امروز یک هفته مونده به آمدنم دارم بال بال میزنم تا روز موعد فرا برسه قلبم تند تر از همیشه میزانه نگهم به تارخ پاین رایانه هستش روزا ساعت رو میشمرمو به امید اون روز خوبم هم نگرانم هم تو دلم آشوبه دیگه از این روزهای تکراری و تنهایی خسته شدم می‌خوام زودتر کنارت باشم می‌خوام بعداز این همه سال در آغوش بگیرمت تا تمامی‌ دلم نگرانیهام تموم بشه و یه زندگی‌ جدید شروع بشه امروز هم مثل روزهای گذشته دمی به حافظ زدم حافظ جوابم رو مثل همیشه خوب داد و روحیه تازه گرفتم دوست داری بدونی چی‌ گفت فرمود :شاه شمشاد قدان خسرو دهنان،که مژگان شکند قلب همه صاف شکنان،مست بگذشت و نظر بر من دریویش انداخت ،گفت که‌ای چشم چراغ همه شیرین سخنان.

شب‌هایی‌ هست که من و دیوارهای خاکستری
دلمان را به آمدن تو خوش می‌کنیم
شنیدی ؟؟
...انتظار
صحبت از بی‌ نهایت است
شب‌هایی‌ هست که نبودنت
مرا به لمس تمام عکسهای تو نزدیکتر می‌کند
شب‌هایی‌ هست که بودنم را با نگاهم به سقف خانه میخ می‌کنم
شنیدی ؟؟
صحبت از ذره ذره نیست شدن است
شب‌ها یی هست که پرواز را زیر پوستم حس می‌کنم
شنیدی ؟؟
کندن
رفتن
صحبت از رها شدن است
شب هایی هست
مثل امشب
تاریک
سرد
شب هایی
مثل امشب
که کاش صبح نشود
میشنوم
صحبت از ختم این قائله است
صحبت از خس خس نفس‌های عشقی‌ که شاید به صبح نکشد

شب‌هایی‌ هست که من و دیوارهای خاکستری
دلمان را به آمدن تو خوش می‌کنیم
شنیدی ؟؟
...انتظار
صحبت از بی‌ نهایت است
شب‌هایی‌ هست که نبودنت
مرا به لمس تمام عکسهای تو نزدیکتر می‌کند
شب‌هایی‌ هست که بودنم را با نگاهم به سقف خانه میخ می‌کنم
شنیدی ؟؟
صحبت از ذره ذره نیست شدن است
شب‌ها یی هست که پرواز را زیر پوستم حس می‌کنم
شنیدی ؟؟
کندن
رفتن
صحبت از رها شدن است
شب هایی هست
مثل امشب
تاریک
سرد
شب هایی
مثل امشب
که کاش صبح نشود
میشنوم
صحبت از ختم این قائله است
صحبت از خس خس نفس‌های عشقی‌ که شاید به صبح نکشد

خسته ام
از خودم خسته ام
از شما
روزهای بی‌ حوصلگی
شب‌های کشدارِ تنهایی‌
... از این شعر‌های تکراری
عشق ها
عاشقانه ها
حتی شکست‌های تکراری
از این حضور‌های مترسک وارِ پر از تردید
از امتدادِ مستمر چهار فصلی که از کفِّ ما میروند
بدون هیچ چ چ چ تغییر ... بدون هیچ تغییر
خالی‌ شده ام
خالی‌ میروم
هیچ فکری در سرم نمی‌‌ماند ... نمی‌‌آید که بماند
همین روز هاست که کاغذِ سفیدی به اشتراک بگذارم
فقط با یک امضا
یا چه میدانم
یک شکلک
یکی‌ از این قلب هایی‌ که همه برایِ هم میفرستند
یا دستی‌ که باید تکان بخورد ولی‌ نمیخورد
همین روز هاست که خودم را یک جایی‌ گم کنم
نه ... اینبار پشتِ دود سیگار نیست
یا میانِ انبوه واژه‌های بی‌ سرانجام
یا در سوگِ نیمه رفاقت‌های گاه و بیگاهی
این بار
در کوچه پس کوچه‌هایِ کودکیِ کسی‌
که زود بزرگ شد
نیمه برهنه
عصیانی
شورشی
و با دلی‌ پر بزرگ شد
کسی‌ که این روز‌ها ... عجیب خسته است

خدا . . . . . .
دلم ميان اين همه آدم . . .
ميان اين همه پيچيدگي . . .
ميان اين همه تکلف . . .
ميان تمام قفل هايي که . . . قصد باز شدن ندارند . . .
...
فقط کمي . . . سادگي مي خواهد . . .
و دلم کسي را مي خواهد که نپرسد :
"حواست به من هست ؟ "
فقط بيايد با اندکي نگاه . . . آرام بگويد:
..."حواسم به تو بود ! "
دلم . . .
بودن مي خواد . .
ميانِ اين همه ضمير . . .
دلم . . .
معجزه مي خواهد . . .
در حدِ خدايي بودنت . . .
دلم . . .
کمي آرامش مي خواهد . . .
آرامشي عميق . . .
آرامشي پر از حضورِ تو . . .
بودنِ تو . . .
نفس هايِ تند تندِ تو . . .
راستي خداييِ خوبِ من . . .
دلم هواي ديروز را کرده . . .
ديروز را . . . يادت هست ؟!
هوايِ روزهايِ کودکي را . . .
دلم ميخواهد . . .
دفتر مشقم را باز کنم و . . . دوباره تمرين کنم . . . !!
دلم ميخواهد مثل ديروز . . . قاصدکي بردارم . . .
آرزوهايم را به دستش بسپارم تا . . . براي تو بياورد . . . الفباي زندگي را . . .
ميخواهم خط خطي کنم . . .
تمام آن روزهايي را که . . . دل شکستم و . . . دلم را شکستند . . .
دلم ميخواهد اين بار . . .
اگر معلم گفت در دفتر نقاشي تان . . . هر چه ميخواهيد بکشيد . . .
تنها و تنها نردباني بکشم . . . به سوي تو . . .
دلم ميخواهد اين بار . . . اگر گلي را ديدم . . . آن را نچينم . . .
تقديمش کنم به نگاه مهربانت . . . .
دلم . . .
خيلي چيز ها مي خواهد . . .
راستي . . .
خدا!
مي شود باز هم كودك شد؟؟!!
من . . .
دلم برايِ نگاهِ معصومِ کودکي ام . . .
حسابي تنگ است . . . 

خونه که یه چهار دیواری فقط نیست

خونه جاییه که بوی عشق بده

جایی که وقتی از همه دنیا دلتنگی
...

بتونی رو زمینش بباری و

بباری

خونه جاییه شبیه دستهای تو

که امنه

میشه بی هراس تو وسعتش رها شد

جاییه شبیه چشمای تو

که از زلالیش میشه غرق شد توش

خونه یعنی نیاز تو

ناز من

که به هر قیمت می خریش

یعنی صدای تو

که هیچ ترانه یی به پاش نمیرسه

وقتی صدام می زنی

خونه یعنی تو...تو...

تویی که نیستی

یه وقتایی هست

که فکر میکنی دیگه هیچی ازت نمونده

که دوام بیاری و ادامه بدی
...

لحظه هایی که انگار نفست می بره

انگار هوا کم میاد توی هجوم این همه آوار

یه وقتایی که دلت میخواد فقط یه دستی باشه گرم ، مهربون

حسش کنی که هست فقط همین

و تو تنها نیستی

یا چشمهایی که با محبت بهت نگاه کنن هیچ حرفی نزنن

ولی باشن

یه وقتایی که کم میاری ، دلت میخواد داد بزنی

درد زندگی رو فریاد کنی

وقتی که هیچی نمی خوای جز خودت

توی همه این یه لحظه ها که میدونم تو هم داشتی

همه ما داشتیم و داریم

اون چیزی که باقی می مونه

امید و مهربونیه که حتی با یه کلمه می تونیم بهم ببخشیم

و فکرکنیم ممکنه زندگی ثانیه ایی دیگه نباشه

پس

باید دوباره بلند شد

و زندگی رو نفس کشید و ادامه داد

و عشق رو فهمید..............

هر آن چه کردیم

در اجابت باد بود

در تعبیر آیه ای روشن :

« بید بی درد را

تبر می باید بانو » !

