پیشانی ام جای لب هایت مدام پنج انگشتم را بغل می گیرد
و لب های غنچه شده ام ظرفی برای چشم هایم می شود
و گام هایم آهسته آهسته می ایستند از قدم
پاییز هم تمام می شود و درازای این قصه تمامی ندارد !