درست همین ساعتها بود که همه چی بهم ریخت !!!! همه پریشان بودند و گریان و من بی خبر از همه جا ،رفتن تو چه آرام و بی صدا بود وقتی همه جا پارچههای مشکی نصب میشد تازه داشتم میفهمیدم که ..اتفاقی افتاده!! گنگ و گیج مات و مبهوت ... و باورم نمیشد که تو ..رفته باشی ،و رفتی برای همیشه .......از آن روز تا کنون زندگی من دستخوش تغییرات بسیار سختی شد ولی همواره احساس بودنت با من مرا به سوی آینده سوق میداد.
آری....مادرم مادر خوب ،عزیز ،مهربان ،وفادار و صبورم سالی دیگر بی تو با یاد و خاطراتت گذشت.همواره یادت ، چهره زیبایت ،صحبتهای شیرینت طنین انداز لحظههای ما خواهد بود.
جایگاه تو میان قلبم ابدی است و هیچ محبت مادرانهای جای محبت تو را هیچوقت پر نکرد .هنوز بعد از گذشت سالهای متمادی در هیچ کتابی جمله یا لغتی را نیافتهام که ، بتوانم گوشهٔ ناچیزی از باران مهربانیت را وصف کنم،دل نوشتههایم ...هم نتوانست آنچه را که میخواهم بگویم واژهای نمییابم...
به یاد روز پر کشیدنت ای کبوتر سپید من امروز مثل خیلی از اوقات مینویسم که بدانی همیشه و در شیرینترین اوقات نیز به یادت هستم .فرشتهٔ مهربان آرزوها و رویاهایم از گذشتههای دور تا کنون ،روح بزرگ و ملکوتیت قرین شادیها باد.ای اسوهٔ خوبیها و پاکیها.روز پر کشیدنت تلخترین روز زندگی من است ...و هر روز در آرزوی دیدار دوباره تو سپری میشود هنوز هم باور ندارم فکر میکنم روزی از سفر باز میگردی و من آغوش مهربانت را دوباره تجربه خواهم کرد ،هنوز با صدای نواختن سه تار رویاهایم رنگ آرامش به خود میگیرد و میپندارد که تو مثل همیشه با سر انگشتان مهربانت مینوازی .....
نوایی نوایی نوایی نوایی همه باوفایند تو گل بی وفایی غمت در نهانخانه دل نشیند بنازید که لیلی به محمل نشیند به دنبال محمل سبکتر قدم زن مبادا غباری به محمل نشیند ..................دستان پر توانت چون همیشه پناهگاه امن در سخترین شرایط بوده و هست آغوشت لمس بهترینهاست بهترین احساسی که در جهان تکرار نخواهد شد.
آری....مادرم مادر خوب ،عزیز ،مهربان ،وفادار و صبورم سالی دیگر بی تو با یاد و خاطراتت گذشت.همواره یادت ، چهره زیبایت ،صحبتهای شیرینت طنین انداز لحظههای ما خواهد بود.
جایگاه تو میان قلبم ابدی است و هیچ محبت مادرانهای جای محبت تو را هیچوقت پر نکرد .هنوز بعد از گذشت سالهای متمادی در هیچ کتابی جمله یا لغتی را نیافتهام که ، بتوانم گوشهٔ ناچیزی از باران مهربانیت را وصف کنم،دل نوشتههایم ...هم نتوانست آنچه را که میخواهم بگویم واژهای نمییابم...
به یاد روز پر کشیدنت ای کبوتر سپید من امروز مثل خیلی از اوقات مینویسم که بدانی همیشه و در شیرینترین اوقات نیز به یادت هستم .فرشتهٔ مهربان آرزوها و رویاهایم از گذشتههای دور تا کنون ،روح بزرگ و ملکوتیت قرین شادیها باد.ای اسوهٔ خوبیها و پاکیها.روز پر کشیدنت تلخترین روز زندگی من است ...و هر روز در آرزوی دیدار دوباره تو سپری میشود هنوز هم باور ندارم فکر میکنم روزی از سفر باز میگردی و من آغوش مهربانت را دوباره تجربه خواهم کرد ،هنوز با صدای نواختن سه تار رویاهایم رنگ آرامش به خود میگیرد و میپندارد که تو مثل همیشه با سر انگشتان مهربانت مینوازی .....
نوایی نوایی نوایی نوایی همه باوفایند تو گل بی وفایی غمت در نهانخانه دل نشیند بنازید که لیلی به محمل نشیند به دنبال محمل سبکتر قدم زن مبادا غباری به محمل نشیند ..................دستان پر توانت چون همیشه پناهگاه امن در سخترین شرایط بوده و هست آغوشت لمس بهترینهاست بهترین احساسی که در جهان تکرار نخواهد شد.
قلبش را درون کیسه ی زباله انداخت