شیرین بهانه بود ..

فرهاد تیشه می زد تا نشنود صدای مردمانی

که در گوشش می خواندند دوستت ندارد !

کـودکـي در مـن
بـه نمـاز آيـات
مـي ايسـتد،
وقـتـي کـه
يـاد تــو
دلـم را
مـي لـرزانـد

وقتی‌ تو عاشق می‌‌شوی

خدا میشوی

بخشنده و مهربان و رئوف

و تو میبخشا‌یی

و معشوق می‌‌رنجاند

و تو عاشق می‌مانی

و گاه فراموش میشوی

و تو صبور می‌مانی و عشق میسوزاند

و تو تمام میشوی

و عشق جاودان میماند

و عشق را دوست میدارم تا ابد خدا بمانم !


نمیدانم چرا !!
چشمانم گاهی بی اختیار خیس میشوند...
میگویند حساسیت فصلی است...
آری!!
... من به فصل فصل این دنیا
بی تو حساسم


اذان كه مي گويد نوای صدايت...

رو به قبله ی چشم هايت ،

وضو مي گيرم

پهن مي كنم جانمازم را ،

ميان آغوش تو

اعجازِ نوازش هايت را ،

سجده مي كنم

مدهوشِ عبادتِ تـو ،

نماز مي خوانمت ...

تو اما تاس بریز روی خودت،
و با جفت هایت بخواب،
بخند!
با هر که به خیال تخت روی تو شرط می بندد،
توی مشتت تاس ها به احتمال زیاد فکر می کنند،
به اینکه میز قمار خوبی هستی،
و هیچ کس بازنده بلند نخواهد شد!!!


گناه نه!!!!!!


لبانت طعم سیب میداد!!!!

من طاق زدم بهشت را با آغوشت...

تو از موسي پيامبرتري،
به جاي اشاره ... نگاه کردي ...
به جاي دريا ... دل من شکافته شد..


تو به افتادن من در خیابان خندیدی و من همه ی حواسم به چشمان مردم شهر بود که عاشق خنده ات نشوند....


بی شک " آغوش تو "

هشتمین عجایب دنیاست

واردش که میشوی

زمان بی معنا میشود

هیچ بُعدی ندارد

... بی آنکه نفس بکشی

روحت تازه میشود

تمام ثروت دنیا را به یک وجبش خواهم بخشید..

از تنگه ی لبانم که عبور میکنی

نشئه ی هوایت میشم

از میان این همه حوا، دلم هوای تو را کرد

و تو از میان این همه شکستنی، هوای دلم…

از میان این همه حوا، دلم هوای تو را کرد

و تو از میان این همه شکستنی، هوای دلم…

نمی خوام تو بشی بغض گلو و من بشم برات یه هق هق !!

زن مانند کروات است هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را فشار مي دهد .

و با فرض نرسیدن ...
تو میروی
من می افتم
تو از دست ( میروی )
من از پا ( می افتم )
به همین سادگی
پر از پیچیدگی .... 

بازدمت را

به هوا نده

وقتی

دردی نوش نفس هات

منم... 

فقط ناراحتم !!

دوست دارم صدایت را بلند کنم

خیلی بلند

تا از شوق این اصوات

تمام پرده های میانمان

بلرزند... 

نه لب تو سهم من ِ

نه گونه من قسمت تو !

او گه لب وی بوسد و من گه لب وی

او مست ز ،می، گردد و من مست ز وی.

صبر میکنم تا باز بیایی و شکوفه های سرخ انار ٬

هزار بار باز شوند ٬من پشت این در به انتظارت

خواهم ماند ٬ میدانم میایی ٬با عطر آشنایی

هزاران سال پیش...!!


روزی هزار بار این دل وامانده یقه ام را میچسبد و پا میکوبد
روزی هزار بار تو را میخواهد وقتی تو را نمیدهم
فحش میدهد و قهر میکند و بی حیا بازی در میاورد
بیچاره نمی فهمد فرهادم شیرینی دیگیری دارد! 

دیشب با حرفات کلی‌ آرومم کردی وقتی‌ بهات صحبت می‌کنم همهٔ زندگیم عوض می‌شه بارها بهت گفتم تو بهترین و زیبا‌ترین زن دنیا هستی‌ برام و تا وقتی‌ نفس میکشم کنارت خواهم ماند مهربونم وقتی‌ هستی‌ احساس آرامش می‌کنم وقتی‌ دور میشی‌ ازم پریشونم ،خودت بهتر از هر کسی‌ میدونی‌ که چقدر دوستت دارم و دیونتم پس هیچ وقت از من دور نشو هیچ وقت صبح که بلند شدم حالم از همیشه بهتر بود چون دیشب با آرامش خوابیدم امید ورم همهٔ روزهای زندگیمون همین جوری باشه و هیچ دلم نگرانی نباشه به امید روزهای بهتر و زیبا تر (دلم نوشته)تاریخ ۱۱/۲/۲۰۱۲ روز جمعه


این روزها عجیب و قریب‌ترین روزهای با هم بودنمان هستش تو دگر آدم سابق نیستی‌ ،بهظاهر بعضی‌ وقتها هستی‌ ولی‌ نه دنیات احساس می‌کنم تغییر کرده خودت هم تغییر کردی قبلها یادمه اسم منرو که میشنیدی همچیرو فراموش میکردی و فقط من بودمو من البته خسته بیخودی است که من دارم اما زندگت رو بخاطر من ول کنی‌ و فقط بچسبی به من ولی‌ این جوری عادتم دادی نمیدونم کجا و چه روزی و چه تارخی چه اشتباهی‌ کردم که یکدفعه ورق برگشت نگرانم و هرروز این نگرانیم بیشتر میشود یک روز خوبی‌ و روز بد عجیب تر از روز قبل میشوی نمیدونم درسته گلگی کنم یا نه ولی‌ وقتی‌ بهت زنگ زدم و گفتی‌ نمیام همهٔ دنیا رو سرم خراب شد از صبح نشستم تا الان که ساعت به وقت شما ۴:۵۶ دقیقه است و انتظار دیدنت را کشیدم هرروز البته کار من این شده یه ۱ ماهی‌ می‌شه که کارم همینه و تو اصلا توجهی‌ نمیکنی‌ جالب شده حتا جواب تلفن‌های من رو هم نمیدی قبلان یادمه تلفن که زنگ میخورد امکان نداشت جواب ندی حالا هر جا که بودی سر کلاس یا هر جای دیگه ،بد وقتی‌ بهت میگم چرا جوابمو نمیدی سریع موضع مگیری و دلایلی برای این که خودت را توجیه کنی‌ ،میدونی‌تو دیگه اونآدم  قبل نیستی‌ راستش ترسیدام هم خودم هم دلم ما ۱ ساله که فرسنگها ز همه فاصله داریم ولی‌ من روزی نشده که به تو بی‌اعتماد باشم ولی‌ با این کارهایت و اخلاقو رفتارت داری باعث میشی‌ که بهت شک کنم،از این رفتارت خیلی‌ ناراحتم میدونی‌ که من هیچ کسو تو این دنیا ندارم نه مادری نه برادری نه خواهری هیچ کس همهٔ دلم خوشیم تو هستی‌ ولی‌ تو این دلم خوشی‌ رو داری  نابودمیکنی‌ حالا که یک هفته به آمدن من مانده عجیب همه چی‌ تو این دنیا لعنتی عجیبه حتا خودم از همه عجیب تر تنها مونس من تو وقتهایی که ندارمت عکسات و موزیک هایی هست که توی این رایانه لعنتی هست تو بس, نگرانم که روز آمدنم دیگر اون کسی‌ که می‌شناختم رو نشناسم و اشتباهی‌ سوار پرواز دیگی بشم و به یک نقطه نامعلوم و دور سفر کنم و از همه چیز و همه کس دور دور بشم من نگرانم نگران می‌فهمی دلم خیلی‌ پور است ولی‌ توان نوشتن ندارم (دلم نوشته)در تاریخ  ۱۱/۱/۲۰۱۲ نوامبر روز بنجشنبه

به نظر من مزخرفترین وصلهٔ دنیا موبایل و رایانه هستش این ۲ تا همیشه از وقتی‌ که اومدن بین عاشق مشوقها فاصله انداختن بیاین قول بدیم از از همین امروز جفتشو یا خامش کنیم یا آتشش بزنیم قول میدم زندگتن تغییری اساسی‌ درش رخ میده راهی‌ بهتری هم هست برای ارتباط ملسن بیاین مثل قدیم و گذشته‌ها نامه بنویسیم اگر خیلی‌ دورین از هم یا نمیدونم یه راه دیگی رو امتحان کنید من شک ندارم که حالو روز هر دو خوب می‌شه با تشکر یه آدمی که روزهای سختی رو داره مگذرونه زیاد بهش پاز خند نزنید بخاطر دری ورهأی که این جا می‌نویسه مال حال خاربشه!

