نمی‌دانم چرا  فکر میکنی‌ که هنوز پرندها سیب میخورند

آنهم در روزگاری که همه گوشت خار شده اند.

من که امروز هرچه سیب به دلم تعارف کردم .

بالا آورد 

گر‌ چه ،

قبل از آن زمان که سیبهای سرخ

در هرمون دوروغ پرورش داده شوند تا فریبا تر جلوه کنند.

دلم ما هم اهل سیب و شعرو شراب بود.

اما روزگار عوض شد.

حالا دل‌ ما صبح ها

جگر کباب شده‌اش روی ذغال‌های ساخت دوستان بد میزند.

و شبها اه تاسف  دود می‌کند .

که‌ای کاش هنوز آن درخت باغچه‌ی‌ سیب سهراب بود

تا ما هم بجای بامجان سوخته که شکلش را عوض کرده‌اند

قدری سیب میخوردیم.