زیبای ناشناختهٔ قلبم سلام .ای عشق نخستین من ،نیمیه شب در صحرای لاجوردی امواج ،نغمات مرگه حق گو را گوش کردن ،طلوع ستاره شامگاهان را دیدن ،قسو قاه را تماشا کردن، نگاه محبتی را که در کاشانه نگران بازگشت ماست بخاطر آوردن ،با عوض کاکلی بیدار شدن،به صدای ابشار خوابیدن،برای فرح خرمی صحرا ا نهرهای پور آشوب گرختن ،ستمکرن را مغلوب و منکب ساختن ،همهٔ اینها لطیف و خویشاوند هستند ،اما عشق نخستین ما از همه اینها لطیف ترو خوشا یان تر است.زندگی آنچنان دریاست و ما غرفه این دریأئیم ،با همه آرامش ،با همه توقیا نش تقدیر سکان در هستی ماست و این اوست که مرا از دریای هستی به سرزمین نیستی میکشاند،ما اسیر ناخدای کشتی سر نوشتیم و ظلمات شبهای جاویدان مرگ انتظار مرا میکشد ،دریغا اما هرگز ندانستیم از کجا آماده ایم و به کجا مرویم ،مهربانم روزی خدا تو رو به من ددلتفی بزرگ بر من نهاد و گفت ،ای ناسپاس بنده فزون خواه من ترش و جان دادم ،سلطانی به نام عقل و فرشتهای در سینهات به نام دل نهادم ،گوش و چشمات را گشودم تا ببینی و بشنوی ،زبان در کامت آفریدم تا بگوای و بخواهی ،آنگاه آنچه خواستی گرفتی و آنچه خواستی جوستی یافتی ولی باز دست طمع کوتاه نکردی و ناله نیز فرو ننشا ندی ،دلم در کف دست به روی آوردی و برای آن گرسنه بیدار مان غذا طلبیدی ،اکنون بگیر این غذا یه دل تو ،،این عشق تو و این معشوق تو ،بگیر که نعمت رابر تو تمام کردم .هنوزکلام خدارا در گوشم داشتم ،چشمانم را گشودم و ترا در کنار خودم دیدیم ،گفتمای نازنین از کجایی گویی تو در رویا به من پاسخ میدادی ،آسمان را با سر انگشت نشانم دادی یعنی از جانب خدا ،گفتم هدیه از آنجا چه برای من آوردی نگاه آتشین خود را به رویم دوختی یعنی عشق ،بله عشق همان نعمت بزرگی که تمام خود خواهیها را از من گرفت ،از تو پرسیدمای عشق آسمانی تو را چه ضامن و نگهبانی است؟لبخند شور انگیزی بر لب آوردی یعنی وفا میپنداشتم ،نعمتی بزرگ و محبتی بی مانند بدست آوردم کامل مقصود من در این راه این طلب نهاده بودم ،اکنونای محبوب من تو را بدست آورده ام،و دیگر جان و هستی و سر و تان و هر مقأ دیگر که به زندگی این جهان رونقی میبخشد چه حاصل ؟!؟؟! کسی که به یاد تو زندگی میکند (حامد)
قلبش را درون کیسه ی زباله انداخت