همیشه نگاهی نگران داشتم ....هیچ کس این روزها درد من را نمیداند....چرا نمیگذارد این روزهای تلخ زندگی ...من که چیز زیادی نخواستم خواستم بی‌ نهایت خسته و گرفته هستم نمیخواهم دگر کسی‌ برایم دعا کند هیچ کس .....

یِ بوم ِ خالیو سفید ! تویِ اتاقِ یخ زده

جلوش یِ مُُشت رنگِ سیاه

با یکی که حالش بده

                                                دراز شدم کفِ اتاق ! پنجره ها تا ته بازند

                                                 تو دنیایی که من توشم

                                                 خرس ها به موش ها میبازند

 

                  میرم سراغِ بومو رنگ ! شروع میشه دوباره جنگ

                  منو قلموم با همیم , ههِ !!! میونِ این اتاقِ   تنگ

 

                  اول صداتو میکشم ! بعد میرسم به خنده هات

                  حُقه هاتم  رو  میکنم  بعد  وا  میمونم تو نگات

 

       دو تا نگاه خمارو خواب

       یکم غرور

       یِ زره منگ

       نَه نمیشه در نمیاد

       یِ جاش٬  بدجور میزنه لنگ

 

یِ بومِ خالیو سفید ! تویِ اتاقِ یخ زده

جلوش یِ مشت رنگ سیاه

با یکی که حالش بده

 

       یِ سطل ِِ رنگ ٬ از تو حیاط

       ور میدارم میام بالا

       هَمَشو میریزم رو بوم

        َههِ

        همینه ! شد حالا

 

دیگه تموم ِ کار ِِ من

میزنم بیرون از خونه

حالا دیگه یِ  رهگذر

 حالش بده شعر میخونه

 

فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریــــــــــــاد 

   فــــــــــــــــــــریـــــــــــــادی بـــــــرای تــــــــــــــــو

  فریادی که از اعـــــماق قلـــــب خستـــه ام پا می گیرد

  و هــــــــــــــنــــــــــوز کــــــــــــــــه هـــــنـــــــــوز اســـت

  و بــــا ایـــــــــــــن کــــــــه مـــــــدت ها از رفتنــــــت گذشته

 هنــــــــوز بر حنــــــــــــــجره خســــــته ام جاری نگـــــــــــشته

 

 زیـــــــــبایــــــم

 هنوز نتوانسته ام درد عمیق

 نبــــودن و رفتـــــــنت را باور کنـــــم

 

عشــــــــــــــــــــــق من    

هنوز صـــــدای زیبای مستیت

و هنوز گم شدن در قطره قطره ی

 بـــــــــــــعد صدایت فراموشم نشده

و بــــــــــه خدای اسمان ها قســـــــــم

هـــــــنــــــوز کـــــه هــــنـــــوز اســـــــــت

عروجی که با تو بودن برایـــم اورده پایان نیافته   

 

پرنده را که ازاد کنی

روزی برمــــــــــی گردد

و مــــــــــــــن خاکـــــــی

از ایــــــــــن اتفــــــاق زمینی

زیـــــــــــــاد دور نیســــــــتــــم

روزی مـــــــــــــــی ایـــــــــــــــــم

و تـــــــــــــــو را بــــــــــا خـــــــــــــود

بـــــــــــــــه اوج رویاهـــــایم می بــــرم

مـــــی بــــــــــرم تــــــــــــا ببــــــیــــــــنی

مــــــــــخمـــــــــل رویــــــاهــــای پســــــــرک

چــــــــــــــــــــه رنــــــــــــــــــگـــــــــــــــــی دارد!!!!!!!

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن می ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم  مـــــــــــــــنــــــــــــــــــــتـظـــــــــــــــــــــــرم بــــــــــــــــــــــــاش

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. ساعت چهار و پنج دقیقه بود!!

هر شب در روياهايم تو را مي بينم

                               احساست مي كنم

اين گونه است كه تو را مي شناسم

                                    اين گونه باش  

با وجود هزار چم ها و فاصله ها و كهكشانهايي

            كه بين ماست بيا و خودت را بنما 

                                   اين گونه باش

دور، نزديك، هر جا كه هستي

ايمان دارم، ايمان دارم كه قلبم ادامه خواهد داد.

گر چه شب ها بسيار سخت اند،

                               ادامه خواهم داد.

تا يك بار ديگر تو در را بگشايي

       و اينجا هستي اينجا در قلب من

و قلبم ادامه خواهد داد و ادامه خواهد داد

عشق فقط يك بار به سراغ هر كس مي آيد

                    و براي يك عمر مي آيد

و نخواهد رفت تا ما برويم !

و عشق همان بود كه با تو ورزيدم

                                 يك بار و يك عمر

و از آن پس بدان آويختم و تا هميشه

همه زندگيم با آن پيش خواهد رفت

              اين جايي، تو اين جايي  

و من از هيچ چيز باكي ندارم

و مي دانم كه قلبم همچنان ادامه خواهد داد

و ما تا هميشه عا شق مي مانيم

عاشق، جوان و ساده دل

و قلب من همچنان خواهد تپيد

و من اين را جاودانه در قلبم خواهم داشت

و قلبم همچنان ادامه خواهد داد

              و ادامه خواهد داد          

راحت خیال

از اینکه یک نفر همیشه هست.

شوق صدای عقربه ها...

و بیداری چشمان به ظاهر خواب

تا بنشینیم شب را به عشق

و ببخشیم پرواز را به هم آغوشی..

 شیطنت صبح شرور

سفسطه آواز پرنده را رسوا می کند

و قلب مرا عریان ...

 

تعبیر رویای سپید را اعتباری نیست

تا زبان به اعتراف باز کنم

که:

اگر سهمیه لبهای تو بخشیدنی بود

هیچوقت روزه بوسه نمیگرفتم.



بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند"


تا آیندگان ندانند


بی عرضه گان این برهه


از تاریخ ما بوده ایم....


اسمش را مگزریم دوست مجازی"! اما آن سؤ یک آدم حقیقی‌ نشست،خصوصیاتش را که نمی‌توان مخفی‌ کند،وقتی‌ دلم تنگی و آشفتگی‌‌هایش را مینویسد...وقت میگذارد برایم،وقت میگذارم برایش وقتی‌ در صحبت‌هایم به عنوان دوست یاد میشود مطمئن میشم که حقیقیست!هرچند کنار هم نباشیم... هرچند صدای هم رو هم نشنیده باشیم،منبریش شادی و سلامتی آرزو دارم هر کجا باشد....

از این جمله متنفرم که همه میگن تا آخرش هستن ،هیچ کسی‌ تا آخرش نیستش همه یا وسعتش جا میزنن یا همون اول به اخر نمی‌رسه دورغوی پیش نیستش این جمله!

تو ای مفهوم رسیدن...

ای مقصد پیدا...

تو ای روح پر تلاطمم...

ای سراسر عشق!!!

من تمام خطوط زمان را به تو می اندیشم,

به تو که زمام عمرم در دستان توست,

به تو که مستی حال خرابم هستی.

...

ببین چه شور تازه ای به پا کرده ای,

ای هستی ام...

چه غوغایی در سینه ام آغاز نمودی,

ای عشم...

می خواهم بر لوح اندیشه ات حک کنی,

در این دنیا کسی هست که تا ابد,

برایت میمیرد!!!


تو ای مفهوم رسیدن...

ای مقصد پیدا...

تو ای روح پر تلاطمم...

ای سراسر عشق!!!

من تمام خطوط زمان را به تو می اندیشم,

به تو که زمام عمرم در دستان توست,

به تو که مستی حال خرابم هستی.

...

ببین چه شور تازه ای به پا کرده ای,

ای هستی ام...

