عاشقم عاشق بی دل من !
عاشقی کار دل است بانو چیز دگر بگو که از دلت دور باشد .
دوست دارم در دستان تو بمیرم .
اما من دوست دارم دستان تو را قبل از مرگم داشته باشم .
دست هایمان که جدا میشود بی شک من می میرم . نگاهت در گرو کیست؟
نگاهم در گرو خاکی ست که از رفتنت بر می خیزد و دنیای من را برای همیشه غبارآلود می کند .
همه هستی من در گرو خاکی ست که تو را در من تکرار کنان می خواند ای همه هستی من غبار نگاهت میشوم من . نگاهت مال دیگری
همیشه از رفتن گفته ای و مرا به رفتن خوانده ای و مرا لرزانده ای سخت تر از ویرانی های همه ی زمین در حالی که من با خیالش جانم را تا تو پرواز می دادم و به پرتگاههای آشفته زمین می رسیدم .
تمام پرتگاه را پناهگاه میشوم . در شبانگاه . در سپیده دم .....روزی پرواز میکنی به آغوش من و من پرواز می کنم به سینه تو ...من روح سرگردان تو ام .....در کجا سکنی گزیده ای پرنده من!!؟
چشمانت را ببند دستانت را باز کن . چه لحظه هایی که در آغوشم سپری شد و تو به سخت ترین ارگاسم های زنانگی رسیدی و من فرو می رفتم در فرازهای تن تو و اشکانم را در پرتگاههای تن تو جا می گذاشتم .
از اشکان تو بود که من به مرز دریا رسیدم غرق طوفان تو ام .....تمام برآمد گی های تو در فرو رفتگی های من . اینجا اینگونه جهان آرام میشود . اشکهایت را کویر تنم پاک میکند .
بانو ! مرزهای تمام دریاهای دنیا تا لبان تو بود تا دستان تو و تمام دریاهای دنیا در اندام تو خشک میشد و من رودی می شدم خروشان که سبکسرانه تو رو مست کند تو را غرق کند تو را سیراب کند . پشت کدام دریا جا مانده ای ساحل من ؟؟
پشت دریای نگاه تو پنهانم . پلک نزن مبادا ساحلم از دوری نگاهت کبود شود .....میدانی عزیز جان دنبال سیاره دوری می گردم برای با تو بودن . سیاره ای سراغ داری؟
ای بانو جان ! سیاره های تمام دنیا هم اگر یکجا دست به دست هم بدهند تا اینکه دست تو را بگیرند چه سود که ستاره ی تو در آسمان دیگران می تپد . من شاکیم . اما شکایتم را سر می برم تا تو به تمام سیاره های خواستنی ات برسی و تنها شبانه های بی کسی مرا بس است .
تمام شهر مدافع تو میشود . نگاه کن شهر را تاریکی گرفته یک دریا خون و قاب تردید !!! سیاره من را تو میسازی عزیز جان هرجا تو باشی آغوش مردانه ات برای من زمینی دگر است .
آغوش من برهنه ترین عشق دنیا را روی تمام صحنه های عاشقی به تصویر کشید . راستی آن شب کابوس پوش که تا مرز یگانگی رفتیم و من بی تو برگشتم کجا مانده بودی ؟
فصل چشمانت را پیاده گز می کردم . شب تلخی بود . پاهای تاول زده من!! برگشت آرام تو . دوست دارم امشب در اغوشت بمیرم میترسم از فردا که نیست...
امشب را به آغوش من بسپار اما اینبار نه برای مرگ که عاشقانه ها ناتمام می میرند . بگذار فصل های تنمان را باز مرور کنیم و یگانگی های این دنیا را در شبانه ی امشب باز نیز تجربه کنیم اما اما اما بگذار سمت تو که می آیم تو آیه ای باشی از خدایی که تاکنون نشناخته ام .
آیه ای می شوم برای پیامبری که قرار است بیاید به دامن من ...با هم به معراج تو میرویم . 4فصل اندامنت را انگشتانم گز می کند . شاید بهار، اندام تو را پیامبری کرد نو ظهور. نشانه ! معجزه کن پیامبر من !!
چه معجزه ای بالاتر از کشف تو و بکارت های آموزنده ی تو ؟ من پیامبری بی سرزمینم که با تو و آغوش تو مبعوث شدم و قرآنم را در تن تو رها می کنم و با زنانگی های بی بدیلت معجزه ای می کنم که خدا نیز حسادت کند به پیامبرش .
من هنوز به دنبال معجزه پیامبری تو ام شاید روزی مسیحی را داشته باشم .
چشمانت را ببند صبح آمده و من مسیحی را در آغوشت جا می گذارم و خواب هایت را به نظاره می نشینم .
چشمانت که باز می شود صبح با شدت در من آغاز می شود .
و من باز تنهایی را به آغوش می کشم .
قلبش را درون کیسه ی زباله انداخت