می شد دو زندانی باشیم که وقت گریز زنجیری
ناگزیر به هم وصلمان کرده باشد .از هم بخواهیم که بگریزیم و...نتوانیم.من اما فکر
می کنم گاهی حلقه ها محکمتر از حلقه های زنجیرند.دو حلقه جدا از هم می شود چنان به
هم وصل کند آدم ها را که نخواهند و این نخواستن نتوانستن شود.ناتوانی از گریز.دیگر
از چه بگریزی که تمام آنچه ترس می نامیدی اش در سایه ی دستهایی این چنین بزرگ این
چنین سایه بان از تو گم می شوند.می خواهم در سایه ی این دستها بمیرم
قلبش را درون کیسه ی زباله انداخت