چه غوغایی در سینه ام آغاز نمودی,

ای عشم...

می خواهم بر لوح اندیشه ات حک کنی,

در این دنیا کسی هست که تا ابد,

برایت میمیرد!!!


لحظاتي را مي خواهم که نگاهت غرقم کند،بي تابم کند...
پس !  نگاهم کن,
دريغ نکن از من آن جادو را
بگذار زمان هايي را دوست بدارم که فقط مال من و توست؛
نگاه منتظرمن و نگاه بازيگوش تو!
.....
وجودت مرا به آتش مي کشد!
اي سراپا هستي،
اي جگر گوشه خاطره هايم،
ماندنت دغدغه و آرزوي من است
وجودت برايم هواي زيستن است!!!


کاش دستم به انتهای احساسم میرسید

 تمامش را بیرون میکشیدم و به قلم میسپردم ,

تا تن سپید کاغذ را پر از بوسه های عاشقانه ی واژه هایم کند...

واژه هایی که فقط از حرارت عشقم به تو حکایت دارد!

حرارتی که تنم را میسوزاند هر روز ، هر روز

 احساس ضعف میکنم...

ناتوانم میکند...

امامن ایستادگی میکنم ...

من تو را نفس میکشم,

مرگ برای من زود است,

من هنوز دستانت را هم نگرفته ام,

من پر از آرزوی توام هنوز,

پس ایستادگی میکنم!!


می نویسم از تردیدهایم ،،،،از صبری که باید پیشه کنم!

می نویسم از کنار آمدنم با روزگار ،،،،از قدیم تا خود امروز!

می نویسم از حجم تنگ سینه ام!

از بی قراری های زجر آور روحم ، احساسم!

...

کاش می توانستم نگویم از دل شکسته ام ،،،، از بغضهای تکراریم!

...

کجا سکوتم را فریاد بزنم؟؟؟

کجا دستهایم را قفس دستهایت کنم؟؟؟

کجا بر پهنای عشقت بال بگشایم، پرواز کنم، اوج بگیرم؟؟؟

...

بازهم

می نویسم دوباره دوباره

انگار تاابد واژه هایم کش می آیند,

می گویند ازتو، از من و از تمام گم شده هایمان .

هزار انديشه دارم خام...

هزار انديشه دارم سوخته...

سفر تا تو كجاست؟

سفر به وقت تمام نصف النهار ها به دست تو ختم ميشود...

تو از سفرت باز ميگردي اما من...به هيچ توبه اي از ايمان عشق تو بر نميگردم...

با اين همه...گريه را كه نمي شود از آستين پيراهنت پنهان كني...

و بهار را از گل...

و عشق را از مردم...

با تو هميشه بهارم...

روزي به همه خواهم گفت :"دوستش دارم"

و لابد همه مي پرسند:"چه كسي؟"

و من خواهم گفت :"تو


بعد از رفتنت تمام رفتن هایت را خط زدم.

       به دور خودم حصاری کشیدم تا از واقعیت ها به دور باشم.

                   آن جا شکلت را روی توپی کشیدم،تا همیشه جلوی چشمم باشی.

                                ولی به خودت قسم دیگر به یادت نیستم .

                                              حصار را  شکسته ام و توپ را ترکانده ام...

وقتی.....................

وقتی خواستن ها بوی شهوت میدهند


 وقتی بودن ها طعم نیاز دارند


 وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر میشود


 وقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه میشود


 وقتی غریزه احساس را پوشش میدهد


 وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی میشود


 دیگر نمی خواهمت


 نه تو را و نه هیچ کس دیگر را . . .


شاید دل من عروسکی از چوب است

مثل قصـــــه ی پینوکیــو محبوب است 
اما چه دماغـــــــــــی داره این بیچاره 
از بس که نوشته: "حال من هم خوب است.!!"

کاش غم و غصه هم قیمتی داشت،

مجانی است لعنتی، همه می خورند ...


با فنجانی چای هم میتوان مست شد ،

اگر اویی که باید ؛ 
باشد...


می خواستم با طرحی نو در آمیزم


چشم هایم را


بستم


و به آغوش تو سلام دادم پاسخ


نیت ام را سه نقطه


  گذاشتی رنگ هایمان فرق می کرد


حتی آسمان که


می گویند همه جا یک رنگ است


برای ما یک رنگ نبود


میان این همه دو رنگی جرعه ای


از احساسم بنوش تا


این شراب کهنه یادگاری های


قلب زخم خورده ام را


بازگو کند


هنوز هم پاسخ سلامم را نمی دهی ؟!

دلت را بتکان... غصه هایت که ریخت تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان... اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین بگذار همان جا بمانند

فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

حالا آرام تر و آرام تر بتکان

که خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟؟

خاطره خاطره است...

کافی است؟؟

نه هنوز دلت خاک دارد...

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟؟؟

حال دلت را ببین...

چه قدر تمیز شده... دلت سبک شد؟؟

حال این دل جای اوست...!

این دل مال اوست ...!

همه چیز ریخت از دلت ... همه چیز افتاد حالا...!

...حالا تو ماندی و یک دل...

یک دل و یک قاب تجربه...

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک  <<  او  >>

((  آسودگیت مبارک ))

بوی غریب


برای از تو نوشتن ادیب باید بـــــــــــــود

                                 برای بردن نامت نجیب باید بـــــــــــود

نمی شود که    بگویم  تمام  عشقم    را

                                 برای خواندن عشقت خطــــیب باید بود

سپید  تا  نشود چشم  نیست لایقِ عشق

                              برای دیدن یوسف شکیب باید بــــــــــود

به راه آمدنش آه و گریه کافی   نیست

                               دخیل ندبه و ام یجیب باید بـــــــــــــــود

گرفته بغض غریبی فضای شعرم را

                              برای درک غزل ها غریب باید بـــــــود

فضای کوفه پراز شمرهای نامرییست

                              برای رد شدن از شب حبیب  باید بـــود

نبود لایق  نامت  سروده ام     آری

                              برای از تو نوشتن ادیب باید  بـــــــــود

مسافر


خونه سوت و کور و سرده، نیستی و دلم  گرفته

نیستی من  موندم و بغض و یه سبد حرف نگفته

 

دل من داره می پوسه توی تنهایی و خلــــــوت

بیا با دلم یکی شو نگو تا چی باشه قسمــــــــت

 

بیا تنهایی مو حس کن،زل بزن تو چشم خیسم

کاش بدونی گریه هام و با غم تو می نویســـم

 

بیا تو تقویم امسال غصه هارو خط خطی کن

بیا و فکری  به حال این سکوت لعـنــتی  کن

 

من وتو مسافریم وسرنوشت مثل یه جاده اس

تو سوار بال ابرا   ،  دل  من اما   پیاده اس

 

بیا ای مسافر من که دلم خیلی غریــــــــــبه

داره ازعشقت میمیره ولی از تو  بی نصیبه

سر بزار رو شونه هام و گریه کن،واسه این قسمت دلگیر و سیاه

واسه عشقی که به آخر نرسید، گــــریه کن واسه دلای بی گنــاه

 

                                                      سر بزار رو شونه هام و گریه کن،تیرگی تو چشات و پس بزن

                                                     واسه ناله هام یه هم ترانه باش، روی شونــه هام نفس نفس بزن

گریه کن به خاطر خلوت من، واسه احساسی که کشتی تو دلت

واسه معصومیتِ نگاهمون، واســه تنهایـــــــیِ من بعـدِ خودت

 

                                                       گریه کن شاید که آرومم کنه، اشکی که میریزی روشونه ی من

                                                       می ری و تنهایی و ندیدنت،توی گریــــــه هام میشه بونه ی من

 

گریه کن حالا که درد بی کسی توی چشمات داره غوغا میکنه

کاش میدونستی که واژه ی غرور،عشق واقعی روحاشا میکنه

 

                                                        اینقده غماتو تو دلت نریز، مثل من تو هم بیا گلایـــــــــــــــه کن

                                                        طعنه ی آدمکا رو بیخیال،سر بزار رو شونه هام و گریـــــه کن

التماس


                                                بمان و این همه احساس را تبــــــــــاه مکن

                                                بمان و شعر سپیـــــــد مرا سیـــــــــاه مکن

 

                                                بمان کنار من و رحم کن به بی کســــی ام

                                                شکسته قلبِ مــــــــــــــــرا وام دارِ آه مکن

 

