(......)
يك روز يكنفر را مي شناختم كه نفسش به نفسم گره خورده بود و هر دردم ، آزارش مي داد ، يكروز يكنفر را مي شناختم كه دل تنگ هر روز صحبت كردن با من بود ، يكروز يكنفر را مي شناختم كه ديدن من ، برايش شادي بخش ترين لحظه هاي زنگي اش بود ، يكروز يكنفر را مي شناختم كه وقتي با مرگ و زندگي دست و پنجه نرم مي كردم ، دستانش به آسمان براي دعا دراز بود و با خالصانه ترين كلمات ، برايم دعا مي كرد ، يكروز يكنفر را مي شناختم كه مي گفت : " چه خوب است آدم يكنفر را عاشقانه دوست داشته باشد و به او فكر كند و او هم آدم را دوست داشته باشد "
يكروز يكنفر را مي شناختم كه لمس وجودم برايش آرزو بود و حس نفسهايم برايش رويا . يكروز يكنفر را مي شناختم كه مي گفت تقريبا در همه لحظات به من فكر مي كند . يكروز يكنفر را مي شناختم كه معناي زندگي را در وجودم جستجو مي كرد و فكر به لحظه هاي جدايي ، تنش را مي لرزاند .
روزها چه آسان مي گذرند و شبها چه سريع مي آيند و مي روند ، روياها چه شتابان نابود مي شوند و حرفها چه ساده فراموش مي شوند .
باز امروز من مانده ام و يك دنيا خاطره ، باز من مانده ام و يك دنيا حسرت ، باز من مانده ام و يك دنيا ... يك دنياي خاكي كه هميشه سرشار بوده است از بي معرفتي ها و فراموشي ها .
بايد رفت و گذشت مثل هميشه .
قلبش را درون کیسه ی زباله انداخت