امروز هم سرد بود و برفی و آسمان امان زمین را بریده بود . هجوم برف سرگردان به من و شلاق هایش بر صورتم برایم شیرین بود . وقتی برگشتم به آسمان گفتم که دست برندار از این سرکشی تا ثابت کنی که غضبی نداری با این دورشدگان الهی بغضم ترکید .
.....................................................................................................
خدا چشمانم را با برف بست و من به یاد شبی افتادم که به تو گفتم دست برندار از این سرکشی تا ثابت کنی غضبی نداری و تو چشمانم را با بارش موهایت بستی .
همیشه چیزی وجود دارد که تو را بشکند برای خاطره ای که سالهاست بغض شده است .
قلبش را درون کیسه ی زباله انداخت