                                                 کنون که در تب جاده رسیده ایم به هــــــم

                                                 دوباره  پای  دلت  را  اسیــــــــــــر  راه مکن

 

                                                  نشسته سیلیِ عشق تــو روی صورتِ شعر

                                                  به رنگ سرخ غزل های من نگــاه مکن

 

                                                  گناه کردم و دل باختم به چشمانـــــــــت

                                                  تو در مقابل جــــــــــرم من اشتباه مکن

 

                                                   بمان که بی توهمه واژه های من خیسند

                                                   بمان و شعـــــــــــر سپید مرا سیاه مکن

تلخ

دلخستــــــــــــــــــه ام شبیهِ هوای نبودنـــــــــــــــــــــت

آواره ام شبیـــــــــــــــــــهِ نسیمی کــــــــــــــــه می وزد

اشکی چکــــــــــــــیده ام که در این انجماد تلــــــــــــخ

بــــــــــــر روی گونه های شب تیــــــــــــــــــره می خزد

 

سَـــــــــــــر خورده از تمامیِ احساس های خویــــــــش

در کوچـــــــه های خلوت شب پرســـــــــــــــــه می زنم

آوار می شود همه ی خاطـــــــــــــــــرات  تـــــــــــــــــــو

بر زخـــــــــــــــــــم های گم شده در سرخیِ تنـــــــــــم

 

پیچیده سوز ســـــــــــرد و غم انگیزِ گریـــــــــــــــــه هام

در آسمان ابریِ این شهـــــــــــــــــــــرِ سوت و کـــــــــور

مثل همیشـــــــــــــــــه بغض امانم نمی دهــــــــــــــــد

وقتی که ذهن نامِ تــــــــــــــــــــــــــــــو را می کند مرور

 

سمفونیِ پُر از غمِ  تقدیـــــــــــــــــــــــــــر من چه تلـــــــخ

هم پایِ نالــــــــــــــــــــــــه های  دلـــــم تـــــــار  می زند

مثل تمامِ از نفـــــــــــــــــس افتاده های شهـــــــــــــــــــر

امشب  طنابِ   دار ،  مــــــــــــــــــــــــــــــرا  جار می زند

 

در  زیر  روشناییِ  پُـــــــــــــــــر  گرد   یک    چـــــــــــــــراغ

چشمم  دوباره  خیـــــــــــــــــــــــــــــره به دیروزها  شده

نبضم  نمی زند  پُــــــــــــــــــــــــــــــرم  از واژه یی  تهی

انگار  روح  از  تن  ســـــــــــــــــــــــــــــــــــردم جدا  شده

 

باور  نمی کنم که رها  کرده ایی  مـــــــــــــــــــــــــــــــــرا

این من که عاشقانه به پای تــــــــــــــــــــــــــــو سوختم

دلگیرم از خودم که دلم را    بـــــــــــــــــــــــــــــه سادگی

با یک نگاهِ هرزه ی  چشمت    فروختـــــــــــــــــــــــــــــم

 

امشب گلایه میکنم از بخــــــــــــــت شوم خویــــــــــــش

زین سان که با تـــــــــــــــــــو قلب مرا کـــــــــرد روبه رو

بغضـــــــــــــــــــم میان کوچـــــــــــــه سرازیر می شود

با واژه های لختـــــــــــــــــه ی جا مانده در گلـــــــــــــو

 

می خواستم ترانه شـــــــــــــــــــوم در کنار تـــــــــــــــو

با عطــــــــــــــــــر خوبِ هر نفست زندگی  کنـــــــــــــم

عاشق شوم شبیـــــــــــــــــــه غزل های کودکـــــــــــی

می خواستم دوبــــــــــاره کمی بچـــــــــــــگی کنــــــــم

 

قلبم پُر از قصیده ی احساس بــــــــــــود و تـــــــــــــــــو

از هـــــــــــــــر هجایِ قافیـــــــــــــــه  ادراک می شدی

وقتی قلم بـــــــــــــــــــــــــه واژه ی معشوق می رسید

در تنگنای سینه تـــــــــــــــــــــــــــــــو پژواک می شدی

 

اما دریغ ،آن همـــــــــــــــــــــــــــــه احساسِ خوب وپاک

در سایه ی خیانـــــــــــــــــت چشمت تبـــــــــــــــــاه شد

قلبــــــــــــــت به روی آتش عشقم دمید و رفـــــــــــــــت

بختـــــــــــــــم شبیه کتری چوپان سیـــــــــــــــــــــاه شد

 

حالا به جـــــــــــــــــــــــــــــرم آن همه احساس و سادگی

محکـــــــــــــــوم ماجرا ی تـــــــــــــــــــــو و عاشقی منم

تنها و دل شکستــــــــــــــــــه و پُردرد و بی قـــــــــــــرار

در کوچــــــــــــــــــــــــــه های خلوت شب پرسه می زنم

 



وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه 

میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است دل های بزرگ

و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت 

بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این 

امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است وقتی خواستم 

زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم 

عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم 

خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم گر قادر نیستی خود را بالا ببری

همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری....

شاهکار...


بیا آخرین شاهکارت را ببین . . .

 

مجسمه ای با چـشمانی باز ،

 

خیره به دور دست . . .

 

شاید شرق ، شاید غرب

 

مبهوت یک شکست ،

 

مغلوب یک اتفاق ،

 

مفعول یک تاوان

 

خرده هایش را باد دارد می برد . . .

 

و او فقط خاطراتش را محکم بغل گرفته . . .

 

بیا آخرین شاهکارت را ببین

 

مجسمه ای ساخته ای به نام « من »

دلتنگم امشب...


دستانم رابگیرو مرا بر زانوانت بنشان

نگاهم کن

خیره شو در من

سراب لبهایم را باران باش!

تنگ،تنگ مرا در آغوش بگیر

پناهم ده!

تا نیفتد نگاه خصمانه ی تقدیر بر پیکر من

تا نزند زخم جدایی بر دلم

شاید که برد از خاطرش مرا

مرا به سینه ات سخت بفشار

پنهانم کن...

بگذار در میان بازوانت خانه کنم

شاید

شاید

محو شد از خاطر سرنوشت یک نفر ساده،چون من

و من

تا ابد مهمان آغوش مهربان تو ماندم...


چه سخت است ...

هم پاییز باشد, هم ابر باشد, هم باران باشد..

هم خیابان خیس باشد هم قلبی عاشق باشد...

اما نه تو باشی نه دستی برای فشردن

نه پایی برای قدم زدن نه نگاهی برای زل زدن

سخت است  نباشی و من زیر باران تنها قدم زنم

سخت است نباشی و این دستها از سردی اینهمه دلتنگی یخ زند

سخت است نباشی و طعم لبهایت را  نتوان زیر باران چشید

سخت است نباشی و نگاهم در کوچه های انتظار باقی ماند

و سخت است هر روز صبح از پنجره ی بارن خورده احساست

دلی را تماشا کنی که زیر باران اینهمه دلتنگی

زیر باران اینهمه حسرت و زیر باران اینهمه فاصله

آرزوی دوباره دیدن تو را  زیر چتری از باران بوسه هایت دارد...

آری سخت است اما..

من اینجا همین جا که پاییز هوایش سرد و ابری و بارانیست

همین جا که کوچه هایش خیس از باران  اینهمه دلتنگیست

و از همین پنجره باران خورده احساسم تو را با همین قلب عاشق

کنار همان نیمکت چوبی اولین قرار بارانی از بوسه هایت

در تک تک لحظه های بارانیم احساس میکنم....

می ترسم از روزی که نامت درمیان هق هق گریه هایم شباویز رویا شود

میترسم از روزی که عشق بی پرو بال شودو بمیرد درمیان انبوه دلدادگی هایم

چه معصومانه بخشیدم دلم را بی آنکه لحظه ای در نگاهت تامل کنم

بی آنکه بیاندیشم به شاعری که شعر رفتن راسرود

بی آنکه باور کنم عشق معنی مبهم فاصله هاست

خسته ام

خسته از شعری که زمان برایم سرود

خسته از عشقی که هنوز بی ثمر مانده

من سوختم از خواهش ترانه هایم

از ناله های شبانه ام

از عطش نگاهی که بی پروا در چشمان سیاهت سردو خاکستر شد

من سالهاست که میسوزم از این دلدادگی

نمیدانم برای بودن در کنارت به پای کدامین واژه بیفتم

کاش میدانستم کدام جمله میتواند آتش عشق رادر وجودم شعله ور تر سازد

وای کاش این دل آشفته را زبان سخن بود

تامیگفت....

