کاش روی تکه ای از قلبم باشد
زخمی که هنوز موضوع ِ گفت گوست
میان ِ دریغ و خاطره
کاش بر زبان نیامده باشد
کلام ِ ناسُفته ی ناسور
در نجوای لطیف ِ آینده و خیال
باری؛
احتیاط ِ قلم شرط است و
چشم ِ محتاط ترین ِ مردان
از زخم ِ گلوی دخترکی به فریاد
که حنجره و اشک
در پیچ ِ کوچه ی دیروز
گذاشتند هرچه داشتند
خاموشی کرانه ای ست جاودان
باریکه ای به پهنای هراس
در ارتفاعی که اندوه حقارت ِ هزارباره ی خود را
به چشم ببیند
و ناتوانی خود را میان ِ دستانی بی چهره
پنهان کند
تا چهره هایی بی نیاز از دست
بی نیاز از نقاب
انبوهی را گواه بگیرند و بگذرند
از گذری که میان ِ زخم و گلو
یک قرن فاصله می اندازد
این را میان ِ دست و گلو گفت
زخمی که روی رگ ضربان می زد!