آتش عشق رادر وجودم شعله ور تر سازد

وای کاش این دل آشفته را زبان سخن بود

تامیگفت....

چه بی تابانه میخواهمت ....






دروغ چرا!!!

دلتنگت هستم...

دلگیرم از دوری،از فاصله

چند صبایی است که صدایت نکرده ام

عادت کرده ام درخلوت بخوانمت

میان بغض و آه

بگویم

...

و خود را دلخوش کنم به پاسخی که هرگز نخواهم شنید

دلم از سکوت قلبم میگیرد...

بغض میکنم

سر در بالشت خیسم فرو میبرم و هق هقم را

به جای اغوش تو

با او شریک میشوم

چه هم اغوشی دردناکی دارم من اینروزها!!


آن اشکها که روی دل تو اثر نداشت
رفتی دلت از این همه هق هق خبر نداشت

رفتی دلم خوش است که در آخرین نگاه
چشم تر سیاه تو قصد سفر نداشت

گفتم مرا ببر ولی انگار قلب تو
فهمیده بود و حوصله دردسر نداشت

هر روز بعد رفتن تو نامه داده ام
بی رحم ! یک جواب دو خطی ضرر نداشت

رفتی و ماند روی دلم داغ این سوال
آنها چه داشتند که این دربدر نداشت؟

 می خواهم بگویم و بنویسم

می خواهم بدانی که در کجای دلم هستی

می خواهم بدانی که چه حالی دارم برای دیدن حضورت در کنارم

می خواهم با سکوتم برایت فریاد بزنم تا بدانی که چه حسی در زمان نبودت دارم

می خواهم در زمان دلتنگی ام تمام ذرات این دنیا را به اندازه یک وجب از دستم کنم تا به خیال خود فکر کنم این فاصله بین من و توست

می خواهم کلید در همان بهشت را که می گویند از آن توست پیدا کنم چرا که در زمان بدو تولدم باعث گمشدنش خود تو بودی! چرا نمی دانم!!!

می خواهم تا دنیا دنیاست به دنبال چهره مهربانت بگردم چرا که خود من بودم که باعث گمشدنش شدم

می خواهم به دنبال ستاره راهنمایی بگردم که تو درزمان لالایی شبانه برایم از او می گفتی چرا که خوب می دانستی ممکن است راه خود را گم می کنم

می خواهم فریادی بزنم تا تمام کهکشان صدای مرا بشنوند تا شاید انعکاس صدای خود را بشنوم که چه کرده ام با خود....

می خواهم با همین قلم ناتوانی که خوب می داند  حرمت نوشتن کلام تورا ندارد اسمت را آنقدر بنویسم که ملکه ذهنم شرمنده شود!

می خواهم بدانی 270 ماه از عمرم گذشت اما تو حتی 1ماه از این گذشت زمان را باورنداشتی! چرا !!! بازهم نمی دانم!!!! .

می خواهم باور کنم که دوستت دارم اما خوب می دانم روی دیگر عشق , نفرت است...!

می خواهم بدانم همان که گفت حق است لا اله الله برای تو دیگر چه گفته که آنقدر او را ذکر می کنی تا من هم همان را برای تو بگویم.....

من هم مخلوق همان خالقم .....

می خواهم .

به گوشت می رسد روزی که زندگی آنجور که برای خودت ترسیم کرده ای نبوده.... 
به گوشت می رسد روزی که معنی واژه عشق در دنیای واقعی اصلا وجود نداشته و ندارد... 
به گوشت می رسد روزی که احساس , عشق , محبت و تمامی کلماتی مشابه این جزو افسانه هایی میشوند که وقتی درباره آنها صحبت می شود چیزی جز یک پوز خند باقی نمانده...... 
به گوشت می رسد روزی که دوره زنان حرمسرا به پایان که نرسیده هیچ , وسعتش به اندازه یک سرزمین شده , با سختگیری بیشتر اما ظاهری زیباتر.... 
به گوشت می رسد روزی که تمامی مادرها به جای قصه پریان و شاهزادگان و یا لالایی قصه مبارزه را می گویند , مبارزه باورهای خود با دیوهای سرزمین برای رسیدن به صلح.... 
به گوشت می رسد روزی تمام شوهران با اینکه می دانند همسران پاکی دارند اما به جرم خیانت خون آنها را حلال می کنند چرا که ترس از این دارند کاری که خود کرده اند روزی به سر خود بیاید... 
به گوشت می رسد روزی حرفهایی که درمورده آینده ای تلخ می زنند که شاید روزی اتفاق بیفته! تو به خیال شیرین خودت فکر می کنی شاید در زمان تولد نبیره یا ندیده باشد, اما بزرگترین اشتباه زندگی توست چرا که در حال اتفاق افتادن است! 
به گوشت می رسد روزی که .......