چه بی تابانه میخواهمت ....

انگار سال هاست که در من تنیده ای
انگار جای قلب ، تو در من تپیده ای
انگار کودکانه ترین خنده ی مرا
با چشم های تیله ای ات سر کشیده ای
با بوسه های شیشه ای ات از تمام ِ من
لی لی کنان به خانه ی قلبم پریده ای…
در این حریم ِ امن بمان و خدای باش…
هرگز چنین خدا شدنی را ندیده ای …
لبخند ِ چشم های تو پیغمبر ِ من است
با وحی ِ دست هات مرا آفریده ای…
از آسمان ِ چشم ِ تو خورشید می چکد
انگار آرزوی مرا خواب دیده ای …
… شهزاده می شوی و می آیی و می بَری
همراه خود مرا دَم ِ صبح ِ سپیده ای…
در بازوان ِ گرم ِ تو ، من زنده می شوم
- این قلعه های امن که بر من کشیده ای- …
… پیغمبری … خدای منی … شاهزاده ای …
حتی به جای قلب ، تو در من تپیده ای …


بس کن بخواب پنجره ای وا نمی شود
اهل دلی به فکر دل ما نمی شود
قدری بخند گریه برای تو خوب نیست
با اشک درد عشق مداوا نمی شود
بس کن چقدر خیره به امواج می شوی
دریا که مثل چشم تو زیبا نمی شود
چشمان من خلاصه ای از اشک های توست
چشمم بدون اشک تو معنا نمی شود
بس کن بخواب، عمر که دست من و تو نیست
این لحظه ها دوباره شکوفا نمی شود
بس کن بخند گریه برای تو خوب نیست
مانند خنده های تو پیدا نمی شود

لنگه های چوبی درب حیاطمان
گرچه کهنه اند وجیر جیر میکنند
ولی خوش به حالشان که لنگه هم اند

همین که پیش هم باشیم،همین که فرصتی باشه

همین که گاهی چشمامون،تو چشم آسمون واشه

همین که گاهی دنیار و با چشمای تو می بینم

همین که چشم به راه تو میون آینه می شینم

بازم حس می کنم زنده ام

بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو

به کی غیر تو می بستم

همین که میشه یادت بود،تو روزایی که درگیرم

که گاهی ساده می خندم،گاهی سخت دلگیرم

همین احساس خوبی که

دلت سهم منو داده

همین که اتفاق عشق

برای قلبم افتاده

بازم حس می کنم زنده ام بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو به کی غیر تو می بستم

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیز ر آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود

من عاشق چشمت شدم

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت
تا از خیال گنگِ رهایی، رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمتِ ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن منِ بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

آنقدر از مقابل چشم تو رد شدم
تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم
منظومه ای برابر چشمم گشوده شد
آن شب که از کنار تو آرام رد شدم
گم بودم از نگاه تمام ستارگان
تا اینکه با دو چشم سیاهت رصد شدم
دیدم تو را در آینه و مثل آینه
من هم دچار از تو چه پنهان حسد شدم
شاید به حکم جاذبه شاید به جرم عشق
در عمق چشم های تو حبس ابد شدم
شاعر شدم همان که تو را خوب می سرود
مثل کسی که مثل خودش می شود شدم

چرا زهم بگریزیم،راهمان که یکی است
سکوتمان،غممان،اشک وآهمان که یکی است
چرا زهم بگریزیم؟دست کم یک عمر
مسیر میکده وخانقاهمان که یکی است
تو گر سپیدی روزی ومن سیاهی شب
هنوز گردش خورشید وماهمان که یکی است
تو از سلاله لیلی من از تبار جنون
اگر نه مثل همیم اشتباهمان که یکی است
من وتو هردو به دیوار ومرز معترضیم
چرا دو توده ی آتش؟ گناهمان که یکی است
اگر چه رابطه هامان کمی کدر شده است
چه باک؟ حرف وحدیث نگاهمان که یکی است

در قلب قصه های یکی بود یا نبود
یادم نمی رود که کسی جز خدا نبود
یادم نمی رود که در آن سال های دور
مردانگی ز افسر شاهی جدا نبود
در باور قبیلة احساس های پاک
بی حرمتی به ساحتِ گل ها روا نبود
آن روز در تصور انسانِ قصه ها
می گفت مادرم که محبت خطا نبود
وقتی د لی برای د لی درد می نوشت
پیکی به جز کبوتر بادِ صبا نبود
این کوه این تهی شده از یادِ تیشه ها
در بیستونِ عشق چنین بی صدا نبود
روزی که قهرمان به سر چشمه می رسید
راهی به جز مبارزه با اژدها نبود
می شد که در هوای مساوی نفس کشید
یک بام در کشاکشِ چندین هوا نبود

واسه‌ت چند تا شمع روی میز روشنه.. کنارش یه شاخه رز صورتی
یکم اونطرف‌تر منم که میخواد.. تورو داشته باشم به هرقیمتی

پس پنجره فصل پائیزیه.. داره دست تکون میده ابرسیاه
هوا سردو غمگین و بارونیه.. درست مثل من توی این لحظه‌ها

اسمم داره یادم میره چون تو صدام نمی‌کنی
حالا که عاشقت شدم تو اعتنا نمی‌کنی

دلتنگ‌تر میشم ولی نشنیده می‌گیری من‌و
هنوز همه حال تو رو از من فقط می‌پرسن‌و

با این که با من نیستی دیوونه میشم از غمت
اصلاً نمی‌خوام بشنوم که اشتبا گرفتمت

داشتن تو کوتاه بود .. اما همونم کم نبود
گذشته بودم از همه .. هیچ کس به غیر تو نبود

حقیقت‌و میدونی و ازم دفاع نمی‌کنی
کنار تو می‌میرم و تو اعتنا نمی‌کنی

مردم تو رو از چشم من امشب تماشا می‌کنن
فردا غریبه‌ها من‌و پیش تو پیدا می‌کنن

کاش اتفاقی رد بشی از کوچه‌های دلخوری
به روم نیارم که چقدر می‌خوام که از پیشم نری

هر بار با شنیدن صدای تو آروم شدم
حتی واسه‌ی رفتنت پیش همه محکوم شدم

کوچه ها را غم بی مردی کشت!!

پل شکسته!

روزگاری

کوه ها را به هم وصل می کردی

آدم ها را

قلب ها را

اما حالا...

آه ای پل شکسته!

حالا دیگر

فقط ابرها می توانند

از روی تو بگذرند!


دریا....

دریا بالا آمد

آنقدر که

در قاب پنجره جای گرفت

نمی دانم

شاید هم پنجره پایین رفت

تا دریا را به من نشان بدهد

بالاخره از این اتفاق ها می افتد

وقتی که تو باشی.

حالا که نیستی

من به پرندگان حق می دهم

که نخوانند

همین طور به خورشید

که مضحک و منگ

مثل یک دلقک دیوانه از کوچه ها بگذرد..

عشق!

عشق! چه جادويي در نگاه توست كه هر چشمي به نور تو مي‌بينه! چه حكمتي در صداي توست كه همه گوش‌ها، به خاطر تو مي‌شنوه. تو لطف پيداي هر نقش زيبايي! تو نهايت كمال،‌ در بطن هر پديده‌اي! تو نقطه اتصال همه ذراتي!‌ تو جاذبه ادامه راهي...

پيش از اين روزهاي تبدار، تو رو در دورترين نقطه از خويشتنم جست‌و جو مي‌كردم. در حالي كه امروز در نو شناورم. با امواج مهر تو، زير و زبر مي‌شم. هيچ كس نمي‌تونه تو رو برام تعريف كنه، حبست كنه. تو همه جا منتشري. تو سيالي. رها از هر چفت و بندي، هيچ فضايي نيست كه از تو پر نباشه! با اين حال هيچ فضايي رو تنگ نكردي. در عبور دائمي، از سوي مبدا هستي، به سمت مقصدي ناشناس بي‌شتاب مي‌آيي. بي‌بهونه بر دل مي‌نشيني. بي‌نشان در قلب و روح ما،‌ جا مي‌موني. اما ردپاي تو رو، مي شه در همه هستي دنبال كرد. حس كرد كه تو گويا از اين حوالي گذشته‌اي، از اين چشمه آب نوشيده‌اي. از اون كوه بلند، بالا رفته‌اي. در اين دريا، شنا كرده‌اي!

