"فکری در سر، دردی در قلب، عشقی در دل و قلمی در دست. قلم را میفشارم در دست، شاید بتواند عشق، درد و فکرم را بسراید بر کاغذ... میفشارم آنقدر که قلم شکسته میشود ولی عشق و درد و فکر همچنان جا مانده اند. قلم را یارای سراییدن نیست. فکر میگوید برایم هم فکری بیاب؛ عشق می گوید مرا زمزمه کن، درد فریاد میخواهد و من مانده ام در میانه ناامیدانه.... ولی امیدی برخواسته از میان، فکر را هدیه میدهد، عشق را فریاد میزند، درد را زمزمه میکند..... تکه های قلم خوشحالند که اگر فدا نمیشدند فکرها و دردها و عشقها در سکوت کاغذ به سکوت نشسته بودند ....