آنها كه خطي را از اين ديوار خواندند

يك عمر را در حسرت پرواز ماندند

گاهي خدا را توي خواب انكار كردند

گاهي به چشم خويش استغفار كردند

چون آرزوهايي كه شب مصلوب بودند

محصولي از درگاه سنگ و چوب بودند

چون برده ها مارا به سنگي داغ كردند

قلاده بودن را به ما ابلاغ كردند

گفتند ايمان شما رنگش پريده

ما را لقب دادند پيراهن دريده

چون خوكها دادند و ما را چاق كردند

ما را به اين ديوارها سنجاق كردند

ما سينماهايي عريض و تنگ بوديم

با جزئيات داستان يكرنگ بوديم

گاهي دليجان بوده ايم و تير خورديم

گاهي شبيه قهرمان فيلم مُرديم

گاهي مرور خاطرات فيلم تكراري

تفريح ما شد نوعي از همزاد پنداري

با قتل عام آبها در پاي فواره

آغاز مي شد روزِ يك بانوي بدكاره

صدتا موزاييك آنطرف تر زير نور خويش

پروانه مي شد با تقلا كرم يك شب پيش

هنگام مردن نور ِ خود را وقف مردم كرد

رفت و خودش را در ميان آسمان گم كرد

حالا تمام سمفوني هاي زمستاني

تعبيري از فرياد انسانهاست، مي داني؟

ديشب كه يك زن واكس مي زد آسمانم را

اينگونه پيدا كرد تيتر داستانم را

ما را به جان هرچه خنده روي لبهايت

مصلوب كن شب بر صليب خيس اندامت