عشق! اين منم كه با توام و بي تو گم در خويشم. اين صدايي كه مي‌شنوي، هذيان نيست. گر چه من از امروز به تب آلوده‌ام. اما تو بگو در كدام لحظه از لحظه ‌هاي حيات، تا بدين حد هوشيار بوده‌ام كه امروز هستم. پس از لمس تو، از تاريكي نمي‌ترسم. به نامم عادت ندارم. اگه تا امروز هر چيزي به جونم بسته بود،‌ از اين لحظه به بعد، هيچ چيزي جز تو ندارم. گوش كن! طبل سينه‌ام چه بي‌قرار مي‌كوبه! آسمون دلم چه بي‌تاب مي‌غره. اين روح عاشق در تلاطم امواج طوفاني، چه مشتاق مي‌جوشه! در هر لحظه، در امواج بي‌قرار درياي حيرت، غوطه‌ورم.

عشق! تنها تو مي‌موني! اين حنجره خاموش، از تو مي‌خونه، اين روزهاي سرد و بي‌رونق با تو گرم مي‌شن. اين شبهاي بي‌فروغ با تو روشن مي‌شن. اين چشم‌هاي منتظر، با تو بينا مي‌شن. اين گره‌هاي كور، با تو باز مي‌شن. خارهاي غم، با تو گلستان مي‌شن. تلخ‌ها، با تو شيرين مي‌شن. دردها، با تو نوازش مي ‌شن. در پايان هر رنجي، تو با اميد شروع مي‌شي. در آغاز هر تاريكي و ظلمتي،‌تو مثه خورشيد مي‌تابي و آفتاب مي‌شي.

عشق! تو چه جامه ساده‌اي به تن داري، شكوه اندام بلند تو، به هر سادگي، ابهتي ابدي مي‌ده. تو چه سيال و رواني! مثه عطرهاي گل‌هاي ياس، در كوچه باغ‌ها در پروازي! به هيچ قالبي، بسته نيستي، به هيچ مفهومي، دلبسته نيستي. تو رو در هيچ واژه‌اي نمي‌شه حبس كرد. تو رهايي!‌تو حالت خوش سرمستي هستي. جذبه شوق انگيز وصالي! تو خود اشتياق پروازي!

تو مدام در حركتي، نه پاياني! نه آغازي

کی برام می گفت :

ما واسه بودن، انتخاب نكرديم، انتخاب شديم.

 بودن جبره.

اما خيلي وقتها مي‌شه جبر رو با يه نگاه خلاق به اختيار تبديل كرد.

اگه نقصي رو بشه با اراده، معالجه كرد، اختياره!

 اما اگه نشه، ميشه حكمت.

خيلي وقتها دست فهم من و تو به حوزه حكمت ها نمي‌رسه.

ما فقط مي تونيم تسليم باشيم و بپذيريم.

خودتو بپذير. تو همون طوري كه خلق شدي با هر كم و كاستي، كاملي. 

ارتفاع تو به قد و قامت بالاي تو نيست، به قدرت پروازته. تا هر جا كه بپري باز هم نقطه اوجي هست كه تو رو صدا مي‌زنه كه بيا... 

زيبايي تو، به چهره و اندام متناسب و ظريف تو نيست، به روح توست كه تا چه حد قابليت زيبا بيني و مهربوني داره. 

توانايي تو به قطر ماهيچه‌هاي دست و بازوي تو نيست، به توانايي بخشش توست. 

بزرگي تو به مال و ثروت و شهرت تو نيست، به اصالت و نجابت توست. 

واسه رستگار شدن و خوشبخت زيستن، دارايي لازم نيست، توانايي لازمه. 

واسه ديدن و مشاهده كردن، چشم لازم نيست، بصيرت لازمه. 

واسه رهايي و اوج گرفتن، بال و پر لازم نيست، هنر پرواز رو آموختن لازمه

آسمون ...

آسمون قبلنا که بچه بودم و سر به هوا ، جوري بهم زل مي‌زد كه انگار مي‌خواد قورتم بده. خيال مي‌كردم هر چي تو آسمون با اين دل ما خيال جنگ داره . از اون خورشيدش كه اول صبح يه كاره مي‌زد بيرون و خودنمایی می کرد برام ، تا اون ماه بيكار و عاطل باطل كه شب تا صبح كشيك ما رو مي‌كشيد که خوابیم یا بیدار؟!  با اون همه ستاره كه نوچه‌هاش بودن و زاغ سياه ما رو چوب مي‌زدن و هر وقت خیالم پرواز می کرد تا نزدیکشون بشه فورا عصبانی می شدن و براش سنگ آتشین پرتاب می کردن .  اونوقتا سند همه ستاره ها رو برای خودم زده بودم و .....

ولی حالا اونقدر سر بزیر و زمینی شدم که دیگه نگاه آسمون برام بی رنگ شده و حتی رنگ چشماشو هم فراموش کردم . الان پیش رمال ها و دعا نویس ها دنیال ستارم می گردم. نمی دونم چرا اونا می تونن ستاره منو ببینند ( حتی توی پیشونی و کف دستم ) ولی من هر چی نگاه می کنم ستارمو ، نه می بینمش و نه پیداش می کنم ؟!

کجایی لیلی ؟ منم مجنون !

هنوز تازه تر از قصه من و تو قصه ای نیست. هنوز کسی نیومده که مثل من و تو ، جرات کنه به عشق نگاه کنه ! هنوز کسی نتونسته پرهای خسته شو ، مثل تو در حیرونی وا کنه ! تا اوج پرواز کنه و نترسه از پریدن و باز پریدن !

هنوز کسی نیومده تا پاشو ، تو جا پای تو بگذاره . تو رسم عشق رو جاودانه کردی و معنی عشق رو ، زندگی کردی . با بال های خودت پریدی ، شگفتی رو چشیدی ، دلباختن و سر سپردن رو آموختی ، هر روز بیشتری شدی ، عطر باورت رو با همه تقسیم کردی . بزرگ و بزرگ تر شدی تا جایی که برای دیدنت ، نگاه کم آوردیم . دست هامون برای گرفتن دستهای تو کوتاه شد و تو اونقدر دور شدی که دیگه ، باورت نکردیم . ازت افسانه ساختیم ، توی قصه ها جست و جوت کردیم و توی شعرا یادت کردیم . ازت غزل و دوبیتی و رباعی و دلنوشته ساختیم . اسمت رو روی زیبایی های دست نیافتنی گذاشتیم و مثل یک راز سر بسته تو گنجه احساسمون ، پنهونت کردیم .

اما من ! تا تو لیلی هستی ، مجنونم . باورم شدی ، حسی تو رگام شدی ، خونم شدی ، نور چشم های دیر باورم شدی. روشنی دلم شدی . هنوز برای شبای سرگشتگی تو بی تابم ! برای دقیقه های پنهون تو ، پیدایم . برای فصل های دلتنگی ات ، یارم . برای شنیدن دردهای تو ، درمانم . هنوز عطش تو را دارم . تشنگی ام با شنیدن نام تو سیراب می شه . کسالتم با یاد آوری عبور تو ، شادمان می شه . اندوهم با شوق دیدن تو ، سبز می شه . " تو بی قراریِ منی " . من بی قرار توام و در این وادی حیرت ، هر لحظه با تو وصلم . و هر نفس با تو زنده ام .

کجایی لیلی که امروز ، برای دیدن تو ، به چله نشسته ام و تا تو به قلب مشتاقم فرود نیایی از چله بر نمی خیزم . به جنونت اقتدا می کنم و باز برای تو می نویسم

برای شب های آغشته به تو

فقط برای تو ....

عشق و وفا


عشق و وفا ، گلی ست زیبا که در بهار آشنایی می شکفد و خود نمایی می کند.

عشق ، پرنده ایست زیبا ، که بر شاخسار دل هر کس ممکن است لانه کند. چه فقیر ، چه غنی.

