چشات روبروی منه ولی
دیگه دیدن نداره
لبات روبروی منه ولی دیگه بوسیدن نداره.
یه قصه یه قصهٔ تلخ دیگه
عاشقی برای من بس دیگه
نگو از عشق نگو یار منی
یاد تو از دلم من رفته دیگه
چی کشیدم من از این دلم سادگی
عاقبت منو دلم آواره گی
این دلم شکسته باور نداره
بد عمری دیگه باور نداره
یه روز یه دیونهای بود
یه خونه ساخت با گًل عشق
ستوناش سفید اطلسی
زمینش خاک بهشت
خونهرو کردی تو ویرون
خونه شد خونه غمها
گلهای باغچه همه خشک شدن
زدو رفت خنده رو لبها.
قلبش را درون کیسه ی زباله انداخت