رهایم کن تا بخزم در آغوشت وَ برگ های زندگیم را در تو گریه کنم.
رهایم کن تا بدانم آغوشی هست ، هنوز برای دل گرفته گی هایم.
تطور ِ آغوشت چه دلچسب َست .
ترسی مبهم از نبود ِ آغوشت ، لحظه ای رهایم نمی گذارد !