عشق ، چون نسیمی ست که بر روی دشتهای خشکیده دل انسان می وزد و طراوت را دوباره به آن باز می گرداند.

و عشق ، یک ابتلاست و این تو نیستی که عاشق می شوی بلکه تو فقط به عشق مبتلا می شوی.

 ولی این گل زیبا ، خزانی نیز بدنبال دارد و این پرنده زیبا و خوش صدا همیشه در این لانه نمی ماند و این نسیم همانگونه که وزدید ، همانگونه نیز خواهد رفت.

پس هنگامیکه نسیم عشق وزید ، به آن تن بسپار و شادمانی کن و آن هنگام که رفت ، تنها بگو : خدا نگهدار.

عشق را نمی توان برای همیشه در قفس نگه داشت. عشق پرنده ایست آزاد و رها که اگر آن را در قفس بندازی ، دیگر نمی خواند. عشق هر کجا که خود را آزاد ببیند می ماند و عشق آنجا به فکر فرار و گریز می افتد ، که خود را در قفس ببیند و عشق طاقت قفس را ندارد. بگذار عشق آزادانه بیاید و هر گاه که خواست برود. درب قفس را باز بگذار. اگر عشق خود بخواهد ، می ماند و اگر نه......آواز و پرواز پرندگان در آزادی و آسمان زیباست ، نه در گنج قفسی محصور.

عشق اگر برود غمناک است ولی گناه نیست. عشق اگر آمد ، خوشحال باش و اگر رفت ، به او بگو : " ای عشق می روی؟؟؟ برو . به سلامت. خدا پشت و پناهت. برو ولی دلم برایت تنگ می شود."

مهم نیست معشوق تو می آید و می رود. مهم این است که تو دلی پر از مهر داشته باشی. مهم این است ، که علی رغم بی وفایی معشوق ، آتش عشق تو همچنان گرم و روشن بماند. شاید دیگری به گرما و نورش محتاج باشد.

حق هر کسی است که در یک روز برفی و سرد ، اگر صدای پای خسته و رنجوری را پشت دیوار قلبش شنید ، درب را به رویش بگشاید. مهم نیست که او کیست. مهم آن است که او بهانه ایست تا آتش عشق در نهاد تو خاموش نگردد. هر چند او نیز ، هنگامی که گرم شد و جان دوباره ای گرفت ، تو را متهم کند و کوله باری از غم در آنجا جای بگذارد و تو را نیرنگ باز و هزار چهره بخواند.

ولی تو به خود و قلبت مطمئن باش و بدان که زندگی همیشه جاریست و در حال تغییر. عشق ها و معشوق ها همانند جاده ها هستند که گاه به هم نزدیک می شوند و گاه از هم دور. فقط یه راه است که ثابت است و مستقیم و آن راه مرگ است.

پس همیشه عاشق بمان. و عشقت را چون ابری ساز که بی منت بر معشوق ببارد و او جان بگیرد. رشد کند و زیبا شود.

و همیشه بگو :

دلم را گندم می کارم.

دیدگانم را جویباری می سازم

دیگر هیچ کبوتری بی دانه نخواهد ماند.

دیگانم را ابری می سازم

تا پیوسته ببارد.

دیگر کویری بر زمین نمی ماند.

سینه ام را اقیانوسی می سازم.

دیگر هیچ ماهی از تشنگی نخواهد مرد 


این همه آدم و اندازه ی یک دنیا درد

چه کنیم آخر این قصه من وما با درد؟

من دلم می شکند قصه تمامش این نیست

تازه این اول راه است ببین کو تا درد

اولش گفتم از این شانس بد است این نکبت

بعد دیدم که نه من بلکه تمام ما درد...

جامعه مثل کلافی است، گره خورده به هم

یک نفر دردسر و یک دو نفر هم پا درد...

تفرقه درد بزرگی است، اگر می دانیم

سهم ما چیست که کردیم سکوت الا درد؟

بازمی خواست سیاسی بشود حرف دلم

با تشر گفتمش ای دل که خفه خون... یا درد

جای کس نیست کسی تا که بفهمد دردش

این همه آدم واندازه ی یک دنیا درد...


در سر درس

معلم:

"بچه ها درس چه داریم"؟

"ریاضی"؟

"املا"؟...

همه گفتند: املا...

و شروع کرد معلم

بنویسید:

کسر بیچارگی ام ساده نخواهد گردید

تا که قصابی هست

مزه ی خار دهد

 هر علف سبز به دندان بزی

کد خدا "یاد علی"

قاعده ی دزدی را

به مباشر آموخت

بنویسید مباشر سر خط.

و مباشر چه کسی ست؟

در سر گردنه

دزدی به دعا مشغول است
 
از خدا میخواهد

یکنفر پا بگذارد به کمین...

مهربان است خدا میدانم.

نقطه از اول خط

بنویسید:

فصل بارندگی ِخوبی بود

گرچه سیلاب،

فقط خانه ی مرجان را برد

در عوض پسته ی اٌستا اکبر

قلقلک میدهد احساس بنی آدم را

نقطه از اول خط

بنویسید:

پاسبان احمد اگر بیدار است

نه از آنروی که دزدی

به در ِ خانه ی ملت نرود!

فقط علت اینست:

که جناب ِخود او

مرشد دزدان باشد

نقطه از اول خط

بنویسید:

ساده است زندگی ملتِ ما

شکر ِخدا!

برج سازی ِ آقا،

حکم ِالهی دارد

من دعا خواهم کرد

عدد مرتبه اش تا که به پنجاه رسد

تا شفاعت بکند بلکه مرا آن دنیا

نقطه از اول خط

بنویسید...

هوای دفترم امشب هوای دلتنگی است

غرور و بغض و نیازم غریق یکرنگی است

دچار می شوم اینجا ... دچار یک غربت

تمام ثانیه هایم اسیر این جنگی است،

که در گرفته میان گریز و جا ماندن

در این هوای تمنا، چه جای دلسنگی است؟

بهانه های قدیمی هنوز بیدارند

برای من که غرورم شکسته این ننگی است

نباید از تو بگویم ... نباید از تو بخوانم

غرور لعنتیِ من دچار بیرنگی است

گذشته بودم و با خود خیال می کردم،

فقط تویی که هوایت هوای دلتنگی است

هنوز بعدِ فراقی که بین ما افتاد،

گمان ساده ی خامم به فکر همرنگی است

دوباره بی تو من امشب عروج خواهم کرد

به سوی خاطره هایی که از دلی سنگی است!


به کدامین خدای روی بیاورم


تا دادم بستاند؟!


و "دردم" را با کدامین قوم


در میان بگذارم!


در تنگنای این قوم هزار قبیله؟!


صد ها برابر "عمر" پروانه ای


در خزانم...؟


"آدم" را به یاد می آورم!...


و "ایوب" را


که برایم دست می زند!؟


من به "نَزاره"ی تندیس فردوسی


نشسته ام که از سقف "گالری"


آویزان ست!؟


پروانه ها دیگر رنگ ها را نمی شناسند و


زنبورهای عسل به لانه باز نمی گردند!!


و این مهری، که مجازی ست؛


گرمایی ندارد!


اما من از درون گُر گرفته؛


و دست و پایم یخ زده است!؟

دلتنگی های توست

دلتنگی های توست که ترانه می شود

وزن می گیرد قافیه می شود

بغض می شود

و من تنها نبود تو را به بهانه ی گریه هایم 

.می نویسم

.اینها شعر نیست

دلتنگیست......

چقدر با تو بودن..

چقدر با تو بودن لذت بخش و دلنشینه 
مث این می مونه

که همه ی دنیا رو با زیباییهاش به من داده باشند
چقدر خوبه که عشقت همراه منه که جزیی از منه
بخدا مث مردن میمونه از تو جدا شدن

مث کم شدن مث از دست دادنه ...
من تو رو به همه ی احساسم گره زدم

 تو نیاز منی

 من تو رو نفس می کشم!
عزیزم تو ریشه های بودنتو

 در قلبم محکم و عمیق زده ایی
تو همه ی فاصله هارو برداشتی

و به من عاشقی رو یاد دادی
تو لایق عشق پاک و بی آلایشی

 که هر چی نثارت کنم کمه
با تو خوشبختم با تو به خوشبختی رسیدم!
و می دونی که چقدر دوستت دارم عشقم...

( مخاطب خاص دارد )